ایران

ندانی که ایران نشست منست
جهان سر به سر زیر دست منست

هنر نزد ایرانیان است و بــس
ندادند شـیر ژیان را بکس

همه یکدلانند یـزدان شناس
بـه نیکـی ندارنـد از بـد هـراس

دریغ است ایـران که ویـران شود
کنام پلنگان و شیران شـود

چـو ایـران نباشد تن من مـباد
در این بوم و بر زنده یک تن مباد

همـه روی یکسر بجـنگ آوریـم
جــهان بر بـداندیـش تنـگ آوریم

همه سربسر تن به کشتن دهیم
بـه از آنکه کشـور به دشمن دهیم

چنین گفت موبد که مرد بنام
بـه از زنـده دشمـن بر او شاد کام

اگر کُشــت خواهــد تو را روزگــار
چــه نیکــو تر از مـرگ در کـــار زار

"۲۵ اردیبهشت روز بزرگداشت فردوسی گرامی باد"

دو غزل زیبا به بهانه بزرگداشت مولانا

همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد

چو فروشدم به دریا چو تو گوهرم نیامد

سر خنب‌ها گشادم ز هزار خم چشیدم

چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد

چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد

که سمن بری لطیفی چو تو در برم نیامد

ز پیت مراد خود را دو سه روز ترک کردم

چه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد

دو سه روز شاهیت را چو شدم غلام و چاکر

به جهان نماند شاهی که چو چاکرم نیامد

خردم گفت برپر ز مسافران گردون

چه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد

چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل

به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد

چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازان

چه همای ماند و عنقا که برابرم نیامد

برو ای تن پریشان تو وان دل پشیمان

که ز هر دو تا نرستم دل دیگرم نیامد

........................................................................

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخی شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

بزرگداشت فردوسی

25 اردیبهشت روز بزرگداشت فردوسی، شاعر پرآوازه ایرانی و از بزرگترین شاعران داستانسرا و حماسی سرای جهان گرامی باد

به نام خداوند جان و خرد

کزین برتر اندیشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جای

خداوند روزی ده رهنمای

خداوند کیوان و گردان سپهر

فروزنده ماه و ناهید و مهر

ز نام و نشان و گمان برترست

نگارندهٔ بر شده پیکرست

به بینندگان آفریننده را

نبینی مرنجان دو بیننده را

نیابد بدو نیز اندیشه راه

که او برتر از نام و از جایگاه

سخن هر چه زین گوهران بگذرد

نیابد بدو راه جان و خرد

خرد گر سخن برگزیند همی

همان را گزیند که بیند همی

ستودن نداند کس او را چو هست

میان بندگی را ببایدت بست

خرد را و جان را همی سنجد اوی

در اندیشهٔ سخته کی گنجد اوی

بدین آلت رای و جان و زبان

ستود آفریننده را کی توان

به هستیش باید که خستو شوی

ز گفتار بی‌کار یکسو شوی

پرستنده باشی و جوینده راه

به ژرفی به فرمانش کردن نگاه

توانا بود هر که دانا بود

ز دانش دل پیر برنا بود

از این پرده برتر سخن‌گاه نیست

ز هستی مر اندیشه را راه نیست

روز بزرگداشت سعدی

۱ اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی شاعر و نویسنده‌ی پارسی‌گوی ایرانی گرامی باد.

ساقی بده آن شراب گلرنگ

مطرب بزن آن نوای بر چنگ

کز زهد ندیده‌ام فتوحی

تا کی زنم آبگینه بر سنگ

خون شد دل من ندیده کامی

الا که برفت نام با ننگ

عشق آمد و عقل همچو بادی

رفت از بر من هزار فرسنگ

ای زاهد خرقه پوش تا کی

با عاشق خسته دل کنی جنگ

گرد دو جهان بگشته عاشق

زاهد بنگر نشسته دلتنگ

من خرقه فکنده‌ام ز عشقت

باشد که به وصل تو زنم چنگ

سعدی همه روز عشق می‌باز

تا در دو جهان شوی به یک رنگ

روز بزرگداشت حافظ

20 مهر روز بزرگداشت حافظ گرامی باد.

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد

قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد

رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت

مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد

مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودند

هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد

خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش

که ساز شرع از این افسانه بی‌قانون نخواهد شد

مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم

کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد

شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی

دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد

مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینه حافظ

که زخم تیغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد

کوروش کبیر

به مناسبت بزرگداشت کوروش کبیر:

کوروش را پدر ایران و سرزمینی می‌خوانیم که همبستگی اقوام و تفکر برابری و عدم برده‌داری در سرزمین گسترده‌ای را جایگزین نابرابری و بی‌عدالتی کرد و با این سیاست بزرگ، راستی و خرد را در کتیبه‌ی حقوق بشر که از خود به یادگار گذاشته است به اثبات رسانید.

ایران در تاریخ خود، فرازو نشیب های بسیار داشته است، و از جمله‌ صدماتی کـه دیـده، ازدست دادن مـدارک معتبر و مهمی از آثار معنوی‌ و فرهنگی خود بوده است، که درطی تهاجمات متعدد به یغما رفته، یا مـعدوم شده، به همین جهت منابعی که بتوان این خلا تاریخی را پر کند بسیار کم است. از این رو برای نگارش متن متکی به سنگ نوشته‌ها و کتیبه‌های تاریخی به جا مانده از این دوران و اسناد تاریخی غربی می‌شویم.

نام کوروش 

کورش در‌ منابع‌ مختلف با نام‌های گوناگونی ذکر شده‌ است: کوروش، کورش، کیورش، کورس، کی‌رش،سیروس، کی‌ارش، و گاهی همراه‌ با القابی چون سپهبد‌ کورش‌ و عناوینی چون کـورش غیلمی آمـده است که‌ شاید‌ همان ایلام باشد که ابن خلدون نیز این موضوع را گفته است.

 در سنگ‌ نوشته‌های هخامنشی که به خط و زبان پارسی باستان نگاشته شده‌اند، بصورت «کورو» یا «کوروش» (به پارسی باستان) و در صیغه مضافٌ‌الیه «کورائوش» خوانده می‌شد. در نسخه ایلامی سنگ‌ نوشته‌ها «کوراش» و در متون اکدی «کورِش» نوشته شده‌است. این نام در تورات بصورت «کورُش» و «کورِش» ضبط شده و در زبان یونانی آن را «کورُس» می‌گفته‌اند که همین نام با اندکی اختلاف در اروپا «سایروس» یا «سیروس» خوانده می‌شود. از مورخین سده‌های اسلامی، ابوالفرج بن عبری در کتاب «مختصر الدَُوَل» و ابوریحان بیرونی در «آثار الباقیه عن القرون الخالیه» نام این شاه را «کورُش»، مسعودی در «مروج‌الذهب و معادن‌الجوهر» «کورُس»، طبری در «تاریخ الرسل و الملوک» و ابن اثیر در «الکامل فی التاریخ» «کِیرُش» و حمزه اصفهانی نیز در «تاریخ سنی ملوک الارض و الانبیا» «کوروش» نوشته‌اند.

 بدین‌ معنی که هـمۀ مـؤلفین یک‌ صدا او را ناجی یهود می‌دانند، و نوعی رسالت معنوی برایش قائلند، که مسلما منبع آن‌ روایات مذهبی تورات می‌باشد. حتی در قرآن مجید در سوره‌ی کهف نیز بدین موضوع اشاره می‌شود.

کتیبه  کوروش

در بهار سال ۵۳۹ پیش از میلاد، کوروش آهنگ تسخیر بابل را کرد و وارد جنگ با بابل شد. به گواهی اسناد تاریخی و عقیدهٔ پژوهشگران، فتح بابل بدون جنگ بوده‌است و توسط یکی از فرماندهان کوروش به‌نام گئوبروه در شب جشن سال نو انجام شد. هفده روز پس از سقوط بابل، در روز ۲۹ اکتبر سال ۵۳۹ پیش از میلاد، خود کوروش وارد پایتخت شد. تصرف بابل نقطهٔ عطفی بود که باعث ایجاد امپراتوری بزرگی در آسیای مرکزی و غربی شد و زمینهٔ بازگشت یهودیان تبعیدی به میهن‌شان در سرزمین اسرائیل (کنعان) را فراهم کرد. کوروش همچنین دستور داد که پرستش‌گاه اورشلیم را بازسازی کنند و ظروف و اشیای طلایی و نقره‌ای را که نبوکدنصر، شاه بابل، از اورشلیم ربوده بود، به یهودیان تحویل داد. استوانهٔ کوروش پس از شکست دادن نبونعید و تصرف بابل، نوشته شده و به منزلهٔ سند و شاهد تاریخی پرارزشی‌است. در سال ۱۹۷۱ میلادی، سازمان ملل متحد استوانهٔ کوروش را به همهٔ زبان‌های رسمی سازمان منتشر کرد و بدلی از این استوانه در مقر سازمان ملل در شهر نیویورک قرار داده شد.

 

منشور کوروش

 

قسمتهای مهمی‌ از‌ تورات‌ به تفصیل به این مسئله، که برای قوم‌ یهود‌ جـنبۀ‌ حـیاتی داشته، اختصاص داده شده است.

کتب، از قبیل تاریخ طبری‌ و به نقل از او بلعمی، بیرونی، حمزهءاصفهانی، مسعودی و غیره، شاهان بابلی، بنی اسرائیلی، آشوری و هخامنشی و مادی، به اختلاط و ابهام یاد شده‌اند.

ابن بلخی سلسلۀ نـسب وی را چـنین برمی‌شمارد:

«کی‌رش بن اخشوارش بن کیرش بن‌ جاماسب‌ بن‌ لهراسب». در‌ اینجا جد کورش را نـیز کـورش ذکر‌ کرده‌اند، که‌ با‌ حقیقت‌ تاریخی‌ وفق‌ می‌دهد.که البته درباره‌ی نسب وی در بخش جداگانه به تفصیل خواهیم گفت .

دربارۀ مـادر وی اقوال تقریبا یکی اسـت، و هـمۀ منابع وی را زنی از بنی اسرائیل دانـسته‌اند.( البته این موضوع  قابل بیان است که ما از هزاره‌ی قبل از میلادمسیح سخن میگوییم و در این تاریخ تنها ادیان الهی در این منطقه‌همان یهود و مزدا پرستی بوده است.) ابن خـلدون بخلی در این باره می‌گوید:

و مادر این کی‌رش دختری بود از‌ انبیاء بنی اسرائیل‌ مادر او را «اشـین» گفتند و بـرادر مادرش (را که اغلب دانیال دانـسته‌اند) او را تـوریت آمـوخته‌ بود.

مادرش را به قوم ماد نسبت میدهنداز این رو خانواده‌ی مادری او نیز از شاهان مادی است. سابقۀ سلطنت در انشان (ایلام) و پارس در نزد پدر و اجداد وی امری است که اشارت کتیبۀ نبونید پادشاه بابل و تصریح کتیبه‌های داریوش در آن باب جای تردید نمی‌گذارد. انتسابش به خاندان شاهان ماد از جانب مادر کیانیان می‌دانند که ماندانا نام داشت، در روایت گزنفون نیز مثل روایت هرودوت نقل شده است و با توجه به رسم معمول عصر ـ که ازدواج بین خاندان‌های سلطنتی موجب تحکیم روابط سیاسی محسوب می‌شد، هیچ‌گونه تردیدی را به جا نمی‌گذارد.

 

پاسارگاد

کورش و رویکرد نو

یهودیان از کوروش درخواست کمک می‌کنند. از جمله اقلیت‌های بسیار کوچک، که بیش از همه رنج می‌برند و مهم‌ترین منبعِ ستیزه‌های بالقوه هستند و کینه‌های نژادیِ نمایان شده در دوران آشوری، آسیای غربی را در سده‌های هفتم و ششم پیش ازمیلاد به میدان نبردهایی بزرگ و سرنوشت‌ساز بدل ساخت. مادها و بابلیان، پیروزمندان این نبرد، هیچ‌یک توان شکل دادن به حکومتی فراگیر را نیافتند. پس، کوروش فرزند کمبوجیه‌ی پارسی بر آستیاگ ماد قیام کرد و به هگمتانه دست یافت. با کشف رویدادنامه‌ی پادشاهی نبونید دانسته‌های ارزش‌مندی از این دوران بدست آمده است که نشان از نگاهی تازه به روابط اجتماعی دارد. کوروش شخصی بوده که به نظر میرسد دائما از اتفاقات درس می‌گیرد. او سیاستمداری خردمند که نه تنها به خاطر دلاوری‌ها بلکه به خاطر انسانیتش محبوب شد و مهمترین حقوق بشر جهان را ارائه داده است .

 

کوروش

 

سال ششم (۵۵۰/ ۵۴۹ پیش ازمیلاد) شاه آستیاگ سپاهش را فراخواند. آنان به‌سوی کوروش، شاه اَنشان، به پیش تاختند تا به نبردی پیروزمندانه با او درآیند. اما سپاهیان آستیاگ بر شاه خود شوریدند. او را به زنجیر کشیده و به کوروش سپردند. آن‌گاه کوروش، به‌سوی کشور هگمتانه پیش تاخت و سرای پادشاهی او را تصرف کرد. (Pritchard, ۱۹۶۹)

پاسارگاد

آن‌گاه به سال ۵۳۹ پیش از میلاد کورش نخستین امپراتوری بزرگ تاریخ را پایه نهاد. در تواریخ هرودوت (کتاب یکم) از ورود بدون جنگ کوروش به بابل و سرپیچی سربازان بابلی از فرمان شاه نبونید سخن می‌رود، سال‌نامه‌ی بابلی این رخداد را چنین شرح می‌دهد:

در ماه تیسری کوروش در اپیس، بر ساحل نیالا، در برابر سپاه بابل ایستاد. سپاهیان بابلی، شورش کردند و بسیاری از سربازان کشته شدند. به روز چهاردهم تموز (۱۲ اکتبر ۵۳۹ پ.م) شهر سیپار بدون جنگ تسخیر شد و نبونید گریخت. (Hinnz, ۱۹۷۶ )

در ادامه‌ی رویدادنامه بابلی می‌خوانیم:

سال هفدهم (۵۳۸/۵۳۹پیش ازمیلاد) گَئوبَروَه، فرمان‌دار گوتیوم، همراه با سپاه کوروش بدون جنگ و پیکار به بابل اندر آمد و نگاهبانی از نیایش‌گاه اِسَگیلَه به سپرهای گوتیان سپرده شد تا مبادا هیچ‌یک از سپاهیان به درون اسگیله و دیگر بناهای مقدس آن پا بگذارند. از آن پس، آیین‌ها و مراسم به مانند گذشته برگزار ‌شدند. کوروش به بابل اندر آمد. به پیش گام‌های او، شاخه‌های سبز افشانده می‌شد. او با مردمان شهر، پیمان صلح و آشتی گذارد. کوروش به همه‌ی مردمان بابل، پیام درود و شادباش فرستاد. گئوبَروَه به فرمان‌داری بابل برگماشته شد و همه‌ی خدایان اَکَد، که نَبونید آنها را در بابل بی‌قدر کرده بود، به شهرهای مقدس خودشان بازگردانده شدند... کمبوجیه، پسر کوروش، به نیایش‌گاه برفت و پیش‌کشی‌هایی را با دست خویش بر پیکر نَبو فراز برد. سپس از نزد نَـبـو به‌سوی اسگیله فرا رفت و در برابر بِـل و خدا مـاربیتی گوسفندی را پیشکش بکرد. (Pritchard, ۱۹۶۹)

متن ارزشمند دیگری که می‌تواند بر این رخداد روشنگری کند کتیبه‌ای است که کورش خود دستور نگارشش را داده و نشانی از گفتارهای رایج دنیای کهن در آن نمی‌توان یافت. در بخشی از این نوشته چنین آمده است:

خط ۲۴ ـ ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.

خط ۲۵ ـ وضع داخلی بابل و جایگاه‌های مقدسش قلب مرا تکان داد... من برای صلح کوشیدم. نـَبونید مردم درمانده بابل را به بردگی کشیده بود، کاری که در خور شأن آنان نبود.

خط ۲۶ ـ من برده‌داری را برانداختم. به بدبختی‌های آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه‌ی مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم که هیچ کس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. مردوک از کردار نیک من خشنود شد.

کوروش بارها اهورامزدا را ستایش کرده است و اگرچه نامی از زرتشت در کتیبه‌های او نیست و از این جهت شاید نتوان او را زرتشتی نامید اما قطعا استفاده او از تایید مردوک، استفاده‌ای سیاسی است.

خط ۲۷ ـ او بر من، کورش، که ستایش‌گرِ او هستم، بر پسر من، کمبوجیه، و همچنین بر همه‌ی سپاهیانم،

خط ۲۸ ـ برکت و مهربانی اش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم...

خط ۳۲ ـ فرمان دادم تمام نیایش‌گاه‌هایی را که بسته شده بود بگشایند. همه‌ی خدایان این نیایش‌گاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم. همه‌ی مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند به جایگاه‌های خود برگرداندم. خانه‌های ویران آنان را آباد کردم. همه‌ی مردم را به هم‌بستگی فراخواندم.

خط ۳۳ ـ هم‌چنین پیکره‌ی خدایان سومر و اَکـَّد را که نـَبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود؛ به خشنودی مَردوک(اولین خدای باستان)، به شادی و خرمی،

خط ۳۴ ـ به نیایشگاه‌های خودشان بازگرداندم، بشود که دل‌ها شاد گردد... (Kuhrt, ۱۹۸۳)

از منشور کوروش در میابیم که کوورش تنها پادشاهی است که در طول تاریخ  به زبان فرهنگ و اعتقادات سرزمین فاتح خود احترام قایل است و هرگز کسی را به بردگی نمی‌گیرد و به سربازانش دستور می‌دهد که خون کسی را نریزد و این در تاریخ بی سابقه است و توسط خودش نیز ثبت می‌شود.

منشور کوروش موزه بریتانیا

پس از گشودن بابل، کورش یهودیانی که از دوران نبوکدنصر (بخت‌النصر) در اسارت به سر می‌بردند آزاد و روانه زادگاه‌شان اورشلیم ساخت، دارایی‌های غارت‌شده هیکل سلیمان را به آنها برگرداند و برای دوباره ساختنش یاری‌شان کرد. نرمش کورش با قوم اسیر برای جوامع آن روزگار رویکردی ناآشنا و تازه است. یهودیان کورش را «موعود یَهُوه» می‌خوانند که اشعیای نبی (وفات ۶۸۱ پیش از میلاد) آمدنش را بشارت داده بود. در کتاب اشعیا درباره‌ی وی چنین آمده است:

عقاب شرق و مرد هم‌سخن خویش را از جای دور فرا می‌خوانم (اشعیای نبی)خداوند درباره‌‌ی كورش‌ می‌گوید که او شبان من است و شادمانی مرا به کمال خواهد رساند (اشعیای نبی) من او را به عدالت برانگیختم و تمامی راه‌هایش را راست خواهم ساخت. شهر مرا بنا کرده و اسیران مرا آزاد خواهد کرد (اشعیای نبی)

پاسارگاد

مرگ کوروش 

در اثر یورش ماساژت‌ها که یک ایل ایرانی‌تبار و نیمه‌بیابان‌گرد و تیره‌ای از سکاهای آن سوی رودخانه سیردریا بودند، به شهرهای شمال شرقی ایران، مرزهای شمال خاوری شاهنشاهی ایران مورد تهدید قرار گرفت. کورش بزرگ، کمبوجیه را به عنوان شاه بابل برگزید و به جنگ رفت و کورش در نبردی سخت، شکست خورد و زخم برداشت و بعد از سه روز درگذشت و این‌که پیکر وی را به پاسارگاد آوردند و به خاک سپردند. پس از مرگ کوروش بزرگ، فرزند بزرگ‌تر او کمبوجیه به شاهنشاهی رسید. امپراطوری بزرگ هخامنشیان که بنیانگذار آن کوروش بزرگ از نواده شاه انشان کیمن-کوروش یکم-کمبوجیه یکم بود در سازمان جهانی یونسکو به بزرگترین و اولین امپراطوری جهان طبق اسناد به ثبت رسیده است.

البته گزنفون در کتاب خود مرگ کورش را طبیعی آن هم در پاسارگاد بیان می‌کند، چراکه کورش در این زمان در سن بالایی قرار داشته و نیازی نبوده که پادشاه بزرگی چون کورش خود به میدان جنگ برود همان‌طور که در ۱۰ سال پایانی امپراطوری خود در هیچ جنگی حضور نداشته پس می‌توان این احتمال را در نظر گرفت که کوروش سرکوبی این شورش را به یکی از سرداران خود سپرده باشد و خود به میدان جنگ نرفته باشد.

 

پاسارگاد

پاسارگاد

 

پاسارگاد

 

شخصیت پیامبرگونه کوروش

ابوالکاظم آزاد، علامه طباطبائی و محمدابراهیم باستانی پاریزی شخصیت کوروش را پیامبروارانه و بر‌تر از هم‌عصرانش معرفی می‌کنند؛ چنانچه در تفسیر المیزان علامه طباطبائی آمده است: «آنچه قرآن از وصف ذوالقرنین آورده با این پادشاه عظیم تطبیق می‌شود، زیرا اگر ذوالقرنین مذکور در قرآن مردی مؤمن به خدا وبه دین توحید بوده اگر او پادشاهی عادل و رعیت‌پرور و دارای سیره رأفت و احسان بوده به ستمگران و دشمنان مردی سیاستمدار بوده و اگر خدا به او از هر چیزی سببی داده و در میان دین وعقل و فضائل اخلاقی وعده و عده و ثروت و شوکت و انقیاد اسباب برای او جمع کرده برای کوروش نیز جمع کرده است . معنی ذولقرنین  یعنی دارنده ی دوشاخ کوروش بزرگ نخستین پادشاهی بود که توانسته بود دو سرزمین پادشاهی پارس‌ها و مادها را با صلح پایدار متحد کند از این رو دوشاخ به معنای اتحاد دهنده‌ی این دو سرزمین بر سر خود داشت که در نقش برجسته اونیز کاملا هویداست .

 

کوروش

 

 

کوروش

 

 

کوروش

 

پاسارگاد

پاسارگاد

گرچه دستاوردهای سیاستِ دوری از قوم‌پرستی و یکسان شمردن اقوام را می‌توان در رشد و شکوفایی سریع هنری، فنی و تجاری آسیای غربی در نیمه‌ی دوم هزاره‌ی نخست پیش از میلادپی گرفت، اما نتیجه‌ی ارزش‌مندتر این تدبیر از سوی نخستین شاهان هخامنشی پایان بخشیدن به کینه‌های کهن نژادی در فلات ایران بوده است. بدین‌سان، سلسله‌های آینده در همین قلمرو فرهنگی پا گرفتند و میان اقوام آن، به جای رقابت دیرین، انس و هم‌دلی حاکم گشت. و راهی دراز طی شد تا ایران برای ساکنانش حکم میهن یافت و امروز گونه‌های نژادی‌اش در هویتی چنان یکپارچه و همگون شراکت دارند که گسستن پیوندشان ناممکن به نظر می‌رسد.

پاسارگاد

سالروز بزرگداشت سعدی

اول اردیبهشت ماه در تقویم ملی ایرانیان همزمان با سالروز تولد شیخ اجل سعدی كه فرهنگوران او را به‌عنوان استاد سخن می‌شناسند،یادروز سعدی نام گرفته است.

زندگی نامه

شیخ مصلح الدین سعدی بی تردید بزرگترین شاعری است که بعد از فردوسی آسمان ادب فارسی را با نور خیره کننده اش روشن ساخت و آن روشنی با چنان تلألویی همراه بود که هنوز پس از گذشت هفت قرن تمام از تاثیر آن کاسته نشده است و این اثر تا پارسی برجاست همچنان برقرار خواهد ماند.تاریخ ولادت سعدی به قرینه ی سخن او در گلستان در حدود سال 606 هجری است. سعدی در آغاز گلستان چنین می گوید:«یک شب تأمل ایام گذشته می کردم و بر عمر تلف کرده تأسف می خوردم و سنگ سراچه دل را به الماس آب دیده می سفتم و این ابیات مناسب حال خود می گفتم:

 

در اقصای عالم بگشتم بسی         به سر بردم ایام با هر کسی

تمتع به هر گوشه ای یافتم         ز هر خرمنی خوشه ای یافتم

چو پاکان شیراز خاکی نهاد        ندیدم که رحمت بر این خاک باد

تولای مردان این پاک بوم              برانگیختم خاطر از شام و روم

دریغ آمدم زان همه بوستان         تهیدست رفتن سوی دوستان

به دل گفتم از مصر قند آورند                 بر دوستان ارمغانی برند

مرا گر تهی بود از قند دست          سخن های شیرین تر از قند هست

نه قندی که مردم به صورت خورند          که ارباب معنی به کاغذ برند»

 

به تصریح خود سعدی این ابیات، مناسب حال او و در تأسف بر عمر از دست رفته و اشاره به پنجاه سالگی سعدی سروده شده است و چون آنها را با دو بیت زیر که هم در مقدمه گلستان من باب ذکر تاریخ تألیف کتاب آمده است:

 

هر دم از عمر می رود نفسی            چون نگه می کنم نمانده بسی

ای که پنجاه رفت و در خوابی              مگر این پنج روز دریابی

خجل آن کس که رفت و کار نساخت         کوس رحلت زدند و بار نساخت

خواب نوشین بامداد رحیل             بازدارد پیاده را زسبیل...

 

قیاس کنیم، نتیجه چنین می شود که در سال656 هجری پنجاه سال یا قریب به این از عمر سعدی گذشته بود.

سعدی در شیراز در میان خاندانی که از عالمان دین بودند ولادت یافت. دولتشاه می نویسد که: «گویند پدر شیخ ملازم اتابک بوده» یعنی اتابک سعدبن زنگی، و البته قبول چنین قولی با اشتغال پدر سعدی به علوم شرعیه منافات ندارد. سعدی از دوران کودکی تحت تربیت پدر قرار گرفت و از هدایت و نصیحت او برخوردار گشت؛ ولی در کودکی سعدی یتیم شد و ظاهراً در حضن تربیت نیای مادری خود که بنابر بعضی اقوال مسعود بن مصلح الفارسی پدر قطب الدین شیرازی بوده، قرار گرفت و مقدمات علوم ادبی و شرعی را در شیراز آموخت و سپس سعدی شیرازی برای اتمام تحصیلات به بغداد رفت.این سفر که مقدمه ی سفرهای طولانی دیگر سعدی بود، گویا در حدود سال 620 هجری اتفاق افتاده است؛ زیرا وی اشاره ای دارد به زمان خروج خود از فارس در هنگامی که جهان چون موی زنگی در هم آشفته بود.

سعدی بعد از این تاریخ تا مدتی در بغداد به سر برد و در مدرسه ی معروف نظامیه ی آن شهر به ادامه تحصیل پرداخت. چند سالی را که سعدی در بغداد گذراند باید به دوران تحصیل و کسب فیض از بزرگترین مدرسان و مشایخ عهد، تقسیم کرد و گویا بعد از طی این مراحل بود که سعدی سفرهای طولانی خود را در حجاز و شام و لبنان و روم آغاز کرد و بنا به گفتار خود سعدی در اقصای عالم گشت و با هر کسی ایام را به سر برد و به هر گوشه ای تمتعی یافت و از هر خرمنی خوشه ای برداشت.

سفری که سعدی در حدود سال 620 آغاز کرده بود مقارن سال 655 با بازگشت به شیراز پایان یافت. وفات سعدی را در مآخذ گوناگون به سال های 690-691-694و695 نوشته اند.

شعری زیبا از سعدی

در آن نــفس کـه بـــميرم در آرزوی تـــو باشـم
بدان امــيد دهـم جـان که خـاک کوی تو باشم
به وقـت صبح قـيامــت کـه سـر ز خـاک بر آرم
به گفتگوی تو خيزم به جـست و جوی تو باشم
به مـجمـعی که در آيـند شاهــدان دو عـــالـم
نظر به ســـوی تـــو دارم غــــلام روی تو باشم
حـديـث روضـــه نــگـويــم گـل بـهـشت نبـــويم
جمـال حـــور نـــجويـــم دوان به سوی تو باشم
بـه خـوابگاه عـدم گر هــزار ســـال بخــســبم
به خواب عافـيت آن گه بــه بوی مـوی تو باشم
مـی بهــشت نـنـوشم ز جـام سـاقي رضــوان
 مرا به باده چه حاجت که مسـت بوی تو باشم
هــزار باديـه ســـهل اســت با وجــود تــو رفتن
 اگر خــلاف کــنــم ســــعديا بـه سـوی تو باشم

بزرگداشت عطار نیشابوری


٢٥ فروردين ماه

بزرگ داشت عارف بزرگ سرزمين ايران

🍃🌺عطار نيشابوري🌺🍃

خجسته و فرخنده باد،

به جرات ميتوان گفت زيباترين و پرمعناترين تعريف از اين عارف بزرگ همان است كه مولانا بيان نمود


هفت شهر عشق را عطار گشت🍃🌺
ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم🍃🌺

 

غزلى زيبا تقديم دوستان:

 

عزم آن دارم که امشب نیم مست

پای کوبان کوزهٔ دردی به دست

سر به بازار قلندر در نهم

پس به یک ساعت ببازم هرچه هست

تا کی از تزویر باشم خودنمای

تا کی از پندار باشم خودپرست

پردهٔ پندار می‌باید درید

توبهٔ زهاد می‌باید شکست

وقت آن آمد که دستی بر زنم

چند خواهم بودن آخر پای‌بست

ساقیا در ده شرابی دلگشای

هین که دل برخاست غم در سر نشست

تو بگردان دور تا ما مردوار

دور گردون زیر پای آریم پست

مشتری را خرقه از سر برکشیم

زهره را تا حشر گردانیم مست

پس چو عطار از جهت بیرون شویم

بی جهت در رقص آییم از الست

 

بزرگداشت سهراب سپهری

 

سهراب سپهری در 15 مهرماه 1307 در شهر كاشان به دنیا آمد. پدرش اسدالله سپهری كارمند اداره پست و تلگراف بود و هنگامی كه سهراب نوجوان بود پدرش از دو پا فلج شد. با این حال به هنر و ادب علاقه ای وافر داشت. نقاشی می كرد، تارمی ساخت و خط خوبی هم داشت.

سپهری در سال های نوجوانی پدرش را از دست داد و در یكی از شعرهای دوره جوانی از پدرش یاد كرده است.

دوره كودكی سپهری دركاشان گذشت. سپهری درسال های كودكی شعرهم می گفت، یك روز كه به علت بیماری درخانه مانده و به مدرسه نرفته بود با ذهن كودكانه اش نوشت: 


ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان 
نكردم هیچ یادی از دبستان 
از درد دل شب و روزم گرفتار 
ندارم من دمی از درد آرام 


سهراب از سال چهارم دبیرستان به دانش سرا رفت و در آذر ماه 1325 یعنی اندكی بیش از یك سال بعد از به پایان رساندن دوره دو ساله دانش سرای مقدماتی به استخدام اداره فرهنگ كاشان (اداره آموزش و پرورش) در آمد و تا شهریور 1327 در این اداره ماند. 

اولین كتاب سپهری با نام «مرگ رنگ» در تهران منتشر شد كه به سبك نیمایی بود. 

سپهری دومین مجموعه شعر خود را با نام«زندگی خواب‌ها» در سال 1332 سرود و در همین سال بود كه دوره لیسانس نقاشی را در دانشكده هنرهای زیبا با رتبه اول و دریافت نشان اول علمی به پایان رساند. 

از سال 1332 به بعد، زندگی سپهری در گشت و گذار و مطالعه نقاشی و حكاكی در پاریس، رم و هند و شركت در نمایشگاه ها و آموختن و تدریس نقاشی گذشت، تا جایی كه بعضی او را«شاعری نقاش» خوانده اند و بعضی دیگر «نقاشی شاعر».

سهراب در سال 1337 دو كتاب آوار آفتاب و شرق انده را آماده چاپ كرد ولی موفق به چاپ آنها نشد و سرانجام در سال 1340 این دو كتاب به انضمام «زندگی خواب ها» زیر عنوان «آوار كتاب» منتشر شد. 
در این كتاب می توان به جلوه های زبان خاص سپهری برخورد كرد و همچنین شور و شوق آمیختگی با طبیعت را _كه در شعرهای بعدی كاملاً واضح می شود _ بیشتر دید.

در «شرق اندوه» سپهری از هر نظر تحت تاثیر غزلیات مولوی است و شعرهای این مجموعه همه شادمانه و شورانگیزند. 

دو شعر بلند «صدای پای آب» و«مسافر» پنجمین و ششمین كتاب های او هستند. 

شهرت سپهری از سال 1344 و با انتشار شعر بلند «صدای پای آب» آغاز شد. در «صدای پای آب» است كه محتوای ویژه ی شعر سپهری فرمش را می یابد. فرم و محتوای شعر سپهری، از «صدای پای آب» به بعد به هماهنگی می رسند. 

«صدای پای آب»، كنایه از صدای پای مسافری درسفرزندگی است. 

این شعر كه روزبه روزبرشهرت ومحبوبیت اوافزود، اولین باردرفصلنامه آرش درآبان همان سال منتش شد. 

سپهری كه تمام عمرش را به دور از جنجال روزنامه ها و مجلات و فقط با دوستان اندك و تنهایی خود می زیست و بدین سبب از طرف نشریات جدی گرفته نشده بود، در سال 1345 با انتشار شعر بلند «مسافر» كه یكی از درخشان ترین شعرهای فارسی است، بزرگی و شاعری اش را بر نشریات تحمیل كرد.

 

شعر زیبایی  از سهراب سپهری:

 

اهل کاشانم.

روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی .
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت .
دوستانی ، بهتر از آب روان .
و خدایی که در این نزدیکی است :
لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه .



من مسلمانم .

قبله ام یک گل سرخ .

جانمازم چشمه ، مهرم نور .

دشت سجاده ی من .

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.

در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف .

سنگ از پشت نمازم پیداست :

همه ذرات نمازم متبلور شده است .

من نمازم را وقتی می خوانم

که اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته ی سرو.

من نمازم را ، پی « تکبیرة الاحرام » علف می خوانم،

پی « قد قامت » موج .

 

کعبه ام بر لب آب

کعبه ام زیر اقاقی هاست .

کعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهربه شهر.

« حجر الاسود » من روشنی باغچه است .

 

اهل کاشانم

پیشه ام نقاشی است:

گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی است

دل تنهایی تان تازه شود .

چه خیالی ، چه خیالی ، ... می دانم

پرده ام بی جان است .

خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است .



اهل کاشانم .

نسبم شاید برسد

به گیاهی در هند ، به سفالینه ای از خاک « سیلک » .

نسبم شاید ، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد .


پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف ،

پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی ،

پدرم پشت زمان ها مرده است .

پدرم وقتی مرد ، آسمان آبی بود ،

مادرم بی خبر از خواب پرید ، خواهرم زیبا شد .

پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند .

مرد بقال ازمن پرسید: چند من خربزه می خواهی ؟

من ازاو پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟



پدرم نقاشی می کرد .

تار هم می ساخت ، تار هم می زد .

خط خوبی هم داشت .

 

باغ ما در طرف سایه ی دانایی بود .

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه ،

باغ ما نقطه ی برخورد نگاه و قفس و آینه بود .

باغ ما شاید ، قوسی از دایره ی سبز سعادت بود .

میوه ی کال خدا را آن روز ، می جویدم در خواب .

آب بی فلسفه می خوردم .

توت بی دانش می چیدم .

تا اناری ترکی بر می داشت، دست فواره ی خواهش می شد .

تا چلویی می خواند ، سینه از ذوق شنیدن می سوخت .

گاه تنهایی ، صورتش را به پس پنجره می چسبانید .

 


شوق می آمد ، دست در گردن حس می انداخت .

فکر ، بازی می کرد

زندگی چیزی بود ، مثل یک بارش عید ، یک چنار پر سار .

زندگی در آن وقت ، صفی از نور و عروسک بود .

یک بغل آزادی بود .

زندگی در آن وقت ، حوض موسیقی بود .

 


طفل پاورچین پاورچین ، دور شد کم کم در کوچه ی سنجاقکها.

بار خود را بستم ، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون

دلم از غربت سنجاقک پر.

 

من به مهمانی دنیا رفتم:

من به دشت اندوه ،

من به باغ عرفان ،

من به ایوان چراغانی دانش رفتم.

رفتم از پله ی مذهب بالا .

تا ته کوچه ی شک ،

تا هوای خنک استغنا ،

تا شب خیس محبت رفتم .

من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق .

رفتم ، رفتم تا زن ،

تا چراغ لذت ،

تا سکوت خواهش ،

تا صدای پر تنهایی .

 

چیزها دیدم در روی زمین :

کودکی دیدم . ماه را بو می کرد .

قفسی بی در دیدم که در آن ، روشنی پرپر می زد .

نردبانی که از آن ، عشق می رفت به بام ملکوت .

من زنی را دیدم ، نور در هاون می کوبید .

ظهر در سفره ی آنان نان بود ، سبزی بود ، دوری شبنم بود ،

کاسه ی داغ محبت بود .

 

من گدایی دیدم ، در به درمی رفت آواز چکاوک می خواست

و سپوری که به یک پوسته ی خربزه می برد نماز

  

بره ای را دیدم ، بادبادک می خورد.

من الاغی دیدم ، یونجه را می فهمید.

در چرا گاه « نصیحت » گاوی دیدم سیر.

 

شاعری دیدم هنگام خطاب ، به گل سوسن می گفت : « شما »

 
من کتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور.

کاغذی دیدم ، از جنس بهار .

موزه ای دیدم ، دور از سبزه ،

مسجدی دور از آب.

سر بالین فقیهی نومید ، کوزه ای دیدم لبریز سؤال.

 

قاطری دیدم بارش « انشا »

اشتری دیدم بارش سبد خالی « پند و امثال » .

عارفی دیدم بارش « تنناها یاهو».

 

من قطاری دیدم ، روشنایی می برد .

من قطاری دیدم ، فقه می برد و چه سنگین می رفت .

من قطاری دیدم ، که سیاست می برد ( و چه خالی می رفت.)

من قطاری دیدم ، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد .

و هواپیمایی ، که در آن اوج هزاران پایی

خاک از شیشه ی آن پیدا بود :

کاکل پوپک ،

خالهای پر پروانه ،

عکس غوکی در حوض

و عبور مگس از کوچه ی تنهایی .

خواهش روشن یک گنجشک ، وقتی از روی چناری به زمین می آید .

و بلوغ خورشید .

و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح .

 

پله هایی که به گلخانه ی شهوت می رفت .

پله هایی که به سردابه ی الکل می رفت .

پله هایی که به بام اشراق

پله هایی به سکوی تجلی می رفت.

 

 

مادرم آن پایین

استکان ها را در خاطره ی شط می شست.

 

شهر پیدا بود:

رویش هندسی سیمان ، آهن ، سنگ.

سقف بی کفتر صدها اتوبوس.

گل فروشی گلهایش را می کرد حراج.

در میان دو درخت گل یاس ، شاعری تابی می بست.

پسری سنگ به دیوار دبستان می زد.

کودکی هسته ی زردآلو را، روی سجاده ی بیرنگ پدر تف می کرد.

و بزی از « خزر » نقشه ی جغرافی ، آب می خورد.

 
بند رختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب.

 
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب،

اسب در حسرت خوابیدن گاری چی ،

مرد گاری چی در حسرت مرگ.


عشق پیدا بود ، موج پیدا بود.

برف پیدا بود ، دوستی پیدا بود.

کلمه پیدا بود.

آب پیدا بود ، عکس اشیا در آب.

سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون.

سمت مرطوب حیات.

شرق اندوه نهاد بشری.

فصل ول گردی در کوچه ی زن.

بوی تنهایی در کوچه ی فصل .



دست تابستان یک بادبزن پیدا بود .

 
 
سفر دانه به گل .

سفر پیچک این خانه به آن خانه .

سفر ماه به حوض .

فوران گل حسرت از خاک .

ریزش تاک جوان از دیوار .

بارش شبنم روی پل خواب .

پرش شادی از خندق مرگ .

گذر حادثه از پشت کلام .

 

جنگ یک روزنه با خواهش نور .

جنگ یک پله با پای بلند خورشید .

جنگ تنهایی با یک آواز .

جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زنبیل .

جنگ خونین انار و دندان .

جنگ « نازی » ها با ساقه ی ناز .

جنگ طوطی و فصاحت با هم .

جنگ پیشانی با سردی مهر .


حمله ی کاشی مسجد به سجود .

حمله ی باد به معراج حباب صابون .

حمله ی لشگر پروانه به برنامه ی « دفع آفات » .

حمله ی دسته ی سنجاقک ، به صف کارگر « لوله کشی » .

حمله ی هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی .

حمله ی واژه به فک شاعر .


فتح یک قرن به دست یک شعر .

فتح یک باغ به دست یک سار .

فتح یک کوچه به دست دو سلام .

فتح یک شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبی .

فتح یک عید به دست دو عروسک ، یک توپ.


قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر.

قتل یک قصه سر کوچه ی خواب.

قتل یک غصه به دستور سرود.

قتل مهتاب به فرمان نئون.

قتل یک بید به دست « دولت ».

قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ.



همه ی روی زمین پیدا بود:

نظم در کوچه ی یونان می رفت.

جغد در « باغ معلق » می خواند.

باد در گردنه ی خیبر ، بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند.

روی دریاچه ی آرام « نگین » ، قایقی گل می برد.

در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود.



مردمان را دیدم.

شهرها را دیدم.

دشت ها را ، کوه ها را دیدم.

آب را دیدم ، خاک را دیدم .

نور و ظلمت را دیدم.

و گیاهان را در نور ، و گیاهان را درظلمت دیدم.

جانور را در نور ، جانور را در ظلمت دیدم.

و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت دیدم.

 

اهل کاشانم ، اما

شهرمن کاشان نیست .

شهر من گم شده است .

من با تاب ، من با تب

خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام .

 

من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم .

من صدای نفس باغچه را می شنوم

و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ریزد .

و صدای ، سرفه ی روشنی از پشت درخت ،

عطسه ی آب از هر رخنه ی سنگ ،

چکچک چلچله از سقف بهار.

و صدای صاف ، باز و بسته شدن پنجره ی تنهایی .

و صدای پاک ، پوست انداختن مبهم عشق،

متراکم شدن ذوق پریدن در بال

و ترک خوردن خودداری روح .

من صدای قدم خواهش را می شنوم

و صدای ، پای قانونی خون را در رگ .

ضربان سحر چاه کبوترها ،

تپش قلب شب آدینه ،

جریان گل میخک در فکر،

شیهه ی پاک حقیقت از دور.

من صدای وزش ماده را می شنوم

من صدای ، کفش ایمان را در کوچه ی شوق.

و صدای باران را ، روی پلک تر عشق،

روی موسیقی غمناک بلوغ،

روی آواز انارستان ها.

و صدای متلاشی شدن شیشه ی شادی در شب ،

پاره پاره شدن کاغذ زیبایی،

پرو خالی شدن کاسه ی غربت از باد.


من به آغاز زمین نزدیکم.

نبض گل ها را می گیرم.

آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت.



روح من در جهت تازه ی اشیا جاری است .

روح من کم سال است .

روح من گاهی از شوق ، سرفه اش میگیرد .

روح من بیکار است :

قطره های باران را ، درز آجرها را ، می شمارد .

روح من گاهی ، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

 

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن .

من ندیدم بیدی ، سایه اش را بفروشد به زمین .

رایگان می بخشد ، نارون شاخه ی خود را به کلاغ .

هر کجا برگی هست ، شوق من می شکفد .

بوته ی خشخاشی ، شست و شو داده مرا در سیلان بودن .

 

مثل بال حشره وزن سحر را می دانم .

مثل یک گلدان ، می دهم گوش به موسیقی روییدن .

مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم .

مثل یک میکده در مرز کسالت هستم .

مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی.



تا بخواهی خورشید ، تا بخواهی پیوند ، تا بخواهی تکثیر.



من به سیبی خوشنودم

و به بوییدن یک بوته ی بابونه .

من به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارم .

من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد .

و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف کند .

من صدای پر بلدرچین را ، می شناسم ،

رنگ های شکم هوبره را ، اثر پای بز کوهی را .

خوب می دانم ریواس کجا می روید،

سار کی می آید ، کبک کی می خواند ، باز کی می میرد،

ماه در خواب بیابان چیست ،

مرگ در ساقه ی خواهش

و تمشک لذت ، زیر دندان هم آغوشی.
 

زندگی رسم خوشایندی است .

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ،

پرشی دارد اندازه ی عشق .

زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.

زندگی جذبه ی دستی است که می چیند .

زندگی نوبر انجیر سیاه ، در دهان گس تابستان است .

زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره .

زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است .

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست .

خبر رفتن موشک به فضا ،

لمس تنهایی « ماه » ،

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر .

 

زندگی شستن یک بشقاب است .

 

زندگی یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است .

زندگی « مجذور » آینه است .

زندگی گل به « توان » ابدیت ،

زندگی « ضرب » زمین د رضربان دل ما،

زندگی « هندسه ی» ساده و یکسان نفس هاست .

 

هر کجا هستم ، باشم ،

آسمان مال من است .

پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است .

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت ؟

 

من نمی دانم

که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست .

و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد.

چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست .

واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد

 

چترها را باید بست ،

زیر باران باید رفت .

فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد .

با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت .

دوست را ، زیر باران باید دید.

عشق را، زیر باران باید جست .

زیر باران باید با زن خوابید .

زیر باران باید بازی کرد .

زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد . نیلوفر کاشت.

زندگی تر شدن پی درپی،

زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی« اکنون » است .



رخت ها را بکنیم :

آب در یک قدمی است.

 

روشنی را بچشیم .

شب یک دهکده را وزن کنیم ، خواب یک آهو را .

گرمی لانه لک لک را ادراک کنیم .

روی قانون چمن پا نگذاریم

در موستان گره ذایقه را باز کنیم .

و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد .

و نگوییم که شب چیز بدی است .

و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ .


و بیاریم سبد

ببریم این همه سرخ ، این همه سبز .


صبح ها نان و پنیرک بخوریم.

و بکاریم نهالی سر هرپیچ کلام .

و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت .

و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید

و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست

و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند .

و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد .

و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون .

و بدانیم اگر کرم نبود ، زندگی چیزی کم داشت .

و اگر خنج نبود، لطمه می خورد به قانون درخت .

و اگر مرگ نبود ، دست ما در پی چیزی می گشت .

و بدانیم اگر نور نبود ، منطق زنده ی پرواز دگرگون می شد .

و بدانیم که پیش از مرجان ، خلائی بود در اندیشه ی دریاها.

 
و نپرسیم کجاییم ،

بو کنیم اطلسی تازه ی بیمارستان را .


و نپرسیم که فواره ی اقبال کجاست .

و نپرسیم که پدرها ی پدرها چه نسیمی . چه شبی داشته اند .

پشت سرنیست فضایی زنده .

پشت سر مرغ نمی خواند .

پشت سر باد نمی آید .

پشت سرپنجره ی سبز صنوبر بسته است .

پشت سرروی همه فرفره ها خاک نشسته است .

پشت سرخستگی تاریخ است .

پشت سرخاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد .

 

لب دریا برویم ،

تور در آب بیندازیم

و بگیریم طراوت را از آب .


ریگی از روی زمین برداریم

وزن بودن را احساس کنیم.


بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم

(دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین ،

می رسد دست به سقف ملکوت .

دیده ام ، سهره بهتر می خواند .

گاه زخمی که به پا داشته ام

زیر و بم های زمین را به من آموخته است .

گاه در بستر بیماری من ، حجم گل چند برابرشده است .

و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس .)

و نترسیم از مرگ

(مرگ پایان کبوتر نیست .

مرگ وارونه ی یک زنجره نیست .

مرگ در ذهن اقاقی جاری است .

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد .

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید .

مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان .

مرگ در حنجره ی سرخ ـ گلو می خواند .

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است .

مرگ گاهی ریحان می چیند .

مرگ گاهی ودکا می نوشد .

گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد .

و همه می دانیم

ریه های لذت ، پراکسیژن مرگ است.)


در نبندیم به روی سخن زنده ی تقدیر که از پشت چپرهای صدا می شنویم .


پرده را برداریم :

بگذاریم که احساس هوایی بخورد .

بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند .

بگذاریم غریزه پی بازی برود .

کفش ها را بکند ، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد .

بگذاریم که تنهایی آواز بخواند .

چیز بنویسد.

به خیابان برود .



ساده باشیم .

ساده باشیم چه در باجه ی یک بانک چه در زیر درخت .
 
کار ما نیست شناسایی « راز» گل سرخ ،

کار ما شاید این است

که در « افسون » گل سرخ شناور باشیم .

پشت دانایی اردو بزنیم .

دست در جذبه ی یک برگ بشوییم و سر خوان برویم .

صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم .

هیجان ها را پرواز دهیم .

روی ادراک فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم .

آسمان را بنشانیم میان دو هجای « هستی » .

ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم .

بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم .

نام را باز ستانیم از ابر ،

ازچنار ، از پشه ، از تابستان .

روی پای تر باران به بلندی محبت برویم .

در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.

کار ما شاید این است

که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم .

سهراب سپهری ، کاشان ، قریه ی چنار