روزهای بد و خوب

خیلی ها عقیده دارند این روزها خیلی بد میگذره. معتقدم روز‌ خوب بارها میاد و آدمی از آن‌ گذر می‌کنه. به خاطرات گذشته نگاه کنید. شاید قبلاً فکر می‌کردید روزهای بدیه اما الان گذشته را خوب میدونید.

در انتظار رسیدن روزهای خوب برای همه مردم کشور عزیزم هستم.....

مژده

مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا

سایه او گشتم و او برد به خورشید مرا

جانِ دل و دیده منم، گریه خندیده منم

یارِ پسندیده منم، یار پسندید مرا

کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز

کان صنمِ قبله نما خم شد و بوسید مرا

پرتو دیدار خوشش تافته در دیده من

آینه در آینه شد: دیدمش و دید مرا

آینه خورشید شود پیش رخ روشن او

تابِ نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا

گوهرِ گم بوده نگر تافته بر فرق فلک

گوهریِ خوب نظر آمد و سنجید مرا

نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند

رشکِ سلیمان نگر و غیرتِ جمشید مرا

هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می‌نگرم

بانگِ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا

چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او

باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا

پرتو بی پیرهنم، جان رها کرده تنم

تا نشوم سایه خود باز نبینید مرا

فوتبال و سیاست

آیا فوتبالی هستید؟ اگر جواب مثبت هست طرفدار کدام تیم هستید؟
اگر فوتبالی باشید، لابد برای شما هم پیش آمده که وسط بحثی کاملاً بی‌ربط—مثلاً یک بحث سیاسی—ناگهان کسی که کم آورده فریاد بزند: اصلاً شما آبی‌ها/قرمزها همه همین‌طورید و همین کافی است که آبی‌ها و قرمزهایی که تا آن لحظه ساکت نشسته بودند، وارد میدان شوند و پشت هم‌تیمی‌شان بایستند.
حالا تصور کنید اگر این کری‌خوانی‌ها و هواداری‌ها قرار بود به جاهای دیگری سرایت کند چه می‌شد؟ لابد قرمزها حق داشتند فقط پیش دکترهای قرمز بروند، استادهای آبی فقط به آبی‌ها نمره بدهند، و مکانیک‌های قرمز فقط ماشین‌های قرمز را تعمیر کنند.
اما اگر بگویم این تیم‌بازی و هواداری غلیظ، سال‌هاست در موضوعی بسیار مهم‌تر از طبابت و دانشگاه و تعمیر خودرو در جریان است—در سیاست—شاید تعجب کنید.
سال‌هاست سیاست‌مداران ما کشور ۹۰ میلیونی ایران را، با تمام تنوع قوم و دین و مرامش، شبیه یک لیگ فوتبال اداره می‌کنند. لیگی که در آن فقط یک تیم حق دارد رئیس فدراسیون، مربی‌ها، داورها و حتی بازیکنان همه تیم‌های رقیب را انتخاب کند. در چنین لیگی فقط هواداران دوآتشه همان یک تیم اجازه دارند بوق و بوقچی به ورزشگاه بیاورند، و با وجود این همه امتیاز یک‌طرفه، از تماشاگران تیم‌های دیگر انتظار دارند ساکت و مؤدب روی صندلی بنشینند و حتی حرفی از داور و سماور نزنند.
سال‌هاست از یقه‌ی لباس تا مدل مو و از ادبیات سیاسی تا ظاهر و رفتار، وزرا و وکلای ما حتی از یک تیم فوتبال هم یک‌دست‌ترند. سال‌هاست که فقط چهره‌ها، بازی‌ها و داستان‌های هواداران همان یک تیم از تلویزیون ملی پخش می‌شود. با این اوصاف، هنوز سیاست‌مداران از مردم می‌پرسند چرا زمین بازی سیاست در ایران به عرصه فحاشی همه به همه تبدیل شده است؟
در ایران، چه زندانبان حکومت باشید و چه زندانی سیاسی، چه موافق و چه مخالف، چه چپ و چه راست و حتی اگر وسطِ وسط ایستاده باشید، کافی است اسم سیاست را بیاورید تا فحش بخورید؛ چون ما به جای حزب، تیم داریم؛ به جای شهروند، هوادار؛ و به جای فعال سیاسی، بوقچی.
البته می‌دانم سیاست‌مدار ناگزیر است دار و دسته خودش را داشته باشد، اما وقتی سیاست‌ورزی جای خودش را به تیم‌داری بدهد، و بدتر از آن، وقتی همه‌ی عرصه سیاست را ملک مطلق یک تیم بدانید و پنجاه سال همه‌چیز—از وزیر و وکیل و معاون تا حتی آبدارچی—را از بین هواداران همان تیم انتخاب کنید، دیگر نباید از داوری سماوری سیاست در ایران گلایه کنید.
سال‌هاست مردم عادی حتی یک نفر شبیه خودشان را در بین سیاست‌ مداران نمی‌بینند؛ تا جایی که وقتی عکس تولد دختر فلان وزیر یا عروسی دختر فلان نماینده را می‌بینند، تعجب می‌کنند که مگر در آن تیم هم کسی تولد و عروسی دارد؟ از آن طرف، سیاست‌مداران هم وقتی زنان و دختران عادی را در ماراتن کیش می‌بینند، ماتشان می‌برد که مردم از کی تا به حال این‌طور شده‌اند.
وقتی کسی سکته می‌کند، تنها چیزی که برای پزشک اهمیتی ندارد، رنگ پیراهن تیمی اوست؛ چون طبابت با هواداری جور درنمی‌آید—همان‌طور که اداره آب و برق و گاز یک کشور هم با تیم‌داری ممکن نیست.
شاید در ایران ما هم راه خلاص شدن از این چندقطبی بی‌حاصل، منحل کردن تیمی باشد که سال‌هاست داور و ورزشگاه و تماشاگر و حتی ترکیب تیم‌های رقیب را هم خودش تعیین می‌کند و تازه از بقیه انتظار دارد تاوان باخت‌هایش را هم بدهند(مثل تیم پرسپولیس).
شاید اگر تیم‌داری را تعطیل کنیم، سیاست‌ورزی دوباره به جای کری‌خوانی و فحش، به عرصه گفت‌وگو و حل مسئله تبدیل شود.
بیایید آرزو کنیم روزی ماراتن کیش پر شود از سیاست‌مدارانی که با یک شلوارک معمولی مثل بقیه مردم می‌دوند، و هیأت وزیران پر شود از ایرانی‌های معمولی با یقه‌ها و صورت‌های معمولی؛ و صورت وزیر برقمان قشنگ برق بزند.

متوسط بودن

به نظرتون چند درصد از جامعه قشر متوسط هستند. نه فقط از لحاظ مالی، بلکه از همه نظر. پول و هوش و زیبایی و ... .

بر عکس خیلی افراد، به نظرم متوسط بودن خیلی بده. منم همه عمرم متوسط بودم. یه آدم با هوش متوسط، قیافه متوسط، زندگی متوسط… یه ۱۷ بگیر قهار.
حالا دلیل بد بودن متوسط چیه؟ اونقدری میفهمی که درد بکشی، اونقدری باهوش نیستی که حلش کنی.
اونقدری داری که از گرسنگی نمیری، اونقدری نداری که زندگی کنی.
اونقدری زشت نیستی که بیخیال بشی، اونقدری خوشگل نیستی که امید و اعتماد به نفس داشته باشی.
نه اونقدر پایینی که بیخیال شی و نه انقدر بالایی که لذت ببری. همون وسط دست و پا میزنی و همیشه تو اضطراب از دست دادن و نرسیدن هستی.....

آواز عاشقانه

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

«بادا» مباد گشت و «مبادا» به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست

پادشکنندگی دنیای مدرن

دوران سختیه. آیا میتونیم به آینده امیدوار باشیم؟

گرانی، سقوط، فقر، شکست، دریغ و حسرت احساساتیست که سالهاست در ایران با آنها زندگی میکنیم.

اما صبر کنید من علارغم همه ی اینها خبرهای خوبی براتون دارم.

نسیم نیکلاس طالب در کتاب" پادشکننده "حرفی میزنه که شاید مرهمی باشه بر بغض و باختی که سالهاست گلوی ما ایرانی ها را فشار میده.

برای فهم منظور او از پادشکنندگی هیچ مثالی بهتر از سیستم ایمنی نیست.

وقتی قاره آمریکا توسط اسپانیایی ها فتح شد در مدت کوتاهی بیشتر بومیان آمریکا کشته شدند ولی نه با تفنگهای آن چندصد اسپانیایی که با کشتی از اروپا به آنجا رسیده بودند بلکه با ویروس آبله. ویروسی که سیستم ایمنی بومیان آمریکا هیچ تجربه ای از مبارزه با آن نداشت.

از نوزادی هربار که میکروبی به ما حمله می‌کنه بدن ما یاد میگیره در جنگ با عفونتهای بعدی باتجربه تر و باهوشتر باشه.

حتی اخیرا بعضی معتقدند شاید به این دلیل مبتلایان به بیماری های خودایمنی (مثل ام اس) اغلب از قشر بالاتر جامعه هستند که از کودکی بیش از حد مورد نیاز، در پر قو بزرگ شده اند و به سیستم ایمنی آنها به اندازه کافی اجازه جنگیدن با طبیعت داده نشده.

تکامل و بقای گونه ها در طبیعت هم مدیون همین سختیها و تهدیدها و جنگیدن هاست.

آهوها هرگز اینقدر خوب برای دویدن تکامل پیدا نمیکردنداگر در طبیعت پلنگی وجود نداشت یا بین آنها دیواری امن کشیده میشد.

نسیم طالب میگه همین مکانیسم پادشکنندگی که طبیعت را از انقراض نجات داده برای بقای سیستم های اجتماعی و اقتصادی هم لازم و ضروريه.

سیل ها و قحطی ها و شهاب سنگها و انقلابهایی که موفق به نابودی آدمها و ملتها نشن، حتی اگر آنها را قوی تر نکنند باعث پادشکننده تر شدن آنها در آینده میشن. همانطور که در طبیعت هم وقتی ضعیف ها کم میارن و حذف میشن، آنهایی که زنده می مانند دربرابر مصیبت‌های آینده پادشکننده تر میشن.

نسیم طالب میگه همانطور که اگر طبیعت همیشه گل و بلبل بود پلنگ ها و آهوهای سریع هرگز بوجود نمی آمدند، اگر آدمها و ملتها هم سالها در رفاه مطلق باقی بمانند احتمال شکنندگی آنها بیشترخواهد شد چون هیچ ثباتی بدون تحمل دورانی از بی ثباتی ممکن نیست.

امروزه بیشتر ما در دنیایی چنان شکننده زندگی میکنیم که استرس بعد از حادثه که زمانی فقط برای سربازانی که در میدان جنگ با صحنه های دهشتناک مواجه میشدند مطرح میشد حالا حتی برای پسری که یک پس گردنی از معلمش خورده هم میتونه مطرح بشه.

آدمهای مدرن امروزی علارغم زندگی در محیطی به مراتب امن تر و کم استرس تر، ده هابرابر شکننده تر از پدربزرگهاشان هستند و هرروز به دنبال تراپیست و داروی ضد افسردگی و مقصر جدیدی برای شکنندگی شان میگردند درحالی که شاید مقصر اصلی شکنندگی آنها نه استرس های بیشتر دنیای مدرن بلکه کم بودن این استرس‌ها باشه. همان چیزی که باعث میشه احساس افسردگی در سوئیس بیش آفریقا باشه.

امروزه مشخص شده گاهی اثرات مثبت رشد بعد از یک سانحه و مصیبت میتونه بیشتر از اثرات منفی آن باشه. چیزی که علاوه بر روان ما در جسم ما هم مصداق داره.

آنهایی که استخوان کمرشان شکسته است در اولین فرصت باید راه برن چون فشار روی مهره ی شکسته علارغم زیانهایش باعث جوش خوردن سریعتر استخوان آنها میشه.

در واقع تروما در موجودات زنده برخلاف اجسام بی جان، کلید پادشکننده شدن و سازگاری با مصیبت‌های پیش‌بینی ناپذیر آینده ست.

نسیم طالب معتقده جامعه و اقتصاد و فرهنگ هم از همین مکانیسم طبیعی تبعیت میکنه و با تروما در برابر قوهای سیاه یعنی اتفاقاتی که هیچکس نمیتونه آنها را پیشبینی کنه، مقاوم میشه.

ما سالهاست درحال غبطه خوردن ثبات و رفاه دیگرانیم درحالی که باید بدونیم هیچ محیط با ثباتی تا ابد پایدار نخواهد ماند مگر اینکه با قرارگرفتن در معرض تروما پادشکننده بشه.

آن سرزمینی که ریالش سالهاست نرخ ثابتی داره و مردمش سالهاست ماشین های مدرن سوار میشن و علارغم بهره از نعمات دنیای مدرن، چهار زن در خانه دارن و بدون اینکه صدای اعتراض زنهایشان را هیچ گوشی شنیده باشه، با سرزمینی که مردمش علارغم ریال بی‌ثبات و تورم و فقر و سختی و سرکوب باز هم هر لحظه چون دیگی جوشان در حال زیر و رو کردن زمین و زمان و تاریخ و دین و فرهنگ و حکومتش است، لابد پادشکنندگی و بالندگی بیشتری در آینده خواهد داشت.

نسیم طالب میگه نوسان های شدید و بی ثباتی یک سیستم در کوتاه مدت گرچه زیان باره ولی در طولانی مدت شانس بقا و رشد سیستم را افزایش میده.

کسی چه میدونه در بلندمدت آن ریال چهارزنه چه سرنوشتی خواهد داشت وقتی هنوز انقلابهاش را نکرده و قوهای سیاهش را ندیده?

و کسی چه میدونه اگر مغولها نبودند آیا هنوز ایرانی بود یا نه؟

سطح علمی

تا حالا دقت کردین چرا خانم ها کمتر از آقایون دانشمند و ادیب و مخترع و ... میشن. یکی از دلایلش می‌تونه تمرکز بیشتر و عمیق تر آقایون و همچنین سلطه بیشتر آقایون بر خانم ها در طول تاریخ باشه. اما به نظرم یک دلیل خیلی مهمتر هم هست. از وقتی مستقل زندگی می‌کنم خیلی به چشمم اومده که واقعا یکی باید ‌تو خونه بشوره، بپزه و نظافت کنه تا آدم بتونه به کارایی مثل خوندن، نوشتن و فکر کردن بپردازه و این‌کارو پیش‌فرض همیشه رو دوش مادر و زنان خونواده گذاشتن.

دی ان ای جامعه

واقعا شرایط زندگی سخت شده. امروز دلار از ۱۰۰ هزار رفت بالاتر. تورم بیداد میکنه. درآمد مردم کفاف زندگی را نمیده. عامه مردم دارن فقیر تر میشن و یک عده کمی دارن روز به روز پولدارتر میشن. دزدی هم داره بیداد میکنه. شرایط زندگی تو تهران هم بدتر از جاهای دیگه. کلا جامعه بد شده. وضعیت عادی نیست. جامعه‌ مثل یه موجود غول ‌پیکره که همرو تو مشتش داره. قول میده هواتو داشته باشه، ولی میبینی همزمان با یه دست دیگه داره خفت میکنه. زندگی تو این ‌شهر انگار راه رفتن رو لبه ‌تیغه. یه لحظه غفلت، یه تصمیم اشتباه، و تموم. یکی تو میدون شلوغ شهر سوار یه ماشین میشه، فکر میکنه فقط قراره برسه خونه. ولی اون ماشین، یه گوشی، و یه لحظه زورآزمایی، همه‌چیو عوض میکنه. به خودت میای و میبینی خون رو خاک بیابونای اطراف شهر ریخته و یه زندگی غیبش زده. این داستانای تلخ، انگار جزئی از دی‌ ان‌ ای این شهر شدن.
بشین فکر کن، این آدما که دست به چاقو میبرن، از کجا پیداشون میشه؟ این جامعست که اونا رو می‌سازه یا اونا دارن این جامعه رو این شکلی میکنن؟ وقتی یه گوشی از یه جون با ارزش تر میشه، وقتی فاصله بین فقیر و غنی انقدر عمیقه که یکی برای یه تیکه فلز و پلاستیک آماده‌ست دستشو به خون آلوده کنه، معلومه این وضعیت عادی نیست. این تاریکی فقط تو قتل نیست، تو سکوتمونه، تو بی‌خیالیمونه، تو این عادت مزخرفمون به شنیدن این قصه‌ها و رد شدن ازشون. انگار دیگه برامون عادی شده.

شرط دوست داشتن

تا حالا کسی به شما گفته «دوست دارم» و به گفته اش شک کنی؟ تو جامعه‌ ای که اکثر چیزا حساب و کتاب نداره، حتی یه دوستت دارم ساده هم شک برانگیز میشه. آدما انقدر تو روابطشون شرطی شدن که به راحتی باور نمیکنن کسی بی چشم داشت دوستشون داشته باشه. از یه طرف اون بیرون بهمون یاد دادن همیشه دنبال نیت پشت کلمات بگردیم ، مثل اینه که دوست داشتن یه معاملست و باید بپرسی بهم چی میرسه؟

از طرف دیگه، ترس از صمیمیت هم هست. ما انقدر از آسیب خوردن میترسیم که حتی یه اعتراف ساده‌ احساسی و عاطفی رو هم نشونه‌ ضعف یا کلک میدونیم. پس تعجبی نداره اگه بشنویم «دوستت دارم» و اولویتمون، شک کردن باشه تا قبول کردن. احتمالا این دیگه مشکل ما نباشه، مشکل دنیاییه که دوست داشتن رو از سادگی تو چیزای پیچیده تر معنی کرده.

خشونت و اختلال روانی

متاسفانه اختلال روانی تو کشور عزیزمون داره روز به روز زیاد میشه. کافیه اطرافمون را با دقت بیشتری ببینیم. حالا شروع جنگ و خشونت و فشار اقتصادی هم می‌تونه باعث تشدید اختلال بشه.

تو یکی از نقاط بوسنی در خلال جنگ یوگسلاوی، یک سرباز مامور شد شب‌ها از یک گودال مراقبت کنه. گودالی که از اجساد صدها غیرنظامی کشته‌شده پر شده بود. وظیفه‌اش واضح بود، مراقب باشه کسی نزدیک نشه و چیزی از درون چاه بیرون نیاد. در ابتدا فقط یه پست نگهبانی بود. اما شب ها تو سکوت، فضا شروع به فشار آوردن کرد. صداهایی میشنید، مثل ناله و کلمات نامفهوم. احتمالا روانش به‌تدریج دچار اختلال شده بود. نشانه‌های واضحی از استرس پس از سانحه‌ی مزمن و توهمات شنیداری ناشی از انزوای حاد در رفتارش ظاهر شد، گفت‌وگو با خودش، اضطراب شدید، بیداری ممتد و در نهایت گسست کامل از واقعیت. شبی که از پستش ناپدید شد. رد پاهاش تا لبه‌ی چاه دیده میشد. اون خودشو داخل چاه انداخته بود.

این حادثه یک نمونه‌ از تاثیر خشونت بر روان انسانه. حتی اگه کسی مستقیما شلیک نکنه، فقط تماشا کردن و سکوت کردن، میتونه تجربه مخربی باشه. ذهن انسان برای مدتی محدود می‌تونه خشونت را تاب بیاره، اما وقتی خشونت دائمی بشه و امکان معنا دادن بهش وجود نداشته باشه، ذهن شروع به تخریب خودش میکنه. سربازی که کنار چاه ایستاده بود، جدا از اینکه مراقب چاه بود، بین دو چیز گیر کرده بود، مرگ فیزیکی کسانی که دیده بود و مرگ روانی خودش. در نهایت، سقوط به درون چاه، تنها انتخابی بود که برای رهایی باقی مونده بود....

بهونه قشنگ زندگی

سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی

اره بازم منم همون دیوونه همیشگی

فدای مهربونیات چه می کنی با سرنوشت

دلم واست تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت

حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه

جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه

ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه

از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه

دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار اسمون

فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون

فدای تو نمیدونی بی تو چه دردی کشیدم

حقیقتو واست بگم به اخر خط رسیدم

رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی

قسمت تو سفر شد و قسمت من اوارگی

نمیدونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت

برای مهربونیات نوازشات بوسیدنت

به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته؟

یه قلب تنها و کبود هلاک یک نگاهته؟

من میدونم من میدونم همین روزا عشق من از یادت میره

بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت می میره

روزات بلنده یا کوتاه دوست شدی اونجا با کسی؟

بیشتر از این منو نذار تو غصه و دلواپسی

یه وقت منو گم نکنی تو دود این شهر غریب

یه سرزمین غربته با صد تا نیرنگ و فریب

فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه

غم غریبی عزیزم سرد و شکستت نکنه

چادر شب لطیفت و از روت شبا پس نزنی

تنگ بلور ابت و یه وقت ناغافل نشکنی

اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون

منم تو رو سپردمت دست خدای مهربون

راستی دیروز بارون اومد من و خیالت تر شدیم

رفتیم تو قلب اسمون با ابرا همسفر شدیم

از وقتی رفتی اسمونمون پر کبوتره

زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بدتره

غصه نخور تا تو بیای حال منم اینجوریه

سرفه های مکررم ماله هوای دوریه

گلدون شمعدونی مونم عجیب واست دلواپسه

مثل یه بچه که باره اوله میره مدرسه

تو از خودت برام بگو بدون من خوش میگذره؟

دلت میخواد می اومدم یا تنها رفتی بهتره؟

از وقتی رفتی تو چشام فقط شده کاسه ی خون

همش یه چشمم به دره چشم دیگم به اسمون

یادت میاد گریه هامو ریختم کنار پنجره؟

داد کشیدم تر خدا نامه بده یادت نره

یادت میاد خندیدی و گفتی حالا بذار برم

تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم

امروز دیدم دیگه داری منو فراموش میکنی

فانوس ارزو هامونو داری خاموش میکنی

گفتم واست نامه بدم نگی عجب چه بی وفاست

با اینکه من خوب میدونم جواب نامه با خداست

عکسای نازنینتو با چند تا گل کنارمه

یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم

داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم

وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر؟

مگه نگفتم چشمات و از چشم من هیچ وقت نگیر

حرف من و به دل نگیر همش مال غریبیه

تو رفتی من غریب شدم چه دنیای عجیبیه

زودتر بیا بدون تو اینجا واسم جهنمه

دیوار خونمون پر از سایه ی غصه و غمه

تحملی که تو دادی دیگه داره تموم میشه

مگه نگفتی همه جا مال منی تا همیشه؟

دلم واست شور میزنه این دل و بی خبر نذار

تو رو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار

فکر نکنی از راه دور دارم سفارش میکنم

به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش میکنم

اگه بخوام برات بگم شاید بشه صد تا کتاب

که هر صفحش غصه ی چند تا درده و چند تا عذاب

میگم شبا ستاره ها تا میتونن دعات کنن

نورشونو بدرقه پاکی خنده هات کنن

یه شب تو پاییز که غمت سربه سر دل میذاره

مریم همون کسی که بیشتر از همه دوست داره

چشم زخم و حسادت

آیا به چشم زخم اعتقاد دارید؟

چرا فکر میکنیم بعضی آدمها می‌تونن ما را چشم بزنن و چرا معمولا به محض اینکه بهترین اتفاق زندگی مان میفتد با یک اتفاق بد همه چیز به روز گند اول بر می‌گردد؟

چرا درست یک هفته بعد از اینکه ۷ گل برای تیمتان می‌زنید بدترین بازی عمرتان را انجام می‌دید؟

دنیل کانمن روانشناس و برنده جایزه نوبل اقتصاد توضیح بسیار جالبی برای چشم زخم داره.

او برای چشم خوردن های ما یک دلیل کاملا ریاضی داره:

بازگشت به میانگین

امتیاز و موفقیت های ما هرچه بزرگتر و غیرمنتظره تر باشن باید انتظار پسرفت و چشم خوردن های بیشتری هم در آینده داشته باشیم چون امتیاز بسیار خوب ممکنه نتیجه روزی سرشار از شانس باشه نه لیاقت و استعداد ما برای آن امتیاز.

اگر بعد از هر عکس دونفره عاشقانه ای که با همسرتان در اینستاگرام می‌گذارید با هم دعوای مفصلی میکنید به این دلیل نیست که کسی چشمتان کرده بلکه به این علت است که بعد از یک روز عاشقانه ی نادر و عکس دونفره کمیاب و زیبا به همان زندگی سگی همیشگی و مطابق میانگینتان برگشته اید ولی چون معتاد دلیل تراشی هستید تقصیر بازگشت به میانگین را به گردن آنهایی می ندازید که از هر خوشبختی و موفقیت شما با غبطه و البته با صدای بلند یاد میکنن و البته این دلیل نمی‌شه که با خیال راحت به انتشار موفقیت ها و خوشبختی هایتان در اینستاگرام ادامه بدید چون حتی اگر چشم زخم وجود نداشته باشه حسود همه جا هست.

اگر فکر می‌کنید حسادت قدیمی شده و مال قصه سیندرلا ست کاملا در اشتباهید زیرا حسادت یکی از بزرگترین و مخرب ترین نیروهای جامعه بخصوص جوامعیست که در آنها منابع ثروت و راههای پیشرفت به شدت محدود و معدودند.

به وضعیت سیاست در ایران چه در میان حاکمان و چه اوپوزسیون نگاه کنین

هر کس محبوب‌تر یا بالاتر حسودتر و فحش خورتر.

اصلا به انقلاب ۵۷ نگاه کنید. چه چیزی بیش از همه باعث خشم طبقه کم برخوردار جامعه و انتقام گیری آنها از طبقه مرفه و موفق و مدرن جامعه با انقلاب و برهم زدن نظم قبلی شد؟

چرا محافظه کارترین قشر جامعه حاضر شد پرخطرترین راه تغییر یعنی انقلاب را انتخاب کنه؟

در مناظره ای مدافع لایحه حجاب در پاسخ به طرف مخالف از صحنه ی به قول خودش فاجعه باری میگفت که در خیابان از بوسه یک دختر و پسر دیده بود و بیشترین حسی که در او دیده میشد نه غیرت بلکه حسادت بود.

آیا یکی از علل انقلاب بجز تئوری پیچیده توطئه، انفجار حسادت وحسرت قشری که لذت بردن دیگران را می‌دیدند و نمیتونستند و حسرت می کشیدند و تاب نمی آوردند نبود؟

چرا بیشترین سخت گیری انقلابی به جای مبارزه با دروغ و رشوه بر سبک زندگی دختران و پسران خوشحال و ظاهرا خوشبختی اعمال شد که راهها و امکانات بیشتری برای خوشی داشتن.

آلن دوباتن در مصاحبه ای میگفت حسادت یکی از تعیین کننده ترین فاکتورهاییست که آینده ادمها را شکل می‌ده و داستان این حسادت از کوچکترین واحد جامعه یعنی خانواده آغاز میشه.

بچه ی یک جوشکار احتمال کمتری داره استاد دانشگاه بشه نه چون استعدادش را نداره بلکه به این دلیل که پیشرفت اون میتونه مقدمه طرد شدن ازطرف پدرو برادران تحصیل نکرده وحسودش باشه.

همه سخت گیری مادرها نسبت به دخترشان بخاطرنگرانی از آینده دختر نیست بلکه به سبب حسادت نسبت به گذشته سخت خودشان هم هست.سلبریتی ها بیشتر طلاق میگیرن نه فقط چون چشم و گوششان میجنبه بلکه چون از حسادتهای همسرانشان کلافه می‌شن.

سالهاست هرجایی که از دوست و عزیزی کم لطفی میبینم برای پیدا کردن علتش اول از همه به سراغ پرونده حسادت میرم و تقریبا همیشه موفق میشم و حسادت بیش از همه در بستر کمبود رشد می‌کنه.

میگویند قبیله های فقیر آفریقایی بیش از اینکه برای باران آمدن دهکده خودشان به جادوگرها پول بدن برای باران نیامدن در دهکده همسایه پول خرج میکنن.

شاید به همین دلیله که درکشورهای ثروتمند مردم بدون بغض و حسد به پولدارترین آدمها رای میدن نه به کسانی که قسم حضرت عباس بخورن که بعد از ۴۰ سال وزیر و وکیل بودن در یخچالشان چیزی پیدا نمیشه.

من از نمایش خوشبختی هایم میترسم نه چون به چشم زخم اعتقاد دارم بلکه چون باور دارم در جامعه کم چیز و هر روز ناچیز تر شده ی ما نمایش خوشبختی کار خطرناکیست

درد بزرگ

مرگ عزیز تجربه ای است سوزان...

امشب یاد پسرداییم که چند ماه پیش بر اثر تصادف فوت کرد افتادم. بهت و درماندگی دایی و زن دایی. رفتن امید زندگی....

روی سنگ مزار استاد احمد محمود، بخش پایانی (داستان شهر کوچک ما) رو حک کردند:

(و بعد، ناگهان اوج گرفت و رفت بالا و بالاتر، تا آن جا که با آبی آسمان در هم شد. ته کوچه را نگاه کردم، پدر را ندیدم. او رفته‌بود و من مانده‌بودم با بار سنگینی که بایستی به دوش می‌کشیدم.)

......

درد بزرگی است و به قول نامجو:الا هذا آوخ، چه کنم جانم رفت

ساقی

بیا ساقی

بزن سازی

برقصانم

چونان چرخی بگردانم

سرم غوغاست ... بفهمانم

دلم شیداست ... مرنجانم

من آن جانم، که جانم، می فروشم ...

پی الهامی از وحی و سروشم ...

سروش آمد ... به جانم عشق در افتاد

خروش آمد ... در این خم جوشش افتاد

جوشش عشقی است؛ که در دل می خروشد

از خم وحدت همی، می می فروشد ...

میخواهمت....

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته ای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بالِ پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی، می آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پُرسشی چه نیازی جواب را

عقل کل

فضای مجازی از جملات قصار درباره آدمهای احمق و نفهم اشباع شده:

"نفهمیدن تصمیم قطعی بعضی از آدمهاست"

"هرگز به آنکه نمی‌خواهد بفهمد نمیتوان چیزی را فهماند"

ولی در مغز این جملات نغز یک مشکل بزرگ وجود داره و آن اینکه تقریبا همیشه آنهایی که به نفهمیدن متهم می‌شن هم ، درباره کسانی که دارن اتهام نفهمی به آنها میزنن،همین نظر را دارند.

چپ ها همان قدر از نفهمی راست‌ها مطمئن هستند که راست‌ها از نفهمی چپها.

آتئیست ها همان قدر دلشان برای نفهمی دینداران می‌سوزه که دینداران برای خدانفهمی آتئیست ها.

حالا بگذارید چند خط همین جا ترمز کنم و سراغ کتابی از فرانس دوال زیست شناس برم به نام

"آیا آنقدر هوشمند هستیم که هوشمندی جانوران را درک کنیم؟"

حرف اصلی فرانس دوال در این کتاب اینه که اگر جانوران مثل ما حرف نمیزنن یا شمردن بلد نیستن و کتاب نمی‌خونن و مغزشان کوچکتر از ماست( البته به جز دلفین و فیل و نهنگ) به این دلیل نیست که طفلکی ها خنگ و احمقن، بلکه به این علته که بر خلاف ما برای بقا و زندگی در طبیعت به چنین قرتی بازیهای مغزی یی نیاز ندارن.

درواقع اگر به موفقیت گونه ها با دیدی تکاملی نگاه کنیم یعنی مثلا اگر میزان موفقیت یک گونه به جای توانایی ساخت موشک و برج های صد طبقه و سفر به کهکشان بر مبنای وزن و سهمی که آن گونه در زمین اشغال کرده ارزیابی بشه (وزن کل مورچه های عالم از وزن کل آدمها بیشتره) آنوقت شاید حتی بتوان گفت مورچه ها از آدمها گونه موفقتری هم هستن.

فرانس دوال میگه هر ارگانیسم، محیط را به شیوه ای درک می‌کنه و یاد میگیره که به بقاش کمک کنه.

کنه ها میلیونهاسال پیش از گونه ما در زمین سابقه زندگی دارن و بدون اینکه در این چند میلیون سال چشم‌شان به جمال زمین روشن شده باشع(کنه ها کورند) فقط با توانایی تشخیص بوی اسید بوتیریک بدن پستانداران میتوانند ۱۸ سال بدون آب و غذا منتظر آن بدن بمونن تا پستانداری از کنارشان رد بشه و بعد از مکیدن خونش تخم بذارن و بمیرن ولی چه کسی میتونه بگه کنه موجود کور احمقیه؟

سنجابها تو برف جای تک تک دانه های بلوطی را که در زیر خاک مخفی کرده اند را به خاطر دارند بدون اینکه مثل ما نیازی به یادگیری شمردن داشته باشن.

هیچ خرگوشی هرچقدر هم که هویج به او جایزه بدید یاد نمی‌گیره توپی را که برای او میندازید به شما برگردونه چون مغزش برخلاف مغز سگ نه برای دنبال کردن شکار بلکه برای فرار از شکار شدن تکامل پیدا کرده.

درواقع هرموجودی فقط ظرفیت های یادگیری ای را تو خودش پرورش میده که برای بقا به آنها نیاز داره.

پرندگان نر توانایی مکان یابی بهتری از ماده ها دارند(ظاهرا دلیل آدرس نپرسیدن آقایان هم همینه) چون برای زدن مخ پرندگان ماده و پیدا کردن جفت مجبورن به مکان‌های دورتری سفر کنن.

در واقع ما آدمها هیچ راهی به درک حیات سوبژکتیو سایر گونه ها نداریم و به قول ویتگنشتاین ما حتی اگر میتونستیم باشیرها صحبت کنیم هم باز نمی‌تونستیم بفهمیم سلطان جنگل بودن چه فهمی از دنیا داره و شاید درباره فهم آدمها از آدمها هم کمابیش همین قضیه صدق کنه.

اگر اعتراض میکنید که چطور از تفاوت درک ما باحیوانات به تفاوت درک بین آدمها رسیدم بذارید دوباره به حرفهای فرانس دوال در کتاب برگردم.

دوال میگه ما می‌تونیم هر چیزی که در زیست شناسی و رفتار گونه های دیگر میبینیم را به انسانها تعمیم بدیم چون سیر تکامل همه ما یکیه.

طبیعت هرگز هیچ قابلیتی را از صفر برای یک گونه اختراع نمیکنه بلکه هرجا که لازم باشه آن را شکوفا میکنه.

تعداد استخوانهای دست ما و بال خفاش یکیه، ژن foxp2 که در آدمها به زبان باز کردن ما کمک کرده در پرنده های آوازخوانی که میلیونها سال قبل از ما تو زمین تکامل پیدا کرده هم وجود داره درحالی که تو شامپانزه هایی که در ۹۹درصد ژنها با ما برابرند غایبه، نه چون آنها شانس زبان باز کردن نداشته اند بلکه چون شامپانزه ها نیازی به حرف زدن نداشته اند.

پس شاید آدمهای مختلف هم دنیا را فقط آنطور می‌فهمن که برای زندگی در دنیای خودشون به آن نیاز دارن، زندگی یی که جز خودشون کسی تجربه اش نکرده و فهمی از آن نداره.

حالا با این نگاه تکاملی یک بار دیگه به آدمهای اطرافتان نگاه کنید.

آیا اروپایی های مدرن کم فرزند فهمیده ترند یا آفریقاهایی که به آب میزنن و خودشون را به اروپا می‌رسونن و هرکدام شش هفت بچه تو اروپا به دنیا میارن؟

آیا بچه درس‌خونی که با زحمت، پزشکی قبول میشه بیشتر میفهمه یا بچه کاسبی که از هجده سالگی میفهمه در ایران چطور میشه دلالی کرد؟

شاید ماآدمها فقط قادر به فهمیدن دنیای خودمان باشیم نه دیگران....

طوفان

درست مثل طوفان است. یکهو به خودت می‌آیی و می‌بینی درمیان باید ها و نباید های جدید ایستاده ای. همه چیز خاص می‌شود. شرایط، لباس ها، رفتارها و زندگی روزانه. امیدوارانه یا ناامیدانه خودت را مجبور به حرکت می‌بینی. مجبور به گذر از طوفان و با هر قدم در خلوت نامعلوم خود هزاران فکر، هزاران چالش و هزاران تجربه را از سر می‌گذرانی؛ و ناگهان درست مثل آغاز، خودت را رها شده از طوفان می‌‌بینی. با هزاران فکر و چالش و تجربه افزون تر. آدمی، پر از حس تلخ و شیرین. پر از وابستگی و وازدگی. پر از شوق و دلتنگی.

حق با موراکامی است: "وقتی از طوفان بیرون آمدی، دیگر همان آدمی نیستی که قدم به درون طوفان گذاشت"

داستان بی‌وفایی.... اپیزود ۱۲

داد زدم ی دوری دور خودم زدم گفتم ی نگاه به خودت کن بعد منو سرزنش کن.
با ی پوزخند صداداری گفت چمه کره خر؟چمه سر از تخم درنیاورده سینه سپر کردی جلوم؟
هیچی کم نداشتم چون فکر میکردم پسرم مرده ولی متاسفم مثل مادرت گولم زدی نامرد
پاشو برو ببین زنت چشه.
بابام حرفاشو زد خنجر طعنه هاشو تا اعماق قلبم فرو کرد و بعد سرش و برد زیر پتو.
اهمیتی ندادم رفتم سراغ مهلا گفتم چته؟
رنگ به رو نداشت گفت هیچی با اصرار و زور بردمش دکتر.اونجا فهمیدم چه خاکی تو سرم شده.
حامله بود حالا اگه بچه میخواستیم باید کلی دوا دکتر میکردیم
.

وای خدای من صبرمیکردی قبلی و هضم میکردم اونوقت ی خاک دیگه تو سرم میریختی.
خیلی کلنجار رفتم میگفتم بچه واسه من نیست ولی وقتی تاریخ سونو رو دیدم معلوم شد هرچند ناخواسته ولی بچه واسه منه.
فردای اونروز سپردم به یکی از دوستام برام دکتر پیدا کنن.شاید کلا سرجمع دوساعت طول کشید زنگ زد ادرس داد‌.
مهلا داشت صبحانه بابام و میداد بالاسرش ایستادم گفتم کارتو زود انجام بده بریم گفت کجا گفتم الوعده وفا میبرمت مهمون ناخونده تو سقط کنی حوصله جمع کردن توله ندارم‌.
مهلا ی گوشه ایستاد بابام گفت بهت شیرندادم ولی بیشتر از اون خدانیامرز زحمت کشیدم برات.
رو ازم گرفت اومدم که برم مثلا ادا دراوردم از خونه رفتم بیرون خصوصا وقتی در خروج و محکم کوبیدم ولی نرفتم.
شاید نیم ساعتی طول کشید تا مهلا از اتاق بابا اومد بیرون. دخترک مارموز صداش میومد که چطور واسه بابا درد و دل میکرد و های های گریه هاش خونه رو گرفته بود.بدون اینکه سرو صدایی کنم افتادم دنبالش دستمو گذاشتم جلو دهنش گفتم بی پدر و مادر فکر کردی منم بابامم که با چهار تا گلوله اشک خرم کنی؟
نه کودن من دیگه گول نمیخورم.بچه ایم که قراره تو براش مادری کنی نمیخوام.
جیغ میزد ولی دستمو بیشتر جلو دهنش فشار داد.
تهدیدش کردم صداش دربیاد اتیشش میزنم اونقد جدی بودم که لال شد مانتو پوشید.
بابام صداش زد مهلا دخترم
بیا ی کمکی بده بشینم تو جا
اشاره کردم بهش مهلا گفت اقا جون ببخشید ولی دستم بنده دارم میرم جایی و بعدم کشوندمش بیرون حیاط انداختمش تو ماشین هرچیم التماس کرد توجه نکردم.
نمیگفت بچه رو سقط نکنیم میگفت تو بد میکنی بهم.
زدم بغل خیابون گفتم بد و تو کردی که بهم دروغ گفتی. باورامو بهم زدی از علاقه ام سواستفاده کردی از گذشته مادرم سواستفاده کردی تا سر اخر بگی باکره نیستم و مادرم فلان کرده؟
چی فکر کردی؟

با هق هق گفت به خداهرچی گفتم راست بود. نگفتم اولش چون اگه میگفتم پسم میزدی مثل اونشب رسوام میکردی که.

خدا ازت بگذره من بچه بودم اون دست درازی برام شده بود ی راز تا وقتی به تو گفتم و همه رو خبردار کردی‌

تو اگه مرد بودی کمک میکردی به خودم بیام دارم سکته میکنم که ناروا شدم هرزه.

بی اختیار تو سرنوشتم شدم بی حیا و پاچه پاره. حق با تو عه سقطش کنیم تایکی بدبخت تر از خودمون بدنیا نیاد.

با پشت دست کوبیدم تودهنش گفتم لال شوبلبل زبونی نکن زیر و رو کش دروغگو.

اگه ریگی به کفشت نبود همون روزای اول میگفتی حالا فهمیدم چرا خاستگارت و رد کردی چون خر تر از من گیرت نمیومد.

با صدای بلند گریه میکرد

زنی تنها

و این منم

زنی تنها

در آستانه ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی.

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روز اول دی ماه است

من راز فصل ها را می دانم

و حرف لحظه ها را می فهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک، خاک پذیرنده

اشارتیست به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد می آید

در کوچه باد می آید

و من به جفت گیری گل ها می اندیشم

به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون

و این زمان خسته ی مسلول

و مردی از کنار درختان خیس می گذرد

مردی که رشته های آبی رگ هایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده اند

و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را

تکرار می کنند

سلام

سلام

و من به جفت گیری گل ها می اندیشم.

در آستانه ی فصلی سرد

در محفل عزای آینه ها

و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه می شود به آن کسی که می رود این سان

صبور

سنگین

سرگردان

فرمان ایست داد

چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست او هیچوقت زنده نبوده است

در کوچه باد می آید

کلاغ های منفرد انزوا

در باغ های پیر کسالت می چرخند

و نردبام

چه ارتفاع حقیری دارد

آنها تمام ساده لوحی یک قلب را

با خود به قصر قصه ها بردند

و اکنون دیگر

دیگر چگونه یک نفر به رقص برخواهد خاست

و گیسوان کودکیش را

در آب های جاری خواهد ریخت

و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است

در زیر پا لگد خواهد کرد ؟

ای یار، ای یگانه ترین یار

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان شد

انگار از خطوط سبز تخیل بودند

آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس می زدند

انگار

آن شعله ی بنفش که در ذهن پاک پنجره ها می سوخت

چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود

در کوچه باد می آید

این ابتدای ویرانیست

آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد

ستاره های عزیز

ستاره های مقوایی عزیز

وقتی در آسمان، دروغ وزیدن می گیرد

دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم

و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد

من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار، آن شراب مگر چند ساله بود
نگاه کن که در اینجا

زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و می دانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم، عریانم، عریانم
مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق، عشق، عشق.

من این جزیره ی سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده ام

و تکه تکه شدن، راز آن وجود متحدی بود

که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد

سلام ای شب معصوم

سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را

به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی

و در کنار جویبارهای تو، ارواح بیدها

ارواح مهربان تبرها را می بویند

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می آیم

و این جهان به لانه ی ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که تو را می بوسند

در ذهن خود طناب دار تو را می بافند

سلام ای شب معصوم !

میان پنجره و دیدن

همیشه فاصله ایست

چرا نگاه نکردم ؟

مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد

چرا نگاه نکردم ؟

انگار مادرم گریسته بود آن شب

آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم

آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود

و آن کسی که نیمه ی من بود، به درون نطفه من بازگشته بود

و من درآینه می دیدمش

که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود

و ناگهان صدایم کرد

و من عروس خوشه های اقاقی شدم

انگار مادرم گریسته بود آن شب

چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر کشید

چرا نگاه نکردم ؟

تمام لحظه های سعادت می دانستند
که دست های تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ی ساعت
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن کوچک برخوردم
که چشمهایش، مانند لانه های خالی سیمرغان بودند
و آن چنان که در تحرک رانهایش می رفت
گویی بکارت رویای پرشکوه مرا
با خود به سوی بستر شب می برد.
آیا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد
به مادرم گفتم: ” دیگر تمام شد ”
گفتم: ” همیشه پیش از آنکه فکر کنی، اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم ”
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود می خواند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن می درند
و او چگونه از کنار درختان خیس می گذرد:
صبور
سنگین
سرگردان.
در ساعت چهار
در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند

و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار می کنند
سلام
سلام
آیا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را
بوییده ای ؟
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون می کشید.
من از کجا می آیم ؟
من از کجا می آیم ؟
که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خاک مزارش تازه است
مزار آن دو دست سبز جوان را می گویم …
چه مهربان بودی ای یار
ای یگانه ترین یار

راز منوری است که آن را

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند

ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل

به داس های واژگون شده ی بیکار

و دانه های زندانی

نگاه کن که چه برفی می بارد …

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

و سال دیگر، وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره هم خوابه می شود

و در تنش فوران می کنند

فواره های سبز ساقه های سبکبار

شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانه ترین یار

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد …

داستان بی‌وفایی.... اپیزود ۱۱

کشیدمش رو تخت گفتم راستشو بگو کی و کجا بلا سرت اومد؟

باز میگفتم خدا وکیلی راستشو بگو منو کردی وسیله که به اهدافت برسی؟

چرا ندیدی چقد دوستت دارم؟هیچی نمیگفت همین سکوتش وحشی ترم میکرد تا بهش دست درازی کنم.

وقتی کوبیدم تو صورتش به هق هق افتاد و گفت به جون خودت که دوستت داشتم واقعیت همون چیزی بود که گفتم. من تو همون بچگی مردم.

دستمو گذاشتم رو گلوش فشار دادم گفتم دروغ میگی اونم مثل سگ.

راستشو بگو اینقد مستم که هیچی حالیم نباشه و بتونم همزمان دوتا بلا سرت بیارم یکی اینکه بهت دست درازی کنم هرچند زنمی و عیب نیست دومی بعد اینکه روحم اروم گرفت بکشمت تا قلبمم اروم بگیره اینقدخودخوری نکنم خر فرضم کردی لعنتی.

چشماش اخ چشماش قرمز قرمز بود کنترل و اختیارم از دستم خارج بود وقتی همچنان گلوش و با حرص میفشردم.

تک تک اجزای صورتش و نگاه کردم به لباش رسیدم متورم شده و سرخ بود.دستام شل شد صورتم و بردم نزدیک لباش و...
طفلی سرفه میکرد ولی دست برداش نبودم دلم میخواست تلافی دروغشو دربیارم.
به التماس افتاده بود بابامو صدا میزد با قهقه خنده گفتم کور خوندی از زیر دستم در بری.
گفت با من اینکارو نکن کم از تجاوزش نداره کارت.
گفتم لال شو وقتی واسم دم تکون میدادی حتما خودتم اماده کرده بودی واسه اینکه هم بالینم بشی.
چقد نالید و قسمم داد ولی مگه ادم مست چیزی حالیشه؟
تلاشش فایده نداشت چون کارم و هرچند زور بود انجام دادم.
همون یبارو بهش دست زدم و خوابیدم که همونم اشتباه کردم.
خدام خوب تاوانی ازم گرفت.یک ماهی تقریبا به همین منوال گذشت روزا تا بوق سگ توحجره کار میکردم شبام مست برمیگشتم خونه.خوبی حضور مهلا این بود خیالم بابت بابا راحت بود چون بنده خدا ی تنه همه کارا رو میکرد.
ی شب سوت زنون اومدم خونه صدای اوق زدن از سرویس بهداشتی میومد گوشامو تیز کردم مستی از سرم پرید گفتم یا خدا بابام.
ولی بابام نبود و مهلا با رنگ پریده اومد بیرون‌.واسه اینکه هم کلومش نشم رفتم پیش بابام با خنده و شیطنت گفتم هوا چطوره
با اخم گفت اومدی بالاخره شازده؟
خم شدم دستشو ببوسم که چنان سیلی زد به صورتم که برق چشام رفت.

با دلخوری گفت رسمش این نیست. کی یادت دادم اینجوری مردونگی تو ثابت کنی؟
تو اون حجره کوفتی چه غلطی داری میکنی
مثل خودش نگاش کردم و گفتم از کی تاحالا نامردی یاد گرفتی.خوشت باشه حاجی که از پشت زدی.
با طعنه گفت گنده تر از دهنت حرف نزن شاید نتونم باهات یقه به یقه بشم اما خوب بلدم چوب استینت جا بدم‌.هر چی باشم ولی پیش خدای خودم رو سفیدم دختره از صبح ناخوش احواله صدای اوق زدنش دل وروده منو کشیده بیرون هرچی گفتم زنگ بزن بگو بیای جرات نکرد. بچه عقده هاتو سر این دختر خالی نکن که مرام و معرفتت و ببری زیر سوال واسه ی لذت ۳ثانیه ای که وقتی دریده بشه هیچ فرقی با بقیه زنا ندارن....

داستان بی‌وفایی... اپیزود ۱۰

اون شب نه کنار مهلا بلکه تو حیاط تا صبح بیدار بودم. چقدر خوش خيال بودم که فکر میکردم مهلا که زن عقدیم شد با خيال راحت سر رو متکا ميذارم. هوا گرگ و میش بود که چشمام‌گرم خواب شد وقتى چشم باز کردم افتاب وسط آسمون بود.

رفتم به بابا سر بزنم كه مهلا از اتاق بيرون اومد و سلام زير لبی داد و زود رد شد.

انگاری صبحانه بابا رو داده بود.

ی چشمک بهم زد و گفت زدی به کوه و کمر؟مجنون شدی پسر؟روبه راهی؟

با حسرت گفتم شنیدی میگن اونکه به ما نپریده بود کلاغ دم دریده بود؟

از زمین و زمان خوردم از ی فنقل بچه ام خوردم.

داشتم پوشكشو عوض مى كردم كه گفت: باهاش حرف بزن نذار بی هدف سر کنی

بذار خودشو بهت ثابت كنه که هرچی گفته حقیقته

بازم حرفى نزدم.رفتم اشپزخونه برام صبحونه چيده بود تا نشستم پشت کرد بهم بره گفتم بيا بشين

دلم نمیرفت نگاش کنم گفتم

برات خونه ميگيرم وسايلاشو آماده مى كنم میبرمت همونجا.

طلاقت نميدم اما جز اون شناسنامه هيچى بينمون نيست. ماه به ماه نفقه تو میریزم هر چى احتياج داشتى و برات فراهم مى كنم اما بازم دارم تاكيد مى كنم هيچى بين من و تو نيست

افتاد جلو پام و با گریه گفت منو از اين خونه بيرون نكن بذار اينجا بمونم كلفتى خودت و پدرتو بكنم. من فوبياى تنهايى و محيط بسته دارم. دق میکنم بخدا. نمى تونستم تحملش كنم. چشمم كه بهش مى افتاد دلم مى خواست انتقام مادرم و مادرش و همه ى آدمارو ازش بگيرم.

انقدرى گريه و التماس كرد كه عصبى شدم از خونه زدم بیرون

همه مى دونستن امروز باید پیش زنم باشم واسه همین نشد برم حجره و تا خود شب ول گشتم چه خيالا داشتم و همه نقش بر اب شد.دیر وقت بخاطر بابام برگشتم خیره شده بود به تیکی که تازه گرفتم آروم گفت: وقتى میگى بى گناهه پس هنوزم دوستش دارى درسته؟

بی تفاوت گفتم نه مجبورم تحملش كنم.
براش تعريف كردم مهلا چرا وچجوری بلا سرش اومده اخر حرفم يك قطره اشك از كنار چشمش بيرون چكيد و گفت کاری نکن که خدا ازت نگذره و لعنتش بزنت زمین؟
با بغض گفتم پس من چی؟بهم ظلم نشد؟الان شدم ظالم؟اونی که ظلم دیده منم حرفم اینه اگه راست حسینی حرف میزنه چرا زودتر نگفت؟بخدا اونموقع درکش بهتر بود الان حس میکنم داشته خرم میکرده سرم کلاه میذاشته تا خودشو قالب کنه.بخدا که دارم میسوزم بابا انگار از عشقم به خودش سواستفاده کرد به جون خودت هنوز تو شوکم.
بابام گفت منطقی تر فکر کن.دنیا دوروزه.
عذابی که میکشیدم قلقلکم میداد پشت پا بزنم به ی عمر پاکیم.با رفیقم هماهنگ کردم ی شیشه مشروب گرفتم خیلی خراب بودم فقط دلم میخواست اروم بشم حالاهرجوری بود.
اونشب واسه اولین بار خوردم وقتی اومدم خونه تلو تلو میخوردم تو حال خودم نبودم چشمم که به مهلا افتاد همچین سوتی زدم که خود طفلیش ترسید.
جنگل سبز چشماش براق بود کشیده شدم سمتش.
در اتاق و بستم پشت سرهم میگفت مستی؟ تورو خدا حالت خوب نیست‌
ولی کو گوش شنوا وچشم بینا واسه دیدن ترس و واهمه دخترک دست و پا بسته ای که سخت بال بال میزد...

هدیه

عاشقی محنتِ بسیار کشید

تا لبِ دِجله به معشوق رسید

نشده از گل رویش سیراب

که فلک دسته گلی داد به آب

نازنین چَشم به شط دوخته بود

فارغ از عاشق دلسوخته بود

دید در رویِ شط آمد به شتاب

نو گلی چون گل رویش شاداب

گفت بَه بَه چه گل زیبایی ست

لایق دست چو من رعنایی ست

حیف از این گل که برد آب او را

کند از منظره نایاب او را

زین سخن عاشق معشوقه پرست

جست در آب چو ماهی از شست

خوانده بود این مَثل آن مایه ناز

که نکویی کن و در آب انداز

خواست کازاد کند از بندش

نام گل برد و در آب افکندش

گفت رَو تا که ز هجرم بِرَهی

نام بی مهری بر من ننهی

موردِ نیکیِ خاصت کردم

از غم خویش خلاصت کردم

باری آن عاشق بیچاره چو بط

دل به دریا زد و افتاد به شط

دید آبی است فراوان و دُرست

به نشاط آمد و دست از جان شست

دست و پایی زد و گل را بربود

سوی دلدارش پرتاب نُمود

گفت کای آفت جان سُنبلِ تو

ما که رفتیم ، بگیر این گُلِ تو

بِکُنَش زیب سَر ، ای دلبر من

یاد آبی که گذشت از سر من

جز برای دل من بوش مکن

عاشق خویش فراموش مکن

خود ندانست مگر عاشق ما

که ز خوبان نتوان خواست وفا

عاشقان را همه گر آب بَرَد

خوبرویان همه را خواب بَرَد

داستان بی‌وفایی.... اپیزود۹

داییش یقه ام رو ول کرد گیسای مهلا رو گرفت و با موهاش بلندش کرد ؛ مهلا جیغی کشید و دادزد تورو خدا کمکم کن.
داییش زیر گوش مهلا گفت: بگو این مرتیکه چی داره میگه؟ تو دستمالی شده بودی؟
کسی تو رو ندیده بود که بخواد بهت دست بزنه.
اشفته بازاری راه افتاده بود.
منتظر شد تا مهلا از خودش دفاع کنه.
مهلا با گریه زار زد؛ بزارید حرف بزنم ؛ به خدا با کسی نبودم.
ولی داییش یک مرتبه مهلا رو هول داد سمت سنگ فرش حیاط و با دو رفت آشپزخونه
وقتی برگشت چاقو بزرگی دستش بود.
تو این فاصله مهلا از جاش بلند شده بود و اومده بود پشت سرم قایم شده بود و التماسم میکرد و میگفت: تو رو خدا منو اینجا تنها نذار ، اگه منو اینجا بذاری تا صبح سرم رو سینه امه لامروت. میذاشتی حرف بزنم توضیح بدم چرا تحمل نکردی؟
داییش اومد میخواستم جلوش و بگیرم ام ولی وقتی دیگه نمیخواستمش واسه چی باید پشتش و میگرفتم؟
دست مهلا رو گرفت کشون کشون تا لب حوض برد و موهای سرش رو گرفت کشید سرش و به زور توی آب کرد و درآورد و بعد چاقو رو روی گردنش گذاشت

داییش با حرص و غضب گفت کار نيمه تمومى که با مادرت نکردم باید با توی بی آبروتر از اون بکنم.مادرت از سرمون رفع شد خداروشکر کردیم که یک نجسی از زندگیمون رفت. شدی بدتر از مادرت؟ حداقل میذاشتی سر از تخم دربیاری دست چپ و راستت و بشناسی بعد کار و کسب تن فروشی راه مینداختی لامصب‌
چاقو رو روی گردن مهلا گذاشت که با گریه بهم خیره شده بود مهلا تکون نمیخورد شاید ترس بود شایدم اینکه هراس داشت اگه تکون بخوره تیزی چاقو گردنش و میزنه.
رو ازش گرفتم.
واقعيت مثل روز روشن بود. مردن برای این دختر واجب تر از این بود که بخواد یک عمر تحقیر من یا کسی دیگه رو به جون بخره.
قصد رفتن کردن تا بسپرمش به سرنوشت و غضب داییش که صداش و شنیدم.
گفت ببخش ولی ناحقی کردی.
برگشتم چرا دلم سوخت؟اونهمه کفر و غیض از دروغش چطور یکهو فروکش کرد؟یعنی نم چشماش اینقد زود رامم کرد؟
دستم رفت رو شونه داییش و گفتم: ولش کن بقیه اش با خودم.
ولی عجیب حرصی بود دستمو هول داد گفت: بکش کنار خودم تمومش میکنم بلدم چطور ببرم زجر نکشه. مردن براش حکم عروسی داره ما نمیتونیم یعنی توان نداریم رسوایی قورت بدیم.
موهای مهلا رو‌کشید چاقو رو ی هولی رو گردنش داد با داد گفتم حرف و یبار میزنن ولش کن میبرمش.
دست مهلا رو‌گرفتم از خونه زدم بیرون راه افتادم. هوس کشیدن سيگار به سرم زد. اخرین باری که دود گرفتم شب عروسی پری بود.دوباره کام عمیق میگرفتم تا ریه هام بسوزن اهسته شروع کرد به حرف زدن.

گفت: فقط ده سالم بود شایدم یازده فقط یادمه بعد اون سن نفهمیدم چطور غم رو دلم موند و بزرگ شدم بابام رفته بود ماموريت و مامانم با دوست پسرش قرار داشت.واسه جینگول کردن خودش رفته بودارایشگاه اون مادرمن بود ولی وقتی میرفت از خونه بیرون نگفت مهلا هرکی در زد جواب ندی به جاش گفت هرکی در زد تعارف کن بیاد تو.
چشمام ناخواسته بسته شد فرمون ماشين و توى دستم فشار دادم زار زار زدنش ومیشنیدم
_هركارى مى كردم حريفش نمى شدم مگه چقد جثه داشتم؟دستش جلو دهنم بود تا داد نزنم کم مونده بود خفه بشم بخدا ترسیده بودم از ترس لال شده بودم دوست پسرش وقتى رفت که بی عفتم کرده بود و مامانم برگشته بود.مامانم که حال وروز غرق به خونم ودید سریع بردنم بیمارستان. بعد اون ماجرا افسردگى گرفتم اما مامانم كثيف تر و بیخیال تر از اين بود که بخواد حتى به خودم و سرنوشتم فکرکنه فقط مدام بهم تاكيد مى كرد و مى گفت نبايد به كسى بگم.میگفت متعصبن اگه بفهمن سرمو گوش تا گوش ميبرن.

اخرشم رفت دنبال دلش نگفت دخترم چطوری با غم بزرگش کنار بیاد
ماشينو كنار زدم پياده شدم تحمل شنیدن حقیقت ونداشتم نه به مهلا فرصت داده بودم توضیح بده نه خودم پرسیده بودم بی دلیل و از سرخودخواهی ابروشم که بردم اینجور که میگفت واقعا بی گناه بوده كاش قدرت اينو داشتم مادرش و مى كشتم.تو اتوبان. فرياد زدم. انقدرى فرياد زدم كه گلوم مى سوخت. صداى گريه هاى مهلا منو بيشتر مى سوزوند. داشتم ديوونه مى شدم. دیروقت بود برگشتیم خونه بابام هنوز بيدار بود.
مهلا با شرم خودشو تو اتاق پنهون کرد سراغ بابام رفتم.
نگاهش از منم غمگينتر بود.
كنارش نشستم سرمو روى زانوش گذاشتم براى اولين بار بعد از چند سال از ته دل جلو چشماش گريه كردم
بدون حرف موهامو نوازش كرد.
با بغض گفتم تو بگو چيكار كنم بابا؟
تلخ خندید وگفت گذاشتى حرف بزنه؟
گناهكار بود؟بهش فرصت بده پسر
گفتم فرصت ندادم کاش فرصت میدادم فقط بی ابروش کردم ولی بی گناه بود.دلم باهاش صاف نميشه
بابا میگفت صبر کن زمان همه چیو حل میکنه وقتی گفتم پس دلم چی؟
گفت دلتو خدا بايد آروم كنه پسرم.

داستان بی‌وفایی.... اپیزود ۸

قصد نداشتم قبل از اينكه اونو توى لباس عروس ببينم بهش دست بزنم اما وقتى روى تختمون نشستيم، قبل اينكه حتى دستم بهش بخوره افتاد به گریه.

آب دهنم خشك شد و توى دلم گفتم آمد به سرم از آنچه مى ترسيدم. پشيمون شد.

كنارش نشستم بازوشو گرفتم و گفتم: مهلا به خدا قسم انقدرى خوشبختت مى كنم كه هيچ حسرتى توى دلت نمونه

با گریه گفت: مى دونم

گفتم د دختر خوب پس چرا گريه مى كنى؟

توى چشمام زل زد و گفت: الياس من... من...

مكث كردم: تو چى؟

با من من گفت _من... من دختر نيستم

چند ثانيه طول كشيد تا خون به مغزم برسه و حرفش و تجزيه تحليل كنم.

بعد اون چشمهام سياه شد و دنيا دور سرم شروع به چرخيدن كرد. صورتمو گرفتم و از جام بلند شدم.

چى شده بود؟

مگه چند سالش بود كه اين اتفاق به اين بزرگى براش افتاده بود؟!

پس چرا ادعا مى كرد تا بحال با كسى نبوده؟

يکهو برگشتم سمتش . با وحشت بهم خيره شده بود. موهاشو گرفتم و كشيدم و بى توجه به فريادها و گريه هاش و قلب داغون بابام فرياد زدم: چرا كثافت چرا؟چرا الان باید بگی؟چرا قبل اینا نگفتی؟که کثافت کاری تو بندازی گردن من؟

بدون توجه به صدا زدناى بابام موهاشو تو مشتم گرفتم و كشون كشون از خونه پرتش کردم بیرون تا ببرم بذارم دم خونشون.

گريه و التماس مى كرد.

ضجه مى زد كه نبرمش خونشون.

ولی مهم نبود نميخواستم واسه ی لحظه هم اونو ببينم.

وقتى جلوى در خونه رسيديم از ماشين پياده نمى شد. پياده شدم و درو وا كردم و از ماشين بيرون كشيدمش جلوى خونشون پرت كردم. سعى كردم بدون اينكه صدام بالا بره بگم: گمشو خونتون فردا ميام كه بريم تفاهمى طلاق بگيريم

به پاهام افتاد و التماس كرد: تو رو به خدا قسم منو اينجا نذار و نرو اينا منو مى كشن

پاهامو از توى دستاش دراوردم و گفتم: گمشو كثافت تو بميرى بهتر از اينه كه زنده بمونى و دنيارو به گند بكشونى... اشغال

پشت دست تو دهنش كوبيدم و به خاطر اينكه حرفى كه زده بودو اجرا نكنه در خونشونو زدم

و چند دقيقه نشده بود كه داييش پشت در پيداش شد با تعجب به جفتمون خيره شد. بازوشو گرفتم و بلندش كردم و درو هول دادم و با هم وارد خونه شديم.پدربزرگ و مادربزرگش سر در خونه ایستاده بودن.
واقعیتش دلم نمیخواست تو روشون نگاه کنم و بهشون بی احترامی کنم اما اونقدری عصبانی بودم که راضی نبودم ی لحظه ام نوه دروغگوشونو تحمل کنم.
خطاب به داییش گفتم: دخترتون صحیح و سالم دست خودتون ؛ دخترتونو رو نمیخوام و اصلا هم قصد ازدواج ندارم.
داییش که هم قد و هیکل خودم بود و شاید چهار پنج سالی از من بزرگتر بود سینه سپر کرد و گفت: این یعنی چی؟
اومدی به زور دختره رو فراری داری بردی الان اومدی یکاره میگی دخترتونو نمیخوام؟ رو چه حسابی؟میگن شهر شلوغ شه قورباغه هفت تیر کش میشه جریان توا ها. مثل آدمیزاد توضیح بده چیشده ی شب نشده دلتو زده؟
چشمام و بستم که خوددار باشم گفتم: دختر شما هیچ ایرادی نداره من نمیخوامش.
داییش یقه مو گرفت وگفت: بردی دستمالیش کردی خوشت نیومد برگردوندی؟شهر هرته؟ هولش دادم و گفتم: کسیو دستمالی نکردم دختر شما از قبل دستمالی بوده.
بیخود نبود راحت راضی شدین بدینش بهم.
داییش مبهوت اول به من و بعد به مهلا نگاه کرد و گفت:چی؟ دختر ما دستمالی بوده. ما اجازه نمیدادیم حتی از در خونه تنها بیرون بره
به مهلا گفت: مهلا این چی میگه؟
مهلا فقط گریه کرد.

راست یا دروغ؟

واقعا دلم برایت تنگ شده
ولی متاسفانه این هفته نمی تونم بیام
به بقیه دوستان سلام برسون
قربانت خداحافظ
واقعا دروغ گفتن احساس بدیست.
همه، ما را از دروغگویی برحذر می دارند
بودا و اسلام و کنفسیوس و امانوئل کانت.
همه ادعا می کنیم از دروغ متنفریم با این‌حال تحقیقات نشان‌میدهد همه ما جدا از دین و مراممان در روز حداقل دو دروغ می گوییم.
دروغ علاوه براینکه ما را دچار عذاب وجدان می کند انرژی زیادی هم از ما میگیرد ولی مشکل این است که نمی توانیم در چشم های طرف مقابلمان نگاه کنیم و به او بگوییم من حوصله دیدن ریختت را ندارم و به مهمانی ات نمی آیم .
دروغ بد است درست. ولی یک هنر است و خیلی اوقات یک ضرورت.
بگذارید داستان سندرم پینوکیو را برایتان تعریف کنم آقای پینوکیو یک مذاکره کننده ارشد اقتصادی در اتحادیه اروپا بود که دچار صرع شده بود ولی او فقط در یک صورت تشنج‌ می کرد:
وقتی که دروغ می گفت.
حسابی کارش مختل شده بود چون به محض دروغ گفتن، تشنج‌ می کرد در حالی که دروغ گویی برای کاری که داشت از نان شب واجب تر بود.
در نهایت مشخص شد در ناحیه آمیگدال او یک تومور کوچک وجود دارد که حین دروغ گفتن فعالیتش زیاد می شود و بنابراین باافزایش تحریک پذیری مغز منجر به شروع تشنج می شود.
با برداشتن تومور ،آقای مذاکره کننده به کار اصلی اش برگشت و مشکلش با دروغ گویی هم‌حل شد.( ای کاش همه سیاست مداران چنین توموری داشتند)
دروغ گویی همیشه برای ما سخت تر و انرژی بر تر از راستگوییست.
در fmri (تصویربرداری تشدید مغناطیسی کارکردی) اگر از داوطلبان بخواهیم به سوالات جوابهای دروغ بدهند فعالیت مغزشان بیشتر از زمانی خواهد بود که از آنها بخواهیم راست بگویند.( از طرف مقابلتان بخواهید سوالاتی از شما بپرسد و به آنها برعکس جواب دروغ دهید مثلا آیا ماست سفید است و شما باید بگویید نه! سیاه است، تا امتیاز بگیرید. باور کنید بازی آسانی نیست)
دروغگویی یک هنر و یک مهارت است به همین خاطر باید حرف راست را از بچه ها شنید زیرا آنها تا ۵ سالگی آنقدر عقل ندارند که دروغ بگویند.
برای دروغ گویی دو مهارت مغزی لازم است اول فهم اینکه چه کاری از نظر جامعه خوب و چه کاری بد محسوب میشود یعنی فهم‌ هنجارهای اجتماع و دوم توانایی ذهن خوانی دیگران تا بتوانید طوری دروغ بگویید که دروغتان را باور کنند.
بچه ای که سر یخچال رفته و به شکلات ها ناخنک زده، اول باید بفهمد که کارش بد است و مادر تنبیهش خواهد کرد و سپس باید بتواند خودش را جای ذهن مادرش بگذارد و فکر کند‌چه دروغی میتواند بگوید که مادر باور کند و از تنبیه نجات پیدا کند.
مثلا اگر بگوید شکلات ها را پیشی توی کوچه خورده حتما مادر باور نمی کند ولی اگر تقصیر را گردن خواهرش بیندازد احتمال اینکه مادر باور کند بیشتر خواهد بود.
پس دروغ گویی پیچیده تر و هنرمندانه تر از راست‌گوییست.
دروغگو مثل یک شطرنج باز باید همه احتمالات را در نظر بگیرد و برای دروغ های بعدی که در توجیه دروغ اول است آماده باشد.
آدمها از ۱۸ تا ۲۹ سالگی بهتر از هرزمانی در عمرشان دروغ می گویند یعنی همان زمانی که پدر و مادرها بیش از همه سر کار گذاشته می شوند.
یک‌ نوجوان قادر است بزرگترین دروغ ها را بسازد ،بدون اینکه پدر و مادرش بویی ببرند.
توانایی دروغ گویی از ۴۵ سالگی یعنی با شروع افت توان‌مغز کم‌کم ضعیف می شود. بیماران آلزایمری نمی توانند خوب دروغ بگویند.
بزرگترین‌مانع دروغگویی به جز کم عقلی، اخلاق یا وجدان است.
در یک‌ آزمایش وقتی ناحیه پرفرونتال با یک الکترود تحریک می شد توانایی دروغ گویی بهتر می شد که شاید علتش بلوک ناحیه اخلاق باشد به زبان ساده وقتی عذاب وجدان نداشته باشید لازم نیست انرژی زیادی برای دروغ گویی صرف کنید ولی اگر ناحیه پرفرونتال که در اخلاق نقش دارد فعال باشد،آنوقت لذت یک دروغ موفق را از دماغتان در می آورد.
البته همیشه دروغ گفتن در جنگ با اخلاقیات نیست بلکه خیلی از اوقات احترام به دیگران ما را مجبور به دروغ گویی می کند همان که به آن دروغ مصلحت آمیز می گویند. مثلا اگر در یک‌مهمانی از کسی بپرسند از غذا خوشت آمد و او به راستی جواب دهد از غذایتان حالم‌به هم‌خورد همه در عقلش شک خواهند کرد بخصوص اگرمهمانی در شرق عالم باشد.
شاید تعارف که نوعی دروغگویی اخلاقیست ،ریشه در پیچیدگی های اخلاق یا مغز شرقی ما داشته باشد. ما شرقی ها بیشتر دروغ میگوییم و بیشتر انرژی برای راست و ریس کردن دروغ های قبلی مصرف میکنیم آنقدر که سالها با کسی که از او متنفر هستیم معاشرت یا حتی زندگی می کنیم از نظر ما شرقی ها، غربی ها آداب معاشرت بلد نیستند و حرف دهانشان را نمی فهمند و از نظر غربی ها ما شرقی ها دروغ گوهای ماهری هستیم.
دروغگویی هرچقدر بد باشد در یک‌چیز نمی توان شک کرد و آن اینکه دروغگویی سخت تر و پیچیده تر و البته جدیدتر از راستگوییست.

داستان بی‌وفایی.... اپیزود۷

چون براى خونه كارگر داشتيم خونه مون هميشه تميز بود اما خونه اى كه با عشق تميز ميشه با خونه اى كه كارگر از سر وظیفه تميز مى كرد زمين تا آسمون فرقش بود
مثل بابامم خوشش اومده بود و بعد سالها مى ديدم از ته دل ذوق كرده. انگار مهلا شیرین کاری کرده و اجازه نداده بابا لام تا کام حرفی بزنه‌
وقت شام هنوز از سر سفره بلند نشده بوديم كه صداى زنگ اومد.ایفون و که برداشتم پلیس پشت در بود با تعجب گفتم بله
گفتن آقاى زمانى تشريف بيارين جلوى در به چند تا سوال ما جواب بدين.
مى دونستم از كجا آب مى خورد
به بهونه ى آشغال از خونه بيرون رفتم به محض اينكه درو وا كردم دايى اش سمتم هجوم اورد و ...

مامور نيروى انتظامى از هم جدامون كرد و گفت كه باهاشون برم کلانتری.
پدر بزرگش اونجا بود. به رئيس كلانترى گفت كه براى عقدمون رخصت میده فقط زودتر مهلا لكه ى ننگ و از دامنشون پاك كنم.
میگفت همیشه سرکش بوده هنوز سر از تخم درنیاورده از خونه فرار میکنه بهتر که شوهر‌کنه حداقل اسوده سر بذارم زمین بمیرم.
اصلا باورم نمى شد. ذوق زده رفتم خونه به مهلا گفتم خانواده اش اجازه دادن عقد کنیم اما هر چی كردم برگرده خونشون با عزت و احترام بیاییم خاستگاری قبول نکرد لجاجت و بچه بازیش شیرین بود ولی گاهی حوصله بر میشد.
خيلى جالب بود كه براى مراسم بله برونمون با عروس رفتيم خونشون بله رو كه گرفتيم و شرايطو كه آماده كرديم مهلا باز با خودمون برگشت.چه مدلش بود الله و اعلم. تو حياط نشستيم اما مهلا مهلاى هميشگى نبود.
استرس داشت. مى ترسيدم بپرسم چیشده بگه پشيمونه که داره زنم میشه انقدرى دلشوره داشتم كه زودتر از موعد شب بخير گفتم تا برم بخوابم. نگاه هاى بابامو درك مى كردم كه ازم مى خواست جوياى حال مهلا بشم. مى دونستم بهم حق نميده كه خودخواه باشم. اما نمى خواستم يك شب مونده به عقدم شاهد فروپاشى آمال آرزوهام باشم.
وقتى بابا رو از ویلچرش گذاشتم رو تخت گفت: بهش دلگرمى بده كه خوشبختش مى كنى. بچه است شايد چشمش ترسيده از طرفیم خودتم احتیاط کن که شرط عقله
اما مى ترسيدم. مى ترسيدم حرف بزنم و پسم بزنه فقط شب بخيرى گفتم و با هزار فكر و خيال به رختخواب رفتم.
گروه خونمون مثبت شد با هزار ذوق و شوق رفتیم بازار حلقه و لباس خريديم.
قرار بود دوست بابا امشب عقدمون كنه.
سنت شكنى هميشه هم زشت نيست.
بر عكس همه ى رسوم عروس توى خونه ى داماد رفت واسه حموم روز عروسيش.
خودم براى عروسم اسپند دود كردم و كل كشيدم بابام ذوق مى كرد و مى خنديد.
خونه مون از اون خونه هاى قديمى اشرافى توى محله هاى اعيونى بود كه خيلى ها اومده بودن پيشنهاد كردن خرابش كنن و آپارتمان بسازن اما من و بابا اجازه نداديم.

يكى از دوستام براى چيدن سفره ى عقد اومد و توى سالن خونه ي سفره ى عقد محشر چيد كه وقتى خانواده ى مهلا اومدن ناخودآگاه گره ى ابروهاشون وا شد و دهنشون به تحسين باز شد و بعد از عقدمون پدربزرگش رومو بوسيد و گفت: اگه با ازدواجتون مخالف بودم به اين خاطر بود كه جفتتون زخم خورده بودين و احتياج داشتين يكى كه زندگى نرمالى داشت ترميمتون كنه اما گوش نكردين. الهى كه خير ببينين و یك عمر سعادتمند زندگى كنين. بعد از دادن هديه رفتن. بابامم يك منات بزرگ به مهلا هديه داد.

پيشونى شو بوسيد و گفت: از الان به بعد شما خواهر و برادر و مادر و پدر و زن و شوهر همين!مثل الانتون براى هم خدا و كعبه بخونين و گرد هم همو طواف كنين! دعاى خير ما هم پشتتونه!
بابا رفت بخوابه دست مهلا رو گرفتم ببرم اتاق خودم.
البته قصد داشتم تا آماده شدن خونه و جهاز مهلا و خريداى اساسى نامزد بمونيم بعد از برآورده كردن تموم نيازهاى مهلا ي عروسى در خور شخصيت مهلا براش بگيرم و با تموم عزتش بیارم خونه ام.
مادر نداشتم درست اما پدرى داشتم كه برام خدا بود، زنمد در ان واحد جفتشونو داشت اما سر عقد از منم بى كس و كارتر بود همين باعث شد كه دلم بخواد دنيارو به پاش بريزم...

داستان بی وفایی....اپیزود۶

خیلی با خودم درگير بودم غروبى كه مهلا زنگ زد يادم افتاد صبح تا بحال بهش زنگ نزدم.
با گریه سلام احوال میکرد
صداى گريه اش بند از بندم جدا كرد و گفتم: چى شده مهلا گريه براى چى؟
گفت دايى ام اومده تحقيق قضيه ى مادرتو فهميدن ميگن به اين پسر زن نميديم.شاید فردا انتقام مادرشو از تو بگيره
روح از تنم رفت و از جام بلند شدم گفتم: اين مزخرفات از كجاشون در اومده؟ من الان ميام اونجا
گفت نه بذار آروم بشن.اينطورى سر لج ميفتن.
كم مشكل داشتم. بيشترم شد تا امروز هرچی بوده از مادر خدا نیامرزم کشیدم.
گفتم مهلا؟ اگه رضايت ندن؟ اگه تو رو بهم ندن؟
گفت _من زن توام حتى اگه راضی نشن فرار مى كنم میام پیشت من مال توام
بچه بود نمى فهميد حرفاش اشتباهه. اما من عاقل بودم. اينطورى هيچ وقت نمى تونستيم زندگى كنيم. گفتم: مهلا بزار ببينيم چيكار مى كنن اگه راضى نشدن به هر نحوى هست راضى شون مى كنم.
باالتماس گفت اونا برام مهم نيستن من فقط تو رو میخوام حتى اگه راضى نشن من از اينجا فرار مى كنم حتى اگه توهم منو نخواى دیگه برنمیگردم پیش مادربزرگم.

سر و سربند اوردن خودمون و ریش سفیدا کاری از پیش نبرد تا اينكه يه روز صبح زود با صداى زنگ خونه از خواب پریدم درو وا كردم که با ديدن مهلا کم بود شاخ در بیارم. چمدون به دست پشت در ايستاده بود.از شدت گنگی گفتم تو اينجا چيكار مى كنى کله سحری؟خونه ما رو از کجا یاد گرفتی؟

بی تعارف درو هول داد اومد تو همونجوری كه چشماى اشكى شو پاك مى كرد، دورشو ی نگاه کرد گفت : به خدای احد و واحد دیگه برنمیگردم تو اون خراب شده.ضمنا صدبار خونه تونو نشون دادی نمیدونم محض فیس و افاده اش بود یا نیت دیگه ای داشتی واسه همین بلد بودم.
پس بالاخره كار خودشو كرد. گفتم: مهلا اينطورى بدتر خرابش مى كنى. اين وسط ميشم بد و عامل گول خوردنت چرا صبر نكردى؟
عصبى گفت: صبر مى كردم جاى ديگه شوهرم مى دادن؟ مثل اينكه بدت نمياد نکنه واسه سرگرمی منو گرفته بودی زیر سر؟
ساكت شدم. بچه بود و خام. نمى شد باهاش يكه به دو كرد.
بردمش داخل خونه بابام نگاهش به مهلا افتاد، نامحسوس اخم کرد خوشامدگويى مختصر و سرسنگینی كرد و گفت: چه عجب دختر جان؟
مهلا با ارامش جريانو تعريف كرد كه بابا گفت: عزيزم عجله كردى بايد تحمل میکردی بالاخره خونواده ات راضى مى شدن. اما مهلا گوشش بدهكار نبود. راضى نمى شد. نشست تو خونه و الا و لله كه بايد عقدم كنى.

رفتم مغازه و با بابا تنهاش گذاشتم شاید بابا تونست از خر شیطون پیاده اش کنه و مهر بی غیرتی روپیشونی مون نخوره .بر عكس بقيه شبا زود برگشتم خونه تمام روز حواسم به حماقت مهلا بود و توصیه های بابا که میگفت مراقب باش.پام به خونه رسید حياط شسته شده بود و فواره ى حوض روشن بود. ی دفعه به بيست سال قبل برگشتم و ناخودآگاه آهى كشيدم.
مهلا خوشرو اومد استقبالم اوج نيازم بود اما نمى خواستم به حرمتش بى احترامى كنم پس فقط لبخند زدم و حال و احوال كردم.
سراغ بابام رفتم. ترگل و ورگل نشسته بود و لبخند مى زد.

آیینه

لبانت به ظرافتِ شعر

شهوانی‌ترینِ بوسه‌ها را به شرمی چنان مبدل می‌کند

که جاندارِ غارنشین از آن سود می‌جوید

تا به صورتِ انسان درآید.

و گونه‌هایت با دو شیارِ مورّب،
که غرورِ تو را هدایت می‌کنند و
سرنوشتِ مرا که شب را تحمل کرده‌ام
بی‌آنکه به انتظارِ صبح مسلح بوده باشم،
و بکارتی سربلند را
از روسبی‌خانه‌های دادوستد
سربه‌مُهر بازآورده‌ام.

هرگز کسی اینگونه فجیع

به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم

و چشمانت رازِ آتش است.

و عشقت پیروزیِ آدمی‌ست
هنگامی که به جنگِ تقدیر می‌شتابد.

و آغوشت اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریزِ از شهر که با هزار انگشت
به وقاحت پاکیِ آسمان را متهم می‌کند.

کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد.

در من زندانیِ ستمگری بود
که به آوازِ زنجیرش خو نمی‌کرد
من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم.

توفان‌ها در رقصِ عظیمِ تو

به شکوهمندی نی‌لبکی می‌نوازند،

و ترانه‌ی رگ‌هایت

آفتابِ همیشه را طالع می‌کند.

بگذار چنان از خواب برآیم

که کوچه‌های شهر

حضورِ مرا دریابند.

دستانت آشتی است
و دوستانی که یاری می‌دهند
تا دشمنی از یاد برده شود.

پیشانی‌ات آینه‌یی بلند است
تابناک و بلند،

که «خواهرانِ هفتگانه» در آن می‌نگرند

تا به زیباییِ خویش دست یابند.

دو پرنده‌ی بی‌طاقت در سینه‌ات آواز می‌خوانند.

تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید

تا عطش آب‌ها را گواراتر کند؟

تا در آیینه پدیدار آیی

عمری دراز در آن نگریستم

من برکه‌ها و دریاها را گریستم

ای پری‌وارِ در قالبِ آدمی

که پیکرت جز در خُلواره‌ی ناراستی نمی‌سوزد

حضورت بهشتی‌ست

که گریزِ از جهنم را توجیه می‌کند،

دریایی که مرا در خود غرق می‌کند

تا از همه گناهان و دروغ شسته شوم.

و سپیده‌دم با دست‌هایت بیدار می‌شود.

داستان بی‌وفایی... اپیزود۵

بعد اونروز برو بیا و یواشکی های بین من و دخترک بالا گرفت. تو همين ميون فهمیدم اسمش مهلاست و هفده سالشه بدتر از همه بچه طلاقه. پدر و مادرش بعد جدایی ازدواج مجدد کرده بودن و مهلا رو پذیرا نشدند اونم پيش مادربزرگش موندگار شده و تحت سرپرستی دایی و مادر بزرگ و پدر بزرگش بود. سال به سالم پدر و مادرش خبری ازش نمى گرفتن.

گاهى شيطنتهای مهلای شيرين زبون و شيطون كه از قضا درس هم مى خوند واسه منى ك نزديك به سى سالم بود از حوصله ام خارج بود اما از روحیاتش مى فهمیدم مثل خودم سراسر کمبود عقده ى محبت مادرو تو تموم دوران زندگیش حس کرده. بین ارزوهای شبونه ام رویای اینو داشتم اینقد بهش محبت میکنم تا کمبودی نداشته باشه.ی شب به بابام گفتم عاشق شدم.

با تعجب و خنده بهم گفت چقد زود؟الیاس زندگی فقط عشق نیست اعتمادم لازمه.

رو ترش كردم گفتم : نزديك سى سالمه. چى چقدر زود؟

گفت به این سرعت فهمیدی عاشق شدی.

يعنى از جريان آشنايى من و مهلا خبر داشت؟ هنوز دهن وا نكرده بودم كه روى پام زد و گفت: درسته پيرم و زمين گير اما مى فهمم پسرم كى حالش خوبه و كى خوب نيست مى فهمم پسرم يك ماهم نيست كه يك دل نه و صد دل عاشق شده و قصدشم جديه.

از درک بالاش خیلی خوشم ميومد خم شدم پيشونى شو بوسيدم و گفتم: مى دونى چرا؟ چون تو مادرمى بابام نیستی مشتی.

تلخ خنديد و گفت: حالا كه مادرتم از قديم گفتن هنر مادر و خاله گوشه ى روسرى دختر نوشته شده. انشاءالله كه خيره اما مبادا راه منو برى كه طاقت ديدن بى قرارى هاتو من يكى ديگه ندارم. زیاد بها و ازادی نده که سنگ پیدا نکنی بزنی تو سرت.

واقعيتش دلم یه لحظه لرزيد. مى خواستم بگم نه بابا خيالت راحت اما يادم اومد ما تو زندگى مون چى كم داشتيم كه اون روزايى كه همه ندارى رو تجربه مى كردن و داشتن با زندگى بخور و نميرشون مى ساختند مادر من انقدرى دل خوشى داشت كه خوشى زيادى سر دلشو زد و راه خطا رفت. گفتم: بابا... فقط مى دونم عاشق اون برق چشماى سبزشم كه وقتى لرزون نگام مى كنه دلم براش غنج مى ره. اونقدریم بيتابم كرده كه دلم مى خواد زود مال خودم بشه بلكه از شر نگاه هرز بقيه راحتش كنم اما اگه ميگى زوده فعلا دست نگه مى دارم.

بابام دست روى دستم گذاشت و گفت: انشاءاالله كه خيره تو كار خيرم حاجت هيج استخاره نيست. اما چشمهاتو وا كن. خوبم وا كن مارگزيده از ريسمون سياه و سفيد مى ترسه مبادا ترست باعث بشه ريسمونو ول كنى

بهش اطمینان خاطر دادم کافیه مهلا رو ببینه انقدرى بچه است كه گاهى اوقات حس مى كنم دارم بچه بزرگ مى كنم.

نگرانى شو درك مى كردم. مخصوصا وقتى مهلا رو ديد و يكه اى خورد كاملا متوجه ى موضوع شدم اما به روى خودم نياوردم. خواستگارى خوب و خوش تموم شد قرار شد جفتمون راجع به هم تحقيق كنيم و بعد از اون جوابو بهم بديم.

تو راه برگشت بابام ساكت بود. صداش زدم گفتم از مهلا خوشت نيومد؟

گفت: تو مادرتو يادته؟ مهلا شبيه مادرته. حتى رنگ چشماش

مو به تنم سيخ شد. مهلا شبيه مادرى بود كه توى ده سالگى تموم عكساشو از ته دل اتیش زدم تا فراموشش کنم؟ لال شدم. پدرمم ساكت شد. نمى دونستم چى بايد بگم. یعنى داشتم اشتباه مى كردم؟ اینقد تو فکر بودم كه نيمه شب يادم اومد پوشك بابا رو عوض نكردم وقتی سراغش رفتم متوجه شدم پيرمرد خودش دست به كار شده.

بالاى سرش نشستم همين كه از جام بلند شدم تا از كنارش رد بشم، مچ دستمو گرفت.

گفت زن قشنگ گرفتن هنر نيست بابا. اينكه بتونى زندگى و زنتو خوب اداره كنى هنره. بهم گفتن پالون زنت كجه باور نكردم چون رفتارشو باهام بلد بود که چطور به زبون نرمش راه بیام همون موقع مى ديدم خيلى چيزاش درست نيست اما خودمو به كج فهمى مى زدم و همينطور ادامه دادم تا اون شد مثل من نباش پسر.

داستان بی‌وفایی.... اپیزود ۴

گوشی رو باز کردم و اسمش و توی تلگرامم سرچ زدم ؛ اولین چیزی که به چشمم اومد چشمهای خوشرنگ قشنگش بود کاش زندگی همیشه قشنگ بود

سر ظهر بود رسيدم مغازه. اوه تا غروب باید صبر میکردم تا خاستگارا بیان و همزمان باهاشون میرفتم.

اینجور که از صحبتای دخترک متوجه شدم مثل اینکه به زور میخواستن شوهرش بدن، پس جای امید واسم زیاد بود.اینقدر این دست و اون دست کردم تا حوالی ساعت سه ونیم چهار راه افتادم سمت خونشون وقتى زنگو زدم اتفاقا خودش در و باز کرد.

حس کردم وقتی نگاش بهم افتاد چشماش برق زد و بعد اینکه جواب سلامشو دادم یکهو از دهنم پرید و گفتم: خاستگارا اومدن؟

چم شده بود که اینقدر حس راحتی و بی اختیاری زبون بااین دختر داشتم؟

ی قیافه ى نچسبى به خودش گرفت و گفت: بله اومدن الانم نشستن.

دست پاچه گفتم: ببخشید ادمیزاده و جایز الخطا. غرض از مزاحمت فرش و میخوام ببرم البته قابل نداره.

گفت: مراحمید حتی اگه مزاحمم بودین خوشحال میشدم این مجلس لعنتی بهم بخوره.

با تعجب گفتم: چرا مگه دوستش نداری؟

ی نگاه به حیاط انداخت و گفت: نه دوستش ندارم مادربزرگم میخواد منو از سرش وا کنه تصمیم براین گرفتن زورکی شوهرم بدن.

خواستم بپرسم پدر و مادرت کجان اما حقیقتا روم نشد، چون جاش هم نبود از اب گل الود ماهی بگیرم. اجازه گرفتم برم داخل.

یکهو مادربزرگش اومد و گفت: مهلا مادر کیه؟از کی دم دری. نگران شدم.

دخترک گفت میبینید که اومدن دنبال فرش.

یواشکی گفتم واقعا نمیخوایی ازدواج کنی؟

قاطعانه گفت نه

گفتم قصدت ازدواج نیست یا این یکی به مزاجت خوش نیومده؟

با اکراه گفت: طرف به دلم نمیشینه.

تند و تیز نگاش کردم گفتم من چی؟به دلت میشینم؟باهام ازدواج میکنی؟

با من من گفت: چی؟

واکنشش خیلی یکهویی بود واسه همین هول شدم و با لبخند گفتم: الکی مثلا ما همدیگه رو میخواییم میخوام فداکاری کنم نجات پیدا کنی دیگه

زودی جواب داد: بهتر. فقط دردسر نشه براتون؟ شما ازدواج نکردی که؟نشه همین دو کلوم حرف شر بشه.

وقتی گفتم زن کجا بود موافقت کرد. فرشو از اتاق برداشتم و موقع برگشت مادربزرگش باهام گرم احوالپرسی كرد از موقعيت استفاده كردم و گفتم: حاج خانم شرمنده بد موقع مزاحم شدم شاید جاش نباشه درستم نباشه ولی اگه اجازه بدین بابام زنگ بزنه برای خاستگاری.

بهت زده گفت: خاستگاری کی پسرجان؟

گفتم همین دخترخانمتون دیگه البته جسارت نباشه.

روترش کردو گفت: ولی داریم شوهرش میدیم که.

گفتم: حاج خانم عروس بر سر کرسی یا رب نصیب کی. یه سیبم بندازین هوا هزار تا چرخ میخوره بیاد پایین حالا فرصت بدین مام شانسمونو امتحان کنیم حاج خانم ریا نباشه اما خودتون میدونين ندارم نیستیم دستمون به دهنمون میرسه.

واجب بود تنها دور از خونشون میدیدمش. معلوم بود انقدرى بچه است كه زود سفره دلشو وا میکنه. چی بهتر از این لابد حکمتی بوده چون از قدیم میگفتن زن بچه سال و هر جور بخوایی میتونی بار بیاری؟ برام تفریح و تفنن نبود. درسته قبلنا بخاطر اعتمادم بد زمین خورده بودم ولی نمیدونم چرا بعد اينهمه سال یکهو و بدون پیش زمینه دلم پیش این دخترك و جنگل سبز چشماش جا موند.