كتيبه

فتاده تخته سنگ آنسوي تر ، انگار كوهي بود
و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي
 زن و مرد و جوان و پير
 همه با يكديگر پيوسته ، ليك از پاي
و با
زنجير
اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آنجا كه رخصت بود
 تا زنجير
 ندانستيم
ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان
 و يا آوايي از جايي ، كجا ؟ هرگز نپرسيديم
 چنين مي گفت
 فتاده تخته سنگ آنسوي ، وز پيشينيان پيري
 بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
چنين مي گفت چندين بار
 صدا ، و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي مي خفت
 و ما چيزي نمي گفتيم
 و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم
پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
گروهي شك و پرسش ايستاده بود
 و ديگر
سيل و خستگي بود و فراموشي
و حتي در نگه مان نيز خاموشي
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد
و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد
 يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را
 و نالان گفت :‌ بايد رفت
 و ما با خستگي گفتيم
: لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز
بايد رفت
 و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود
 يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
 كسي راز مرا داند
 كه از اينرو به آنرويم بگرداند
و ما با لذتي اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب
تكرار مي كرديم
 و شب شط جليلي بود پر مهتاب
هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
عرقريزان ، عزا ، دشنام ، گاهي گريه هم كرديم
هلا ، يك ، دو ، سه ، زينسان بارها بسيار
 چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي
 و ما با آشناتر لذتي ،
هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود
 به جهد ما درودي گفت و بالا رفت
خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
 و ما بي تاب
لبش را با زبان تر كرد ما نيز آنچنان كرديم
و ساكت ماند
 نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند
دوباره خواند ، خيره ماند ، پنداري زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري ، ما خروشيديم
 بخوان !‌ او همچنان خاموش
براي ما بخوان ! خيره به ما ساكت نگا مي كرد
 پس از لختي
در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد
فرود آمد ، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد
نشانديمش
بدست ما و دست خويش لعنت كرد
 چه خواندي ، هان ؟
 مكيد آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آرويم بگرداند
نشستيم
و به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
و شب شط عليلي بود

لحظه دیدار

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ، مستم

باز می لرزد ، دلم ، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ

های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست

و آبرویم را نریزی ، دل

ای نخورده مست

لحظه ی دیدار نزدیک است

یاد مهتابی

به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تنها و تاریکِ خدا مانند
دلم تنگ است

بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها
دلم تنگ است

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده
وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده‌ام با این پرستو‌ها و ماهی‌ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

بیا، ای هم گناهِ من در این برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای هم گناه، ای مهربان با من
که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی گناهی‌ها
و من می‌مانم و بیداد بی خوابی

در این ایوان سرپوشیده متروک
شب افتاده ست و در تالابِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی‌ها
پرستو‌ها

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که می‌ترسم تو را خورشید پندارند
و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی‌خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی‌خواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی‌ها که با آن رقص غوغایی
نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند

شب افتاده ست و من تاریک و تنهایم
در ایوان و در تالاب من دیری‌ست در خوابند
پرستو‌ها و ماهی‌ها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی

10 اسفند زادروز استاد مهدی اخوان ثالث

چه دردآلود و وحشتناک

نمی گردد زبانم تا بگویم ماجرا چون بود

دریغ و درد

هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود

چه بود؟ این تیر بی رحم از کجا آمد؟

که غمگین باغ بی آواز ما را باز

در این محرومی و عریانی پاییز

بدینسان ناگهان محروم و خالی کرد

از آن تنها و تنها قمری محزون و خوش خوان نیز

چه جانسوز و چه وحشت آور است این درد

نمی خواهم ، نمی آید مرا باور

و من با این شبیخونهای بیشرمانه و شومی که دارد مرگ

بدم می آید از این زندگی دیگر

بسی پیغامها، سوگندها دادم

خدا را با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر

نهادم دستهای خویش چون زنهاریان بر سر

که زنهار، ای خدا، ای داور ، ای دادار

تو را هم با تو سوگند، آی

مکن ، مپسند این ، مگذار

مبادا راست باشد این خبر زنهار

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز

و نفشرده است هرگز پنجه بغضی گلویت را

نمی دانی چه چنگی در جگر می افکند این درد

خداوندا ، خداوندا

به هر چه نیک و نیکی ، هرچه اشک گرم و آه سرد

تو کاری کن نباشد راست

همین تنها تو میدانی چه باید کرد

نمی دانم ، ببین گر خون من او را به کار آید دریغی نیست

تو کاری کن که بتوانم ببینم زنده ماندست او

و ببینم باز هست و باز خندان است خوش ، بر روی دشمن هم

و ببینم باز

گشوده در بروی دوست

نشسته مهربان و گربه اش را بر روی دامن نشانده است او ...

الا با هرچه زین جنبنده ای ، جانی ، جمادی یا نباتست از تو

سپهر و آن همه اختر

زمین و این همه صحرا و کوه و بیشه و دریا

جهانها با جهانها بازی مرگ و حیات از تو

سلام دردمندی هست

 و سوگندی و زنهاری

الا با هرچه هست کائنات از تو

 به تو سوگند

دگر ره با تو ایمان خواهم آوردن

و باور می کنم بی شک همه پیغمبرانت را

مبادا راست باشد این خبر، زنهار

مکن ، مپسند این ، مگذار

ببین آخر پناه آورده ای زنهار می خواهد

پس از عمری همین یک آرزو ، یک خواست

همین یکبار می خواهد

ببین غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید

خداوندا به حق هرچه مردانند

ببین یک مرد می گرید

چه سود اما دریغ و درد

در این تاریکنای کور بی روزن

در این شبهای شوم اختر که قحطستان جاوید است

همه دارایی ما ، دولت ما ، نور ما ، چشم و چراغ ما

برفت از دست

دریغا آن پریشادخت شعر آدمیزادان

نهان شد ، رفت

از این نفرین شده مسکین خراب آباد

دریغا آن زن مردانه تر از هرچه مردانند

آن آزاده ، آن آزاد

دریغا آن پریشادخت

نهان شد در تجیر ابرهای خاک

و اکنون آسمان ها را ز چشم اختران دور دست شعر

بر خاک او نثاری هست ، هر شب ، پاک

سالروز تولد مهدی اخوان ثالث

10 اسفند سالروز تولد مهدی اخوان ثالث (م. امید) شاعر پر آوازه و موسیقی پژوه گرامی باد.

سرها در گریبان است 
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را 
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند 
که ره تاریک و لغزان است 
وگر دست محبت سوی کس یازی 
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون 
 که سرما سخت سوزان است

نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک 
 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم 
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین 
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای 
دمت گرم و سرت خوش باد 
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم 
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور 
 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور 
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم 
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد 
 تگرگی نیست ، مرگی نیست 
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است

زمستان


سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت، 
سرها در گريبان است. 
كسي سر برنيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را. 
نگه جز پيش پا را ديد،‌ نتواند، 
كه ره تاريك و لغزان است. 
و گر دست محبت سوي كس يازي، 
به اكراه آورد دست از بغل بيرون، 
كه سرما سخت سوزان است. 
نفس كز گرمگاه سينه مي‌آيد برون، ابري شود تاريك. 
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت. 
نفس كاين است، پس ديگر چه داري چشم، 
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟ 
مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چركين! 
هوا بس ناجوانمردانه سرد است… آي … 
دمت گرم و سرت خوش باد! 
سلامم را تو پاسخگوي. در بگشاي! 
منم من! ميهمان هر شبت. لولي‌وش مغموم. 
منم من، سنگ تيپا خورده رنجور. 
منم، دشنام پست آفرينش، نغمهء ناجور 
نه از رومم، نه از زنگم. همان بيرنگ بيرنگم. 
بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم. 
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي‌لرزد. 
تگرگي نيست، مرگي نيست. 
صدائي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است. 
من امشب آمدستم وام بگذارم. 
حسابت را كنار جام بگذارم. 
چه مي‌گويي كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟ 
فريبت مي‌دهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست. 
حريفا! گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است. 
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده، 
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود پنهانست. 
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است. 
سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت. 
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان. 
نفس‌ها ابر، دلها خسته و غمگين، 
درختان اسكلتهاي بلور آجين، 
زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه، 
غبار آلود مهر و ماه، 
زمستان است.

شعر زیبای مرغ شب از اخوان ثالث

تشنه‌ام امشب, اگر باز خیال لب تو
خواب نفرستد و از راه سرابم نبرد
كاش از عمر شبی تا به سحر چون مهتاب
شبنم زلف ترا نوشم و خوابم نبرد
 
روح من در گرو زمزمه‌ای شیرینست
من دگر نیستم, ای خواب برو, حلقه مزن !
این سكوتی كه تو را می‌طلبد نیست عمیق
وه كه غافل شده‌ای از دل غوغائی من
 
می‌رسد نغمه‌ای از دور بگوشم, ای خواب:
مكن این نغمه جادو را خاموش , مكن !
«زلف ,چون دوش رها تا بسر دوش مكن
ای مه امروز پریشانترم از دوش مكن»
 
در هیاهوی شب غمزده با اختركان
سیل از راه دراز آمده را همهمه‌ایست
برو ای خواب, برو عیش مرا تیره مكن
خاطرم دستخوش زیر و بم زمزمه‌ایست
 
چشم ,بر دامن البرز سیه دوخته‌ام
روح من منتظر آمدن مرغ شب ست
عشق در پنجه غم قلب مرا می‌فشرد
با تو ای خواب, نبرد من و دل زین سبب ست!
 
مرغ شب آمد و در لانه تاریك خزید
نغمه اش را بدلم هدیه كند بال نسیم
آه. . . بگذار كه داغ دل من تازه شود
روح را نغمه همدرد فتوحی‌ست عظیم !
 
"مهدی اخوان ثالث"

اشعاری زیبا از مهدی اخوان ثالث

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

 

ابر با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران، سرودش باد

جامه اش شولای عریانی است

ور جز اینش جامه ای باید

بافته بس شعله ی زر تار پودش باد

گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست

باغ  نومیدان

چشم در راه بهاری نیست

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید

باغ بی برگی

که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردون سای

اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید

باغ بی برگی

             خنده اش خونی است اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها،

                    پاییز

 

مهدی اخوان ثالث

............................................................................

 

هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را ...

جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد !

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده کوچک

آن هم از دست عزیزی که برایت

هیچ کس چون او گرامی نیست

بی گمان باید همین باشد ...

 

 مهدی اخوان ثالث 

....................................................................................................

 
خانه‌ام آتش گرفته‌ست،

 

                           آتشی جانسوز.

 

هر طرف می سوزد این آتش،

پرده‌ها و فرش‌ها را،

                         تارشان با پود.

من به هر سو میدوم گریان،

                     در لهیب آتش پر دود؛

و زمیان خنده‌هایم، تلخ،

                          و خروش گریه‌ام، ناشاد،

از درون خستهء سوزان،

می کنم فریاد،

                ای فریاد!

                            ای فریاد!

خانه‌ام آتش گرفته‌ست،

                             آتشی بیرحم.

همچنان می سوزد این آتش،

نقش‌هائی را که من بستم بخون دل،

                      بر سر و چشم در و دیوار،

                                        در شب رسوای بی ساحل.

 وای بر من،

                  سوزد و سوزد

غنچه‌هائی را که پروردم به دشواری.

در دهان گود گلدانها،

                 روزهای سخت بیماری.

از فراز بامهاشان، شاد،

دشمنانم موذیانه خنده‌های فتحشان بر لب،

                                    بر من آتش بجان ناظر.

در پناه این مشبک شب.

من بهر سو می دوم،

                         گریان از این بیداد.

 می‌کنم فریاد،

                ای فریاد!

                           ای فریاد!

وای بر من، همچنان می سوزد این آتش

آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان؛

                       و آنچه دارد منظر و ایوان.

من بدستان پر از تاول

                  این طرف را می کنم خاموش،

                                  وز لهیب آن روم از هوش؛

زآن دگر سو شعله برخیزد، بگردش دود.

تا سحرگاهان، که می داند، که بود من شود نابود.

خفته‌اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر،

                          صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر؛

وای، آیا هیچ سر بر می کنند از خواب،

                           مهربان همسایگانم از پی امداد؟

سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد.

می‌کنم فریاد،

                ای فریاد!

                              ای فریاد!

 

مهدی اخوان ثالث

.........................................................................................

 

چون سبویی ست پر از خون ، دل بی کینه ی من
این که قندیل غم آویخته در سینه ی من

 

 ندهد طفل ِ مرا شادی و غم راحت و رنج
پر تفاوت نکند شنبه و آدینه ی من

 

زندگی نامدم این مغلطه ی مرگ و دم ، آه
آب از جوی ِ سرابم دهد ، آیینه ی من

 

کهکشانها همه با آتش و خون ، فرش شود
 سر کشد یک دم اگر دود ِ دل از سینه ی من

 

 پر شد از قهقه دیوانگیش چاه ِ شغاد
شکر ِ کاووس شه این است ز تهمینه ی من

 

با می ِ ناب ِ مغان ، در خم ِ خیام ، امید !
خیز و جمشید شو از جام سفالینه ی من

 

شعر قرآن و اوستا ست ، کزین سان دم ِ نزع
خانه روشن کند از سوز من و سینه ی من

 

سال دیگر که جهان تیره شد از مسخ ِ فرنگ
یاد کن ز آتش ِ روشنگر ِ پارینه ی من

 

 

 

 مهدی اخوان ثالث

.......................................................................................

زندگی با ماجراهای فراوانش، 

ظاهری دارد به سان بیشه ای بغرنج و در هم باف 

ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ ست؛ 

چیست اما ساده تر از این، که در باطن 

تار و پود هیچی و پوچی هم آهنگ است؟ 



من بگویم، یا تو می گویی 

هیچ جز این نیست؟» 

تو بگویی یا نگویی، نشنود او جز صدای خویش. 

«ماجراها» گوید، اما نقش هر کس را 

می نگارد، یا می انگارد، 

بیش تر با طرح و رنگ ماجرای خویش.. 

- « هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟ 

یک فریب ساده و کوچک. 

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را 

جز برای او و جز با او نمی خواهی 

من گمانم زندگی باید همین باشد.. 

هر حکایت دارد آغازی و انجامی، 

جز حدیث رنج انسان،غربت انسان 

آه! گویی هرگز این غمگین حکایت را 

هر چها باشد، نهایت نیست.. 

زندگی شاید همین باشد 

یک فریب ساده کوچک 

آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست 

بی گمان باید همین باشد. 

ماجرا چندان مفصل نیست، اصلا ماجرایی نیست. 

راست می گوید که می گوید 

« یک فریب ساده کوچک » 

من که باور کرده ام، باید همین باشد.

هی فلانی! شاتقی بی شک تو حق داری. 

راست می گویی، بگو آنها که می گفتی. 

باز آگاهم کن از آنها که آگاهی 

از فریب، از زندگی، از عشق 

هر چه می خواهی بگو، از هر چه می خواهی.. 

گفت: چه بگویم، چی بگویم، آه! 

به چراغ روز و محراب شب و موی بتم طاووس 

من زندگی را دوست می دارم 

مرگ را دشمن؛ 

وای! اما با که باید گفت این، من دوستی دارم 

که به دشمن خواهم از او التجا بردن؟! 

دیده ای بسیار و می بینی 

می وزد بادی، پری را می برد با خویش، 

از کجا؟ از کیست؟ 

هرگز این پرسیده ای از باد؟ 

به کجا؟ وانگه چرا؟ زین کار مقصد چیست؟ 

خواه غمگین باش، خواه شاد 

باد بسیار است و پر بسیار، یعنی این عبث جاری ست. 

آه! باری بس کنم دیگر 

هر چه خواهی کن، تو خود دانی 

گر عبث، یا هر چه باشد چند و چون، 

این است و جز این نیست. 

مرگ گوید: هوم! چه بیهوده! 

زندگی می گوید: اما باز باید زیست، 

باید زیست، 

باید زیست!...

مهدی اخوان ثالث

.........................................................................................................

... یادم آمد، هان،داشتم می‌گفتم: آنشب نیز 
سَورتِ سرمایِ دی بیدادها می کرد. 
و چه سرمائی، چه سرمائی! 
باد برف و سوز وَحشتناک.
لیک، خوشبختانه آخِر، سرپناهی یافتم جائی.
گرچه بیرون تیره بود و سرد، همچون ترس؛ 
قهوه خانه گرم و روشن بود، همچون شرم. 
گرم، 
از نَفسها، دودها، دمها، 
از سماور، از چراغ، از کُپّه آتش؛
از دَمِ انبوهِ آدمها. 
و فزونتر ز آن دگرها، مثلِ نقطه ی مرکزِ جنجال،
از دَمِ نقّال

همگنان را خون گرمی بود.
قهوه‌خانه گرم و روشن، مَردِ نَقّال آتشین پیغام،
راستی کانون گرمی بود. 
شیشه ها پوشیده از ابر و عرق کرده، 
مانع از دیدار آنسوشان 
پرنیانی آبگین پرده 

برسرش، نَقّال، 
بسته با زیباترین هنجار، 
به سپیدی چون پرقو، مَلملین دستار.
بسته چونان روستایانِ خراسانی، 
باستانگان یادگار، از روزهایِ خوب پارینه؛ 
یک سرش چون تاج برتارک، 
یک سرش آزاد، 
شِکّرآویزی حمایل کرده برسینه 

مَردِ نَقّال- آن صدایش گرم، نایش گرم، 
آن سکوتش ساکت وگیرا، 
ودَمش، چونان حدیثِ آشنایش گرم، 
آن برافشانده هزاران جادوانه موج 
با بم و زیر و حضیض و اوج، 
آن به آئین گونه گون اسلوب و هنجارش،
آن سکون و وقفه اش دلکش 
همچنانکه جنبشش آرام ورفتارش- 
راه میرفت و سخن میگفت. 
چوبدستی منتشا مانند در دستش، 
مستِ شور و گرمِ گفتن بود. 
صحنه میدانکِ خود را 
تند و گاه آرام ، می پیمود.
همگنان خاموش.
گرد بر گردش، بکردار صدف بر گرد مروارید، 
پای تا سرگوش:  
- « هفت خوان را زاد سرو مرو، 
آنکه از پیشین نیاکان تا پسین فرزند رستم را بخاطر داشت، 
وانچه می جَستی ازو زین زمره حاضر داشت، 
- یا به قولی ماخ سالار، آن گرامی مرد، 
آن هریوه ی خوب وپاک آئین -روایت کرد؛ 
خوانِ هشتم را 
من روایت میکنم اکنون،
من که نامم ماث
[آری خوان هشتم را]
ماث  
راوی توسی روایت میکند اینک. 
من همیشه نقلِ خود را با سند همراه می گویم 
تا که دیگر خردلی هم در دلی باقی نماند شک. » 

همچنان می رفت و می آمد.
همچنان می گفت و می گفت و قدم می زد. 
گاه می استاد؛ 
و به سوئی چشم می غُرّاند، 
چوبدستش را تکان می داد:
- « قصه است این، قصه، آری قصه‌ی دردست. 
شعرنیست، 
این عیارِ مهر و کینِ و مرد و نامردست.
بی عیار و شعرِ محضِ خوب و خالی نیست. 
هیچ - همچون پوچ - عالی نیست. 
این گلیم تیره بختی هاست. 
خیسِ خونِ داغِ سُهراب و سیاوشها، 
روکش تابوتِ تختی هاست.
این گل آذین باغِ خواب آلود قالی نیست.
شعرهای خوب وخالی را
راست گویم، راست،
بایدامروز از نوآئینان بیدردان
خواست .
وزفلانک، یافلان مردان، 
آن طلائی مخمل آوایان خونسردان .
آن عزیزانی که چشم و گوش بینی شان
بس که حسّاس است
نور عطر ناز و غمزِ یاس آبی را
از برای اطلسیّ زرد خمارآلود،
در نهفت دره دریائی آن اختر خونمرده مهجور
مانده مدفون در فرامشزار ابری کهکشانی کور،
چون حقیقت در تجاویف عدم مستور،
وز شبستان وجود هور قلیائی
نیز، سیصد سال نوری دور،
چشمشان می بیند از اینجا
و به سویش می پراند بوسه ای از پلک، با ایما،
و نمی بیند کنار پوزشان، اما،
بوی گند شعله های کر کننده و کوری آور را، که با آنها
داغهای خال – چنان خالهای داغ- می کوبند بر پیشانی چین خورده آدم
و همین امروز یا فرداست
کادمیّت را فرو می بلعد و می شوید از رخساره پر آبله ی عالم.
می نیوشد گوششان، در خواب پیش از ظهر
جیغ سبز و سرخ، یا اغلب بنفش خواب بعد از ظهر مخمل را،
و صدای حسرت آلوده نگاه غیر بومی کاجهای سردسیر و گرمسیری سدر بومی را،
و خموشانه فغانهای نیاز – طفلکی ها! – استوا و قطب را با هم،
و بلورین نغمه رؤیای طاووس حریر و شاخه گیلاس مومی را،
چون طلائی نالش یک خوشه بیدار، از زنجیر خواب آلود شبنم ها؛
نشنود اما به بیداری
بیخ گوششان زندگیشان غرّش و طوفان آتش، نعره داغ جهنم ها.
راویم من، راویم آری.
باز گویم، همچنانکه گفته ام باری. 
راویِ افسانه های رفته از یادم. 
جغد این ویرانه ی نفرین شده ی تاریخ. 
بوم بام این خراب آباد.
قمری کوکوسرای قصرهای رفته بر بادم .
با کدامین جادوئی تدبیر، 
با کدامین حیله و تزویر، 
- ای دُرُستان! بدرستی که بگوئیدم-
نا شکسته می نماید، در شکسته آینه، تصویر؟ 
آری آری من همین افسانه می گویم. 
و شنیدن را دلی دردآشنا وانده اندوده، 
و به خشم آغشته و بیدار می جویم. »

اندکی استاد و خامش ماند. 
منتشایش را بسوی غرب، با تهدید و با نفرت، 
و بسوی شرق، با تحقیر
لحظه ای جنباند. 
گیسوانش را - چوشیری یال هاش – افشاند.
پس هماوای خروش خشم، 
با صدائی مرتعش، لحنی رجز مانند و درد آلود، 
خواند:
«آه، 
دیگر اکنون آن عماد تکیه و امّید ایرانشهر، 
شیر مرد عرصه ناوردهای هول، 
گردگند اومند،
پور زال زر، جهان پهلو، 
آن خداوند و سوار رخش بی مانند، 
آنکه نامش، چون هماوردی طلب می کرد
در به چار ارکان میدانهای عالم لرزه می افکند، 
آنکه هرگز کس نبودش مرد، در ناورد، 
آن زبردست دلاور، پیر شیر افکن، 
آنکه بر رخشش تو گفتی کوه بر کوه ست در میدان، 
بیشه ای شیرست در جوشن، 
آنکه هرگز- چون کلید گنج مروارید – 
گم نمی شد از لبش لبخند، 
خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان، 
خواه روز جنگ و خورده بهرکین سوگند- 
آری اکنون شیر ایرانشهر، 
تهمتن گرد سجستانی،
کوه کوهان، مرد مردستان، 
رستم دستان، 
درنگ تاریکژرف چاه پهناور، 
کشته هر سو بر کف و دیوارهایش نیزه وخنجر، 
چاه غدر ناجوانمردان، 
چاه پستان، چاه بیدردان، 
چاه چونان ژرفی و پهناش، بی شرمیش ناباور 
و غم انگیز و شگفت آور- 
آری اکنون تهمتن با رخش غیرتمند 
در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان گم بود. 
پهلوان هفت خوان، اکنون 
طعمه دام و دهان خوان هشتم بود. 
و می اندیشید 
که نبایستی بگوید هیچ 
بس که بی شرمانه و پست ست این تزویر. 
چشم را باید ببندد، تا نبیند هیچ 
بسکه زشت و نفرت انگیزست این تصویر.
و می اندیشد:  
« باز هم آن غدر نامردانه چرکین، 
باز هم آن حیله دیرین، 
چاه سرپوشیده، هوم! چه نفرت آور! جنگ یعنی این؟ 
جنگ با یک پهلوان پیر؟ » 
و می اندیشید 
که نبایستی بیندیشد. 
چشم ها را بست. 
و دگر تا مدتی چیزی نیندیشید. 
بعد چندی که گشودش چشم 
رخش خود را دید، 
بس که خونش رفته بود از تن، 
بسکه زهر زخمها کاریش
گوئی از تن حسّ و هوشش رفته بود، و داشت می خوابید. 
او 
از تن خود - بس بتر از رخش – 
بی خبر بود و نبودش اعتنا با خویش. 
رخش را می دید و می پائید. 
رخش، آن طاق عزیز، آن تای بیهمتا، 
رخش رخشنده 
با هزاران یادهای روشن و زنده، 
آه... 
پهلوان کشتن دیو سپید، آنگاه 
دید چون دیو سیاهی، غم 
- کز برایش پهلوان ناشناسی بود تا آن دم- 
پنجه افکنده ست در جانش؛
و دلش را می فشارد درد. 
همچنان حس کرد 
که دلش می سوزد آنگه، سوزشی جانکاه.
گفت در دل: « رخش! طفلک رخش!
آه! » 
این نخستین بار شاید بود 
کان کلید گنج مروارید او گم شد. 
ناگهان انگار 
بر لب آن چاه 
سایه ای- پرهیب محو سایه ای- را دید.
او شغاد، آن نابرادر بود 
که درون چه نگه می کرد و می خندید 
و صدای شوم و نامردانه اش در چاهسار گوش می پیچید. 
« هان، شغاد! » اما 
دونک نامرد بس کوچکتر از آن بود 
که دل مردانه رستم برای او به خشم آید. 
باز اندیشید 
که نبایستی بیندیشد 
و نمی شد... « این شغاد دون، شغال پست، 
این دغل، این بدبرادندر! 
نطفه شاید نطفه زال زر است، اما 
کشتگاه و رستگاهش نیست رودابه... 
زاده او را یک نبهره ی شوم، یک نا خوب مادندر.
نه، نبایستی بیندیشم...» 
باز چشم او به رخش افتاد- اما... وای! 
دید، 
رخش زیبا، رخش غیرتمند 
رخش بیمانند، 
با هزارش یاد بود خوب، خوابیده ست 
آنچنان که راستی گوئی 
آن هزاران یادبود خوب را در خواب می دیده ست.
قصه می گوید که آنگه تهمتن او را 
مدتی ساکت نگه می کرد،
از تماشایش نمی شد سیر 
مثل اینکه اولین بار ست می بیند؛ 
بعد از آن تا مدتی، تا دیر، 
یال و رویش را 
هی نوازش کرد، هی بوئید، هی بوسید، 
رو به یال و چشم او مالید،
مثل اینکه سالها گمگشته فرزندی 
از سفر بر گشته و دیدار مادر بود. 
قصه می گوید که روح رخش اگر می دید 
- از شگفتی های نا باور-
پای چشم تهمتن تر بود! »

مرد نقال از صدایش ضجه می بارید 
و نگاهش مثل خنجر بود: 
« و نشست آرام، یال رخش در دستش،-
باز با آن آخرین اندیشه ها سر گرم:
« میزبانی و شکار و میهمان پیر، 
چاه سر پوشیده در معبر؟ 
هوم، نبایستی بیندیشم 
بسکه زشت و نفرت انگیزست این تصویر. 
جنگ بود این، یا شکار؟ آیا
میزبانی بود یا تزویر؟ »
قصه می گوید که بی شک می توانست او اگر می خواست 
که شغاد نابرادر را بدوزد - همچنانکه دوخت. 
با کمان و تیر 
بر درختی که به زیرش ایستاده بود، 
و بر آن تکیه داده بود
و درون چه نگه می کرد. 
قصه می گوید : 
این برایش سخت آسان بود و ساده بود 
همچنانکه می توانست او، اگر می خواست، 
کان کمند شصت خم خویش بگشاید 
و بیندازد به بالا، بر درختی، گیره ای، سنگی 
و فراز آید.
ور بپرسی راست، گویم راست 
قصه بی شک راست می گوید 
می توانست او اگر می خواست.ليك...

 

 

مهدی اخوان ثالث