داستان بی‌وفایی.... اپیزود ۱۲

داد زدم ی دوری دور خودم زدم گفتم ی نگاه به خودت کن بعد منو سرزنش کن.
با ی پوزخند صداداری گفت چمه کره خر؟چمه سر از تخم درنیاورده سینه سپر کردی جلوم؟
هیچی کم نداشتم چون فکر میکردم پسرم مرده ولی متاسفم مثل مادرت گولم زدی نامرد
پاشو برو ببین زنت چشه.
بابام حرفاشو زد خنجر طعنه هاشو تا اعماق قلبم فرو کرد و بعد سرش و برد زیر پتو.
اهمیتی ندادم رفتم سراغ مهلا گفتم چته؟
رنگ به رو نداشت گفت هیچی با اصرار و زور بردمش دکتر.اونجا فهمیدم چه خاکی تو سرم شده.
حامله بود حالا اگه بچه میخواستیم باید کلی دوا دکتر میکردیم
.

وای خدای من صبرمیکردی قبلی و هضم میکردم اونوقت ی خاک دیگه تو سرم میریختی.
خیلی کلنجار رفتم میگفتم بچه واسه من نیست ولی وقتی تاریخ سونو رو دیدم معلوم شد هرچند ناخواسته ولی بچه واسه منه.
فردای اونروز سپردم به یکی از دوستام برام دکتر پیدا کنن.شاید کلا سرجمع دوساعت طول کشید زنگ زد ادرس داد‌.
مهلا داشت صبحانه بابام و میداد بالاسرش ایستادم گفتم کارتو زود انجام بده بریم گفت کجا گفتم الوعده وفا میبرمت مهمون ناخونده تو سقط کنی حوصله جمع کردن توله ندارم‌.
مهلا ی گوشه ایستاد بابام گفت بهت شیرندادم ولی بیشتر از اون خدانیامرز زحمت کشیدم برات.
رو ازم گرفت اومدم که برم مثلا ادا دراوردم از خونه رفتم بیرون خصوصا وقتی در خروج و محکم کوبیدم ولی نرفتم.
شاید نیم ساعتی طول کشید تا مهلا از اتاق بابا اومد بیرون. دخترک مارموز صداش میومد که چطور واسه بابا درد و دل میکرد و های های گریه هاش خونه رو گرفته بود.بدون اینکه سرو صدایی کنم افتادم دنبالش دستمو گذاشتم جلو دهنش گفتم بی پدر و مادر فکر کردی منم بابامم که با چهار تا گلوله اشک خرم کنی؟
نه کودن من دیگه گول نمیخورم.بچه ایم که قراره تو براش مادری کنی نمیخوام.
جیغ میزد ولی دستمو بیشتر جلو دهنش فشار داد.
تهدیدش کردم صداش دربیاد اتیشش میزنم اونقد جدی بودم که لال شد مانتو پوشید.
بابام صداش زد مهلا دخترم
بیا ی کمکی بده بشینم تو جا
اشاره کردم بهش مهلا گفت اقا جون ببخشید ولی دستم بنده دارم میرم جایی و بعدم کشوندمش بیرون حیاط انداختمش تو ماشین هرچیم التماس کرد توجه نکردم.
نمیگفت بچه رو سقط نکنیم میگفت تو بد میکنی بهم.
زدم بغل خیابون گفتم بد و تو کردی که بهم دروغ گفتی. باورامو بهم زدی از علاقه ام سواستفاده کردی از گذشته مادرم سواستفاده کردی تا سر اخر بگی باکره نیستم و مادرم فلان کرده؟
چی فکر کردی؟

با هق هق گفت به خداهرچی گفتم راست بود. نگفتم اولش چون اگه میگفتم پسم میزدی مثل اونشب رسوام میکردی که.

خدا ازت بگذره من بچه بودم اون دست درازی برام شده بود ی راز تا وقتی به تو گفتم و همه رو خبردار کردی‌

تو اگه مرد بودی کمک میکردی به خودم بیام دارم سکته میکنم که ناروا شدم هرزه.

بی اختیار تو سرنوشتم شدم بی حیا و پاچه پاره. حق با تو عه سقطش کنیم تایکی بدبخت تر از خودمون بدنیا نیاد.

با پشت دست کوبیدم تودهنش گفتم لال شوبلبل زبونی نکن زیر و رو کش دروغگو.

اگه ریگی به کفشت نبود همون روزای اول میگفتی حالا فهمیدم چرا خاستگارت و رد کردی چون خر تر از من گیرت نمیومد.

با صدای بلند گریه میکرد

داستان بی‌وفایی.... اپیزود ۱۱

کشیدمش رو تخت گفتم راستشو بگو کی و کجا بلا سرت اومد؟

باز میگفتم خدا وکیلی راستشو بگو منو کردی وسیله که به اهدافت برسی؟

چرا ندیدی چقد دوستت دارم؟هیچی نمیگفت همین سکوتش وحشی ترم میکرد تا بهش دست درازی کنم.

وقتی کوبیدم تو صورتش به هق هق افتاد و گفت به جون خودت که دوستت داشتم واقعیت همون چیزی بود که گفتم. من تو همون بچگی مردم.

دستمو گذاشتم رو گلوش فشار دادم گفتم دروغ میگی اونم مثل سگ.

راستشو بگو اینقد مستم که هیچی حالیم نباشه و بتونم همزمان دوتا بلا سرت بیارم یکی اینکه بهت دست درازی کنم هرچند زنمی و عیب نیست دومی بعد اینکه روحم اروم گرفت بکشمت تا قلبمم اروم بگیره اینقدخودخوری نکنم خر فرضم کردی لعنتی.

چشماش اخ چشماش قرمز قرمز بود کنترل و اختیارم از دستم خارج بود وقتی همچنان گلوش و با حرص میفشردم.

تک تک اجزای صورتش و نگاه کردم به لباش رسیدم متورم شده و سرخ بود.دستام شل شد صورتم و بردم نزدیک لباش و...
طفلی سرفه میکرد ولی دست برداش نبودم دلم میخواست تلافی دروغشو دربیارم.
به التماس افتاده بود بابامو صدا میزد با قهقه خنده گفتم کور خوندی از زیر دستم در بری.
گفت با من اینکارو نکن کم از تجاوزش نداره کارت.
گفتم لال شو وقتی واسم دم تکون میدادی حتما خودتم اماده کرده بودی واسه اینکه هم بالینم بشی.
چقد نالید و قسمم داد ولی مگه ادم مست چیزی حالیشه؟
تلاشش فایده نداشت چون کارم و هرچند زور بود انجام دادم.
همون یبارو بهش دست زدم و خوابیدم که همونم اشتباه کردم.
خدام خوب تاوانی ازم گرفت.یک ماهی تقریبا به همین منوال گذشت روزا تا بوق سگ توحجره کار میکردم شبام مست برمیگشتم خونه.خوبی حضور مهلا این بود خیالم بابت بابا راحت بود چون بنده خدا ی تنه همه کارا رو میکرد.
ی شب سوت زنون اومدم خونه صدای اوق زدن از سرویس بهداشتی میومد گوشامو تیز کردم مستی از سرم پرید گفتم یا خدا بابام.
ولی بابام نبود و مهلا با رنگ پریده اومد بیرون‌.واسه اینکه هم کلومش نشم رفتم پیش بابام با خنده و شیطنت گفتم هوا چطوره
با اخم گفت اومدی بالاخره شازده؟
خم شدم دستشو ببوسم که چنان سیلی زد به صورتم که برق چشام رفت.

با دلخوری گفت رسمش این نیست. کی یادت دادم اینجوری مردونگی تو ثابت کنی؟
تو اون حجره کوفتی چه غلطی داری میکنی
مثل خودش نگاش کردم و گفتم از کی تاحالا نامردی یاد گرفتی.خوشت باشه حاجی که از پشت زدی.
با طعنه گفت گنده تر از دهنت حرف نزن شاید نتونم باهات یقه به یقه بشم اما خوب بلدم چوب استینت جا بدم‌.هر چی باشم ولی پیش خدای خودم رو سفیدم دختره از صبح ناخوش احواله صدای اوق زدنش دل وروده منو کشیده بیرون هرچی گفتم زنگ بزن بگو بیای جرات نکرد. بچه عقده هاتو سر این دختر خالی نکن که مرام و معرفتت و ببری زیر سوال واسه ی لذت ۳ثانیه ای که وقتی دریده بشه هیچ فرقی با بقیه زنا ندارن....

داستان بی‌وفایی... اپیزود ۱۰

اون شب نه کنار مهلا بلکه تو حیاط تا صبح بیدار بودم. چقدر خوش خيال بودم که فکر میکردم مهلا که زن عقدیم شد با خيال راحت سر رو متکا ميذارم. هوا گرگ و میش بود که چشمام‌گرم خواب شد وقتى چشم باز کردم افتاب وسط آسمون بود.

رفتم به بابا سر بزنم كه مهلا از اتاق بيرون اومد و سلام زير لبی داد و زود رد شد.

انگاری صبحانه بابا رو داده بود.

ی چشمک بهم زد و گفت زدی به کوه و کمر؟مجنون شدی پسر؟روبه راهی؟

با حسرت گفتم شنیدی میگن اونکه به ما نپریده بود کلاغ دم دریده بود؟

از زمین و زمان خوردم از ی فنقل بچه ام خوردم.

داشتم پوشكشو عوض مى كردم كه گفت: باهاش حرف بزن نذار بی هدف سر کنی

بذار خودشو بهت ثابت كنه که هرچی گفته حقیقته

بازم حرفى نزدم.رفتم اشپزخونه برام صبحونه چيده بود تا نشستم پشت کرد بهم بره گفتم بيا بشين

دلم نمیرفت نگاش کنم گفتم

برات خونه ميگيرم وسايلاشو آماده مى كنم میبرمت همونجا.

طلاقت نميدم اما جز اون شناسنامه هيچى بينمون نيست. ماه به ماه نفقه تو میریزم هر چى احتياج داشتى و برات فراهم مى كنم اما بازم دارم تاكيد مى كنم هيچى بين من و تو نيست

افتاد جلو پام و با گریه گفت منو از اين خونه بيرون نكن بذار اينجا بمونم كلفتى خودت و پدرتو بكنم. من فوبياى تنهايى و محيط بسته دارم. دق میکنم بخدا. نمى تونستم تحملش كنم. چشمم كه بهش مى افتاد دلم مى خواست انتقام مادرم و مادرش و همه ى آدمارو ازش بگيرم.

انقدرى گريه و التماس كرد كه عصبى شدم از خونه زدم بیرون

همه مى دونستن امروز باید پیش زنم باشم واسه همین نشد برم حجره و تا خود شب ول گشتم چه خيالا داشتم و همه نقش بر اب شد.دیر وقت بخاطر بابام برگشتم خیره شده بود به تیکی که تازه گرفتم آروم گفت: وقتى میگى بى گناهه پس هنوزم دوستش دارى درسته؟

بی تفاوت گفتم نه مجبورم تحملش كنم.
براش تعريف كردم مهلا چرا وچجوری بلا سرش اومده اخر حرفم يك قطره اشك از كنار چشمش بيرون چكيد و گفت کاری نکن که خدا ازت نگذره و لعنتش بزنت زمین؟
با بغض گفتم پس من چی؟بهم ظلم نشد؟الان شدم ظالم؟اونی که ظلم دیده منم حرفم اینه اگه راست حسینی حرف میزنه چرا زودتر نگفت؟بخدا اونموقع درکش بهتر بود الان حس میکنم داشته خرم میکرده سرم کلاه میذاشته تا خودشو قالب کنه.بخدا که دارم میسوزم بابا انگار از عشقم به خودش سواستفاده کرد به جون خودت هنوز تو شوکم.
بابام گفت منطقی تر فکر کن.دنیا دوروزه.
عذابی که میکشیدم قلقلکم میداد پشت پا بزنم به ی عمر پاکیم.با رفیقم هماهنگ کردم ی شیشه مشروب گرفتم خیلی خراب بودم فقط دلم میخواست اروم بشم حالاهرجوری بود.
اونشب واسه اولین بار خوردم وقتی اومدم خونه تلو تلو میخوردم تو حال خودم نبودم چشمم که به مهلا افتاد همچین سوتی زدم که خود طفلیش ترسید.
جنگل سبز چشماش براق بود کشیده شدم سمتش.
در اتاق و بستم پشت سرهم میگفت مستی؟ تورو خدا حالت خوب نیست‌
ولی کو گوش شنوا وچشم بینا واسه دیدن ترس و واهمه دخترک دست و پا بسته ای که سخت بال بال میزد...

داستان بی‌وفایی.... اپیزود۹

داییش یقه ام رو ول کرد گیسای مهلا رو گرفت و با موهاش بلندش کرد ؛ مهلا جیغی کشید و دادزد تورو خدا کمکم کن.
داییش زیر گوش مهلا گفت: بگو این مرتیکه چی داره میگه؟ تو دستمالی شده بودی؟
کسی تو رو ندیده بود که بخواد بهت دست بزنه.
اشفته بازاری راه افتاده بود.
منتظر شد تا مهلا از خودش دفاع کنه.
مهلا با گریه زار زد؛ بزارید حرف بزنم ؛ به خدا با کسی نبودم.
ولی داییش یک مرتبه مهلا رو هول داد سمت سنگ فرش حیاط و با دو رفت آشپزخونه
وقتی برگشت چاقو بزرگی دستش بود.
تو این فاصله مهلا از جاش بلند شده بود و اومده بود پشت سرم قایم شده بود و التماسم میکرد و میگفت: تو رو خدا منو اینجا تنها نذار ، اگه منو اینجا بذاری تا صبح سرم رو سینه امه لامروت. میذاشتی حرف بزنم توضیح بدم چرا تحمل نکردی؟
داییش اومد میخواستم جلوش و بگیرم ام ولی وقتی دیگه نمیخواستمش واسه چی باید پشتش و میگرفتم؟
دست مهلا رو گرفت کشون کشون تا لب حوض برد و موهای سرش رو گرفت کشید سرش و به زور توی آب کرد و درآورد و بعد چاقو رو روی گردنش گذاشت

داییش با حرص و غضب گفت کار نيمه تمومى که با مادرت نکردم باید با توی بی آبروتر از اون بکنم.مادرت از سرمون رفع شد خداروشکر کردیم که یک نجسی از زندگیمون رفت. شدی بدتر از مادرت؟ حداقل میذاشتی سر از تخم دربیاری دست چپ و راستت و بشناسی بعد کار و کسب تن فروشی راه مینداختی لامصب‌
چاقو رو روی گردن مهلا گذاشت که با گریه بهم خیره شده بود مهلا تکون نمیخورد شاید ترس بود شایدم اینکه هراس داشت اگه تکون بخوره تیزی چاقو گردنش و میزنه.
رو ازش گرفتم.
واقعيت مثل روز روشن بود. مردن برای این دختر واجب تر از این بود که بخواد یک عمر تحقیر من یا کسی دیگه رو به جون بخره.
قصد رفتن کردن تا بسپرمش به سرنوشت و غضب داییش که صداش و شنیدم.
گفت ببخش ولی ناحقی کردی.
برگشتم چرا دلم سوخت؟اونهمه کفر و غیض از دروغش چطور یکهو فروکش کرد؟یعنی نم چشماش اینقد زود رامم کرد؟
دستم رفت رو شونه داییش و گفتم: ولش کن بقیه اش با خودم.
ولی عجیب حرصی بود دستمو هول داد گفت: بکش کنار خودم تمومش میکنم بلدم چطور ببرم زجر نکشه. مردن براش حکم عروسی داره ما نمیتونیم یعنی توان نداریم رسوایی قورت بدیم.
موهای مهلا رو‌کشید چاقو رو ی هولی رو گردنش داد با داد گفتم حرف و یبار میزنن ولش کن میبرمش.
دست مهلا رو‌گرفتم از خونه زدم بیرون راه افتادم. هوس کشیدن سيگار به سرم زد. اخرین باری که دود گرفتم شب عروسی پری بود.دوباره کام عمیق میگرفتم تا ریه هام بسوزن اهسته شروع کرد به حرف زدن.

گفت: فقط ده سالم بود شایدم یازده فقط یادمه بعد اون سن نفهمیدم چطور غم رو دلم موند و بزرگ شدم بابام رفته بود ماموريت و مامانم با دوست پسرش قرار داشت.واسه جینگول کردن خودش رفته بودارایشگاه اون مادرمن بود ولی وقتی میرفت از خونه بیرون نگفت مهلا هرکی در زد جواب ندی به جاش گفت هرکی در زد تعارف کن بیاد تو.
چشمام ناخواسته بسته شد فرمون ماشين و توى دستم فشار دادم زار زار زدنش ومیشنیدم
_هركارى مى كردم حريفش نمى شدم مگه چقد جثه داشتم؟دستش جلو دهنم بود تا داد نزنم کم مونده بود خفه بشم بخدا ترسیده بودم از ترس لال شده بودم دوست پسرش وقتى رفت که بی عفتم کرده بود و مامانم برگشته بود.مامانم که حال وروز غرق به خونم ودید سریع بردنم بیمارستان. بعد اون ماجرا افسردگى گرفتم اما مامانم كثيف تر و بیخیال تر از اين بود که بخواد حتى به خودم و سرنوشتم فکرکنه فقط مدام بهم تاكيد مى كرد و مى گفت نبايد به كسى بگم.میگفت متعصبن اگه بفهمن سرمو گوش تا گوش ميبرن.

اخرشم رفت دنبال دلش نگفت دخترم چطوری با غم بزرگش کنار بیاد
ماشينو كنار زدم پياده شدم تحمل شنیدن حقیقت ونداشتم نه به مهلا فرصت داده بودم توضیح بده نه خودم پرسیده بودم بی دلیل و از سرخودخواهی ابروشم که بردم اینجور که میگفت واقعا بی گناه بوده كاش قدرت اينو داشتم مادرش و مى كشتم.تو اتوبان. فرياد زدم. انقدرى فرياد زدم كه گلوم مى سوخت. صداى گريه هاى مهلا منو بيشتر مى سوزوند. داشتم ديوونه مى شدم. دیروقت بود برگشتیم خونه بابام هنوز بيدار بود.
مهلا با شرم خودشو تو اتاق پنهون کرد سراغ بابام رفتم.
نگاهش از منم غمگينتر بود.
كنارش نشستم سرمو روى زانوش گذاشتم براى اولين بار بعد از چند سال از ته دل جلو چشماش گريه كردم
بدون حرف موهامو نوازش كرد.
با بغض گفتم تو بگو چيكار كنم بابا؟
تلخ خندید وگفت گذاشتى حرف بزنه؟
گناهكار بود؟بهش فرصت بده پسر
گفتم فرصت ندادم کاش فرصت میدادم فقط بی ابروش کردم ولی بی گناه بود.دلم باهاش صاف نميشه
بابا میگفت صبر کن زمان همه چیو حل میکنه وقتی گفتم پس دلم چی؟
گفت دلتو خدا بايد آروم كنه پسرم.

داستان بی‌وفایی.... اپیزود ۸

قصد نداشتم قبل از اينكه اونو توى لباس عروس ببينم بهش دست بزنم اما وقتى روى تختمون نشستيم، قبل اينكه حتى دستم بهش بخوره افتاد به گریه.

آب دهنم خشك شد و توى دلم گفتم آمد به سرم از آنچه مى ترسيدم. پشيمون شد.

كنارش نشستم بازوشو گرفتم و گفتم: مهلا به خدا قسم انقدرى خوشبختت مى كنم كه هيچ حسرتى توى دلت نمونه

با گریه گفت: مى دونم

گفتم د دختر خوب پس چرا گريه مى كنى؟

توى چشمام زل زد و گفت: الياس من... من...

مكث كردم: تو چى؟

با من من گفت _من... من دختر نيستم

چند ثانيه طول كشيد تا خون به مغزم برسه و حرفش و تجزيه تحليل كنم.

بعد اون چشمهام سياه شد و دنيا دور سرم شروع به چرخيدن كرد. صورتمو گرفتم و از جام بلند شدم.

چى شده بود؟

مگه چند سالش بود كه اين اتفاق به اين بزرگى براش افتاده بود؟!

پس چرا ادعا مى كرد تا بحال با كسى نبوده؟

يکهو برگشتم سمتش . با وحشت بهم خيره شده بود. موهاشو گرفتم و كشيدم و بى توجه به فريادها و گريه هاش و قلب داغون بابام فرياد زدم: چرا كثافت چرا؟چرا الان باید بگی؟چرا قبل اینا نگفتی؟که کثافت کاری تو بندازی گردن من؟

بدون توجه به صدا زدناى بابام موهاشو تو مشتم گرفتم و كشون كشون از خونه پرتش کردم بیرون تا ببرم بذارم دم خونشون.

گريه و التماس مى كرد.

ضجه مى زد كه نبرمش خونشون.

ولی مهم نبود نميخواستم واسه ی لحظه هم اونو ببينم.

وقتى جلوى در خونه رسيديم از ماشين پياده نمى شد. پياده شدم و درو وا كردم و از ماشين بيرون كشيدمش جلوى خونشون پرت كردم. سعى كردم بدون اينكه صدام بالا بره بگم: گمشو خونتون فردا ميام كه بريم تفاهمى طلاق بگيريم

به پاهام افتاد و التماس كرد: تو رو به خدا قسم منو اينجا نذار و نرو اينا منو مى كشن

پاهامو از توى دستاش دراوردم و گفتم: گمشو كثافت تو بميرى بهتر از اينه كه زنده بمونى و دنيارو به گند بكشونى... اشغال

پشت دست تو دهنش كوبيدم و به خاطر اينكه حرفى كه زده بودو اجرا نكنه در خونشونو زدم

و چند دقيقه نشده بود كه داييش پشت در پيداش شد با تعجب به جفتمون خيره شد. بازوشو گرفتم و بلندش كردم و درو هول دادم و با هم وارد خونه شديم.پدربزرگ و مادربزرگش سر در خونه ایستاده بودن.
واقعیتش دلم نمیخواست تو روشون نگاه کنم و بهشون بی احترامی کنم اما اونقدری عصبانی بودم که راضی نبودم ی لحظه ام نوه دروغگوشونو تحمل کنم.
خطاب به داییش گفتم: دخترتون صحیح و سالم دست خودتون ؛ دخترتونو رو نمیخوام و اصلا هم قصد ازدواج ندارم.
داییش که هم قد و هیکل خودم بود و شاید چهار پنج سالی از من بزرگتر بود سینه سپر کرد و گفت: این یعنی چی؟
اومدی به زور دختره رو فراری داری بردی الان اومدی یکاره میگی دخترتونو نمیخوام؟ رو چه حسابی؟میگن شهر شلوغ شه قورباغه هفت تیر کش میشه جریان توا ها. مثل آدمیزاد توضیح بده چیشده ی شب نشده دلتو زده؟
چشمام و بستم که خوددار باشم گفتم: دختر شما هیچ ایرادی نداره من نمیخوامش.
داییش یقه مو گرفت وگفت: بردی دستمالیش کردی خوشت نیومد برگردوندی؟شهر هرته؟ هولش دادم و گفتم: کسیو دستمالی نکردم دختر شما از قبل دستمالی بوده.
بیخود نبود راحت راضی شدین بدینش بهم.
داییش مبهوت اول به من و بعد به مهلا نگاه کرد و گفت:چی؟ دختر ما دستمالی بوده. ما اجازه نمیدادیم حتی از در خونه تنها بیرون بره
به مهلا گفت: مهلا این چی میگه؟
مهلا فقط گریه کرد.

داستان بی‌وفایی.... اپیزود۷

چون براى خونه كارگر داشتيم خونه مون هميشه تميز بود اما خونه اى كه با عشق تميز ميشه با خونه اى كه كارگر از سر وظیفه تميز مى كرد زمين تا آسمون فرقش بود
مثل بابامم خوشش اومده بود و بعد سالها مى ديدم از ته دل ذوق كرده. انگار مهلا شیرین کاری کرده و اجازه نداده بابا لام تا کام حرفی بزنه‌
وقت شام هنوز از سر سفره بلند نشده بوديم كه صداى زنگ اومد.ایفون و که برداشتم پلیس پشت در بود با تعجب گفتم بله
گفتن آقاى زمانى تشريف بيارين جلوى در به چند تا سوال ما جواب بدين.
مى دونستم از كجا آب مى خورد
به بهونه ى آشغال از خونه بيرون رفتم به محض اينكه درو وا كردم دايى اش سمتم هجوم اورد و ...

مامور نيروى انتظامى از هم جدامون كرد و گفت كه باهاشون برم کلانتری.
پدر بزرگش اونجا بود. به رئيس كلانترى گفت كه براى عقدمون رخصت میده فقط زودتر مهلا لكه ى ننگ و از دامنشون پاك كنم.
میگفت همیشه سرکش بوده هنوز سر از تخم درنیاورده از خونه فرار میکنه بهتر که شوهر‌کنه حداقل اسوده سر بذارم زمین بمیرم.
اصلا باورم نمى شد. ذوق زده رفتم خونه به مهلا گفتم خانواده اش اجازه دادن عقد کنیم اما هر چی كردم برگرده خونشون با عزت و احترام بیاییم خاستگاری قبول نکرد لجاجت و بچه بازیش شیرین بود ولی گاهی حوصله بر میشد.
خيلى جالب بود كه براى مراسم بله برونمون با عروس رفتيم خونشون بله رو كه گرفتيم و شرايطو كه آماده كرديم مهلا باز با خودمون برگشت.چه مدلش بود الله و اعلم. تو حياط نشستيم اما مهلا مهلاى هميشگى نبود.
استرس داشت. مى ترسيدم بپرسم چیشده بگه پشيمونه که داره زنم میشه انقدرى دلشوره داشتم كه زودتر از موعد شب بخير گفتم تا برم بخوابم. نگاه هاى بابامو درك مى كردم كه ازم مى خواست جوياى حال مهلا بشم. مى دونستم بهم حق نميده كه خودخواه باشم. اما نمى خواستم يك شب مونده به عقدم شاهد فروپاشى آمال آرزوهام باشم.
وقتى بابا رو از ویلچرش گذاشتم رو تخت گفت: بهش دلگرمى بده كه خوشبختش مى كنى. بچه است شايد چشمش ترسيده از طرفیم خودتم احتیاط کن که شرط عقله
اما مى ترسيدم. مى ترسيدم حرف بزنم و پسم بزنه فقط شب بخيرى گفتم و با هزار فكر و خيال به رختخواب رفتم.
گروه خونمون مثبت شد با هزار ذوق و شوق رفتیم بازار حلقه و لباس خريديم.
قرار بود دوست بابا امشب عقدمون كنه.
سنت شكنى هميشه هم زشت نيست.
بر عكس همه ى رسوم عروس توى خونه ى داماد رفت واسه حموم روز عروسيش.
خودم براى عروسم اسپند دود كردم و كل كشيدم بابام ذوق مى كرد و مى خنديد.
خونه مون از اون خونه هاى قديمى اشرافى توى محله هاى اعيونى بود كه خيلى ها اومده بودن پيشنهاد كردن خرابش كنن و آپارتمان بسازن اما من و بابا اجازه نداديم.

يكى از دوستام براى چيدن سفره ى عقد اومد و توى سالن خونه ي سفره ى عقد محشر چيد كه وقتى خانواده ى مهلا اومدن ناخودآگاه گره ى ابروهاشون وا شد و دهنشون به تحسين باز شد و بعد از عقدمون پدربزرگش رومو بوسيد و گفت: اگه با ازدواجتون مخالف بودم به اين خاطر بود كه جفتتون زخم خورده بودين و احتياج داشتين يكى كه زندگى نرمالى داشت ترميمتون كنه اما گوش نكردين. الهى كه خير ببينين و یك عمر سعادتمند زندگى كنين. بعد از دادن هديه رفتن. بابامم يك منات بزرگ به مهلا هديه داد.

پيشونى شو بوسيد و گفت: از الان به بعد شما خواهر و برادر و مادر و پدر و زن و شوهر همين!مثل الانتون براى هم خدا و كعبه بخونين و گرد هم همو طواف كنين! دعاى خير ما هم پشتتونه!
بابا رفت بخوابه دست مهلا رو گرفتم ببرم اتاق خودم.
البته قصد داشتم تا آماده شدن خونه و جهاز مهلا و خريداى اساسى نامزد بمونيم بعد از برآورده كردن تموم نيازهاى مهلا ي عروسى در خور شخصيت مهلا براش بگيرم و با تموم عزتش بیارم خونه ام.
مادر نداشتم درست اما پدرى داشتم كه برام خدا بود، زنمد در ان واحد جفتشونو داشت اما سر عقد از منم بى كس و كارتر بود همين باعث شد كه دلم بخواد دنيارو به پاش بريزم...

داستان بی وفایی....اپیزود۶

خیلی با خودم درگير بودم غروبى كه مهلا زنگ زد يادم افتاد صبح تا بحال بهش زنگ نزدم.
با گریه سلام احوال میکرد
صداى گريه اش بند از بندم جدا كرد و گفتم: چى شده مهلا گريه براى چى؟
گفت دايى ام اومده تحقيق قضيه ى مادرتو فهميدن ميگن به اين پسر زن نميديم.شاید فردا انتقام مادرشو از تو بگيره
روح از تنم رفت و از جام بلند شدم گفتم: اين مزخرفات از كجاشون در اومده؟ من الان ميام اونجا
گفت نه بذار آروم بشن.اينطورى سر لج ميفتن.
كم مشكل داشتم. بيشترم شد تا امروز هرچی بوده از مادر خدا نیامرزم کشیدم.
گفتم مهلا؟ اگه رضايت ندن؟ اگه تو رو بهم ندن؟
گفت _من زن توام حتى اگه راضی نشن فرار مى كنم میام پیشت من مال توام
بچه بود نمى فهميد حرفاش اشتباهه. اما من عاقل بودم. اينطورى هيچ وقت نمى تونستيم زندگى كنيم. گفتم: مهلا بزار ببينيم چيكار مى كنن اگه راضى نشدن به هر نحوى هست راضى شون مى كنم.
باالتماس گفت اونا برام مهم نيستن من فقط تو رو میخوام حتى اگه راضى نشن من از اينجا فرار مى كنم حتى اگه توهم منو نخواى دیگه برنمیگردم پیش مادربزرگم.

سر و سربند اوردن خودمون و ریش سفیدا کاری از پیش نبرد تا اينكه يه روز صبح زود با صداى زنگ خونه از خواب پریدم درو وا كردم که با ديدن مهلا کم بود شاخ در بیارم. چمدون به دست پشت در ايستاده بود.از شدت گنگی گفتم تو اينجا چيكار مى كنى کله سحری؟خونه ما رو از کجا یاد گرفتی؟

بی تعارف درو هول داد اومد تو همونجوری كه چشماى اشكى شو پاك مى كرد، دورشو ی نگاه کرد گفت : به خدای احد و واحد دیگه برنمیگردم تو اون خراب شده.ضمنا صدبار خونه تونو نشون دادی نمیدونم محض فیس و افاده اش بود یا نیت دیگه ای داشتی واسه همین بلد بودم.
پس بالاخره كار خودشو كرد. گفتم: مهلا اينطورى بدتر خرابش مى كنى. اين وسط ميشم بد و عامل گول خوردنت چرا صبر نكردى؟
عصبى گفت: صبر مى كردم جاى ديگه شوهرم مى دادن؟ مثل اينكه بدت نمياد نکنه واسه سرگرمی منو گرفته بودی زیر سر؟
ساكت شدم. بچه بود و خام. نمى شد باهاش يكه به دو كرد.
بردمش داخل خونه بابام نگاهش به مهلا افتاد، نامحسوس اخم کرد خوشامدگويى مختصر و سرسنگینی كرد و گفت: چه عجب دختر جان؟
مهلا با ارامش جريانو تعريف كرد كه بابا گفت: عزيزم عجله كردى بايد تحمل میکردی بالاخره خونواده ات راضى مى شدن. اما مهلا گوشش بدهكار نبود. راضى نمى شد. نشست تو خونه و الا و لله كه بايد عقدم كنى.

رفتم مغازه و با بابا تنهاش گذاشتم شاید بابا تونست از خر شیطون پیاده اش کنه و مهر بی غیرتی روپیشونی مون نخوره .بر عكس بقيه شبا زود برگشتم خونه تمام روز حواسم به حماقت مهلا بود و توصیه های بابا که میگفت مراقب باش.پام به خونه رسید حياط شسته شده بود و فواره ى حوض روشن بود. ی دفعه به بيست سال قبل برگشتم و ناخودآگاه آهى كشيدم.
مهلا خوشرو اومد استقبالم اوج نيازم بود اما نمى خواستم به حرمتش بى احترامى كنم پس فقط لبخند زدم و حال و احوال كردم.
سراغ بابام رفتم. ترگل و ورگل نشسته بود و لبخند مى زد.

داستان بی‌وفایی... اپیزود۵

بعد اونروز برو بیا و یواشکی های بین من و دخترک بالا گرفت. تو همين ميون فهمیدم اسمش مهلاست و هفده سالشه بدتر از همه بچه طلاقه. پدر و مادرش بعد جدایی ازدواج مجدد کرده بودن و مهلا رو پذیرا نشدند اونم پيش مادربزرگش موندگار شده و تحت سرپرستی دایی و مادر بزرگ و پدر بزرگش بود. سال به سالم پدر و مادرش خبری ازش نمى گرفتن.

گاهى شيطنتهای مهلای شيرين زبون و شيطون كه از قضا درس هم مى خوند واسه منى ك نزديك به سى سالم بود از حوصله ام خارج بود اما از روحیاتش مى فهمیدم مثل خودم سراسر کمبود عقده ى محبت مادرو تو تموم دوران زندگیش حس کرده. بین ارزوهای شبونه ام رویای اینو داشتم اینقد بهش محبت میکنم تا کمبودی نداشته باشه.ی شب به بابام گفتم عاشق شدم.

با تعجب و خنده بهم گفت چقد زود؟الیاس زندگی فقط عشق نیست اعتمادم لازمه.

رو ترش كردم گفتم : نزديك سى سالمه. چى چقدر زود؟

گفت به این سرعت فهمیدی عاشق شدی.

يعنى از جريان آشنايى من و مهلا خبر داشت؟ هنوز دهن وا نكرده بودم كه روى پام زد و گفت: درسته پيرم و زمين گير اما مى فهمم پسرم كى حالش خوبه و كى خوب نيست مى فهمم پسرم يك ماهم نيست كه يك دل نه و صد دل عاشق شده و قصدشم جديه.

از درک بالاش خیلی خوشم ميومد خم شدم پيشونى شو بوسيدم و گفتم: مى دونى چرا؟ چون تو مادرمى بابام نیستی مشتی.

تلخ خنديد و گفت: حالا كه مادرتم از قديم گفتن هنر مادر و خاله گوشه ى روسرى دختر نوشته شده. انشاءالله كه خيره اما مبادا راه منو برى كه طاقت ديدن بى قرارى هاتو من يكى ديگه ندارم. زیاد بها و ازادی نده که سنگ پیدا نکنی بزنی تو سرت.

واقعيتش دلم یه لحظه لرزيد. مى خواستم بگم نه بابا خيالت راحت اما يادم اومد ما تو زندگى مون چى كم داشتيم كه اون روزايى كه همه ندارى رو تجربه مى كردن و داشتن با زندگى بخور و نميرشون مى ساختند مادر من انقدرى دل خوشى داشت كه خوشى زيادى سر دلشو زد و راه خطا رفت. گفتم: بابا... فقط مى دونم عاشق اون برق چشماى سبزشم كه وقتى لرزون نگام مى كنه دلم براش غنج مى ره. اونقدریم بيتابم كرده كه دلم مى خواد زود مال خودم بشه بلكه از شر نگاه هرز بقيه راحتش كنم اما اگه ميگى زوده فعلا دست نگه مى دارم.

بابام دست روى دستم گذاشت و گفت: انشاءاالله كه خيره تو كار خيرم حاجت هيج استخاره نيست. اما چشمهاتو وا كن. خوبم وا كن مارگزيده از ريسمون سياه و سفيد مى ترسه مبادا ترست باعث بشه ريسمونو ول كنى

بهش اطمینان خاطر دادم کافیه مهلا رو ببینه انقدرى بچه است كه گاهى اوقات حس مى كنم دارم بچه بزرگ مى كنم.

نگرانى شو درك مى كردم. مخصوصا وقتى مهلا رو ديد و يكه اى خورد كاملا متوجه ى موضوع شدم اما به روى خودم نياوردم. خواستگارى خوب و خوش تموم شد قرار شد جفتمون راجع به هم تحقيق كنيم و بعد از اون جوابو بهم بديم.

تو راه برگشت بابام ساكت بود. صداش زدم گفتم از مهلا خوشت نيومد؟

گفت: تو مادرتو يادته؟ مهلا شبيه مادرته. حتى رنگ چشماش

مو به تنم سيخ شد. مهلا شبيه مادرى بود كه توى ده سالگى تموم عكساشو از ته دل اتیش زدم تا فراموشش کنم؟ لال شدم. پدرمم ساكت شد. نمى دونستم چى بايد بگم. یعنى داشتم اشتباه مى كردم؟ اینقد تو فکر بودم كه نيمه شب يادم اومد پوشك بابا رو عوض نكردم وقتی سراغش رفتم متوجه شدم پيرمرد خودش دست به كار شده.

بالاى سرش نشستم همين كه از جام بلند شدم تا از كنارش رد بشم، مچ دستمو گرفت.

گفت زن قشنگ گرفتن هنر نيست بابا. اينكه بتونى زندگى و زنتو خوب اداره كنى هنره. بهم گفتن پالون زنت كجه باور نكردم چون رفتارشو باهام بلد بود که چطور به زبون نرمش راه بیام همون موقع مى ديدم خيلى چيزاش درست نيست اما خودمو به كج فهمى مى زدم و همينطور ادامه دادم تا اون شد مثل من نباش پسر.

داستان بی‌وفایی.... اپیزود ۴

گوشی رو باز کردم و اسمش و توی تلگرامم سرچ زدم ؛ اولین چیزی که به چشمم اومد چشمهای خوشرنگ قشنگش بود کاش زندگی همیشه قشنگ بود

سر ظهر بود رسيدم مغازه. اوه تا غروب باید صبر میکردم تا خاستگارا بیان و همزمان باهاشون میرفتم.

اینجور که از صحبتای دخترک متوجه شدم مثل اینکه به زور میخواستن شوهرش بدن، پس جای امید واسم زیاد بود.اینقدر این دست و اون دست کردم تا حوالی ساعت سه ونیم چهار راه افتادم سمت خونشون وقتى زنگو زدم اتفاقا خودش در و باز کرد.

حس کردم وقتی نگاش بهم افتاد چشماش برق زد و بعد اینکه جواب سلامشو دادم یکهو از دهنم پرید و گفتم: خاستگارا اومدن؟

چم شده بود که اینقدر حس راحتی و بی اختیاری زبون بااین دختر داشتم؟

ی قیافه ى نچسبى به خودش گرفت و گفت: بله اومدن الانم نشستن.

دست پاچه گفتم: ببخشید ادمیزاده و جایز الخطا. غرض از مزاحمت فرش و میخوام ببرم البته قابل نداره.

گفت: مراحمید حتی اگه مزاحمم بودین خوشحال میشدم این مجلس لعنتی بهم بخوره.

با تعجب گفتم: چرا مگه دوستش نداری؟

ی نگاه به حیاط انداخت و گفت: نه دوستش ندارم مادربزرگم میخواد منو از سرش وا کنه تصمیم براین گرفتن زورکی شوهرم بدن.

خواستم بپرسم پدر و مادرت کجان اما حقیقتا روم نشد، چون جاش هم نبود از اب گل الود ماهی بگیرم. اجازه گرفتم برم داخل.

یکهو مادربزرگش اومد و گفت: مهلا مادر کیه؟از کی دم دری. نگران شدم.

دخترک گفت میبینید که اومدن دنبال فرش.

یواشکی گفتم واقعا نمیخوایی ازدواج کنی؟

قاطعانه گفت نه

گفتم قصدت ازدواج نیست یا این یکی به مزاجت خوش نیومده؟

با اکراه گفت: طرف به دلم نمیشینه.

تند و تیز نگاش کردم گفتم من چی؟به دلت میشینم؟باهام ازدواج میکنی؟

با من من گفت: چی؟

واکنشش خیلی یکهویی بود واسه همین هول شدم و با لبخند گفتم: الکی مثلا ما همدیگه رو میخواییم میخوام فداکاری کنم نجات پیدا کنی دیگه

زودی جواب داد: بهتر. فقط دردسر نشه براتون؟ شما ازدواج نکردی که؟نشه همین دو کلوم حرف شر بشه.

وقتی گفتم زن کجا بود موافقت کرد. فرشو از اتاق برداشتم و موقع برگشت مادربزرگش باهام گرم احوالپرسی كرد از موقعيت استفاده كردم و گفتم: حاج خانم شرمنده بد موقع مزاحم شدم شاید جاش نباشه درستم نباشه ولی اگه اجازه بدین بابام زنگ بزنه برای خاستگاری.

بهت زده گفت: خاستگاری کی پسرجان؟

گفتم همین دخترخانمتون دیگه البته جسارت نباشه.

روترش کردو گفت: ولی داریم شوهرش میدیم که.

گفتم: حاج خانم عروس بر سر کرسی یا رب نصیب کی. یه سیبم بندازین هوا هزار تا چرخ میخوره بیاد پایین حالا فرصت بدین مام شانسمونو امتحان کنیم حاج خانم ریا نباشه اما خودتون میدونين ندارم نیستیم دستمون به دهنمون میرسه.

واجب بود تنها دور از خونشون میدیدمش. معلوم بود انقدرى بچه است كه زود سفره دلشو وا میکنه. چی بهتر از این لابد حکمتی بوده چون از قدیم میگفتن زن بچه سال و هر جور بخوایی میتونی بار بیاری؟ برام تفریح و تفنن نبود. درسته قبلنا بخاطر اعتمادم بد زمین خورده بودم ولی نمیدونم چرا بعد اينهمه سال یکهو و بدون پیش زمینه دلم پیش این دخترك و جنگل سبز چشماش جا موند.

داستان بی‌وفایی... اپیزود ۳

هنوز چند ساعت نگذشته بود كه تلفنم زنگ خورد. با اينكه تو اين چند ساعت كلى كلافه شده بودم و انتظار کشیدم ولی سیاست به خرج دادم اخه بعد پری کارکشته شده بودم ی چند تا بوق خورد جواب تلفن و دادم كه مثلا سرم شلوغه و دائم به کارگرا گیر میدادم.
خودش بود البته شماره خونه نبود.خودشو معرفی کرد و شروع کرد به توضیح که کیه و دلیل تماسش چیه
با شیطنت تو دلم گفتم مگه ميشه تو رو از يادم بره؟ اما به روى خودم نياوردم و زدم کوچه علی چپ.
همچنان گفت و گفت تا گفتم بله خوب هستین راضی بودین؟
در کمال ادب مشکل و توضیح داد که فرش و پس بیارن گفتم نیاز نیست ادرس بدین یکیو میفرستم فرش و بیارن.
با خوشحالی ادرس و فرستاد
به كارگرا گفتم فرش و تا کردن گذاشتن تو ماشين خودم به آدرسى كه داده بود نگاه كردم. جنوب شهر بود
اذانو كه گفتن راه افتادم. سعى كردم اروم برونم تا ديرتر برسم ولی اون راه انگار هيچ وقت تمومى نداشت.
بالاخره رسيدم. ظاهرا محله ى خوب و آرومی بود
ته ي كوچه ى قديمى ، خونه شونو پيدا كردم و زنگ زدم.
ساعت يازده و نيم بود.
خيلى طول كشيد تا درو وا كرد اما وقتى نگاه كردم ديدم همون دختر با چادر حرير مشكى گل گلى پشت در ايستاده.
لبخندى روى لبهام نشست و گفتم: سلام ببخشيد مثل اينكه بد موقعى اومدم
با تعجب بهم نگاه كرد و گفت: خودتون اومدین؟
چقد شیرین بود حرف زدنش گفتم اره
با كلى خجالت سر به زير انداخت و گفت: واى مرسى خيلى زحمت كشيدين
درو وا كرد و خودشو كنار كشيد گفت : ببخشيد ما توى خونه مرد نداريم
گفتم ایراد نداره سنگین نیست وارد حياط با صفاشون شدم و گفتم: كجا ببرم؟
با دست به يكى از اتاقها اشاره كرد و همزمان گفت؛ خانوم جون مهمون داريم. يا الله اى گفتم و وارد شدم. حاج خانوم داشت با تلفن حرف مى زد و من صداشو مى شنيدم.
_آره مادره كلى مهلا رو پسنديده قرار شده با خواهرهاى پسره بيان مام تو اين چند وقت يكم به خونه رسيديم.
خشكم زد. مثل اینکه به کاهدون زده بودم.

فرش و که گذاشتم زمین برگشتم سمت دختره دهنم باز شد حرف بزنم ولی اینقد ذهنم اشفته بود که حتی صدای دخترک و نمى شنیدم. فقط در رو وا کردم و گفتم: امری ندارید؟ نفهمیدم چجوری از خونه زدم بیرون
خدايا چرا؟ چرا بعد اون همه سال وقتی یکی به دلم نشست باید همچین بشه؟
تلفنم مرتب زنگ میخورد دل جواب دادن نداشتم ؛ فقط بی هدف توی خیابونا مى گشتم و به خدا گلایه میکردم که این رسمش نیست.
د قربونت برم من نمیدونم تو که خودت میدونی دختره واسه یکی دیگه است چرا عهد بیاد حجره و مهرش و به دلم بندازی که اینطور سنگ رو یخ بشم؟ ناموسا شوخیت گرفته؟
با یکه به دو کردن با خدا خودمو دم خونمون دیدم بابام بیدار و چشم به راهم بود.پیشونیشو بوسیدم گفتم: چیزی خوردی مرد؟
با خنده گفت مرد هفت جد و ابادته پدرسوخته چته؟ چرا پریشونی؟
گفتم: د نه دیگه اغراق میکنی خسته ام میخوام بخوابم.
خدا به سر شاهده به ارومی نخوابیدم یعنی چند سالی میشد همینکه سرم رو بالش میرفت فکر عالم به سرم میریخت طبق معمول تا خود صبح به در و دیوار و سقف و آسمون زل زدم تا از خستگی خوابم برد.
صبح که بیدار شدم کلی تماس از دست رفته داشتم که بینشون شماره دختره هم بود
یعنی اینقد گوشیم زنگ خورده این بوده؟
نمیخواستم بهش زنگ بزنم اما وقتی متن پیام و باز کردم دیدم برام نوشته که فرش اشتباهی رو نبردم.
هنوز پیام و کامل نخونده بودم که زنگ زد.
نمیخواستم جوابشو بدم دلیل نداشت نشون کرده ی یکی دیگه رو تو ارزوهام کنارخودم ببینم اما دلم مجبورم كرد حرفاش همون پیامکی بود که خوندم.میگفت دیشب پشت سرتون اومدم کلی صدا زدم انگار نشنیدین خیلی زود حرکت کردین و رفتین. این فرش پیش ما مونده نمیدونم خودم براتون بیارم یا؟
پریدم بین حرفاش گفتم گفتم: شما که امروز خواستگار داری بذار باشه یکی رو میفرستم دنبالش.
چند ثانیه ای سکوت کرد و گفت چی؟
با زهر خند گفتم مادربزرگتون داشت میگفت که براتون خواستگار میاد.اون فرش رو بزارید یکی رو میفرستم بیاد دنبالش.
مکثی کرد و گفت: باشه پس بگین بیان به مهمون هامون هم کاری نداشته باشین زود میان و میرن.
پوزخندی زدم و گفتم: بله برونه مگه میشه اینقدر زود تموم بشه
یکی نبود بگه آخه سر پیازی یا ته پیاز که حرف مفت میزنی؟
تند گفت: قرار نیست کسی ازدواج کنه
لطف کنید بگین هر وقتی که میخوان بیان مهم نیست
نور امید توی دلم روشن شد پس قرار نبود بله برون باشه و فقط خواستگاری ساده بود....

داستان بی‌وفایی...اپیزود۲

بابام موهامو طبق عادتش نوازش میکرد و گفت : تا ابد شرمنده اتم به همون خدایی که قسمشو میخوری اگه بدونی چقد سختمه وقتی مثل بچه ها تر و خشکم میکنی. میدونم مایه سرشکستگیتم.

حتی مطمئنم شاید دلداده ات بخاطر بابای علیلت ولت کرد که مبادا سربار زندگیش بشه‌.

پشت دستشو بوسیدم و گفتم: این به اون در که کم از مادرم نبودی هر کی منو بخواد باید تورم بخواد نه اینه که قراره بیاد خونه من؟

کاش واقعیت همینی بود که به زبون میاوردم.

اما واقعیت این بود عاشق دخترى شدم كه ده سال از خودم بزرگتر بود و اون هم تا به يكى رسيد كه از لحاظ سنى بهم مى خوردند ولم كرد و به اون رفت...

درسته اسمم مرد بود ولی مگه ادم نبودم؟چقدر اونشب سوختم و سیگار دود کردم. چقدر توى دل خودم عربده زدم تا اتیش دلم خنک بشه ولی نشد كه نشد.

هنوزم بعد از سالها دلم گیر پری مونده و هنوزم توى اتیش حسرتش میسوزم.

بعد از اونشب ديگه ادم نشدم بلکه دوباره شکاک بودنم به جنس زن در درونم قوت گرفت.

اهل دود و دم نبودم و سرگرمى ام غرق شدن تو كارم بود! يك چند صباحی بود کارم بد شلوغ شده بود و مثل قبل دغدغه نداشتم که پری رو تو لباس عروس ديدم. خودمو به بزرگی خدا سپردم تا تاوان دل شکسته امو بده....

فک و فامیل زیاد داشتیم ولی از وقتی که بابام زمین گیر شده بود زياد رفت و آمد نمى كردم تا اونو خجالتش بدم.

چندسال از خاطره تلخ پری گذشت يك روز كه كارگرا رو دنبال كارى فرستادم مشترى اومد و مجبور شدم خودم به سراغش برم

يادم رفت كه بگم از بابام يك حجره فرش فروشى به يادگار موند كه بركت تموم سالهاى زندگيم شد!مادر و دخترى برای خرید فرش اومدن. توضيح دادم و راهنمايى شون كردم و بعد ازشون جدا شدم تا با هم راحت تر حرف بزنن و نتيجه گيرى كنن سرگرم كارهام شدم كه صداى دختر توجهمو جلب كرد. سرمو كه بالا آوردم خشكم زد. تا اون موقع اصلا بهش توجه نكرده بودم. چشماش.... سبز سبز بود.... انگار همون لحظه يك سر رفتم شمال و سرخوش برگشتم. جورى خشكم زد كه گفت: آقا ببخشيد

تكونى خوردم و گفتم: جانم؟

گفت_اين فرشاى دوازده مترى تون چهارمترى هم دارند؟دوتا گرد دو در دو هم مى خوايم اونم دارين؟

همونجوری که چشمم به دهنش بود گفتم_بله اونم داريم...

نمى دونم چم شد وقتى كارگر انبار اومد تا سفارشهارو ببره، بهش گفتم يكى از فرشاى كوچيكتر رنگ تيره ترى بده اونم با تعجب چشمى گفت و رفت.

جاى شماره ى مغازه روى فاكتور شماره ى خودمو نوشتم و بعد از كلى تخفيف فاكتورو دست همون دختر دادم و با كلى اميد ازشون خداحافظى كردم و به دختر هم كلى سفارش كردم اگه مشكلى پيش اومد حتما بهم خبر بدن...

ادامه نوشته

داستان بی‌وفایی...اپیزود1

کام عمیقی از سیگارم گرفتم و با حسرت به سور و سات و تکون خوردنای رقص دستمال و چشمک چراغونی خیره شدم.

دورتر از جمعیت جایی دور از چشم بقيه به دیوار تكيه داده بودم.
طبق وعده مون قرار بود امشب عروسی من باشه ولی نبود.
با صدای بلند گفتم لعنت به همتون. لعنت به هرچی آدم دو دره بازه.
اما صدام لابه لای موزیک گم شد و سیگارمو تو هوا پرت كردم.
تو ذهنم كلى نقشه های شوم میکشیدم تا عروسیو خراب کنم اما ته دلم میگفت پست نباش ذاتت پستیو قبول نمیکنه...
کل کشیدنا که بلند شد بی طاقت به حقایق پشت کردم.
جسمم از اون خونه دور مى شد و روحم به گذشته بر مى گشت.
فقط ده سالم بود که نصفه شبى به بابام زنگ زدن و گفتن زنت تو جاده ى شمال با يك مرد غریبه تصادف کرد و فوت كرد.
دیدن شکستن کمر بابام واسه ى سنم زیاد بود. انقدر مرد شریفی بود كه از حیث ابروش لام تا کام بد مادرمو نگفت.
اما، نامرد مادرم ؛ تو اون سالها كه زن جماعت اجازه ى بيرون رفتن از خونه رو نداشت به هوای رفیق بازی از باباى ساده ام اجازه گرفته و پیچیده بود به جاده که رسوا شد.
پر از عقده و کمبود از محبت مادر بار اومدم آروم آروم واسه خودم مردی شدم تا اينكه بابام زمین گیر شد.
تو همون گیر و دار دلداده ی زنی شده بودم که ده سال ازم بزرگتر بود.
واسه من یکی اهمیتی نداشت من بيست ساله ام بود و دلداده ام سى ساله.
چون با حرفاش سرمست میشدم و هوش از سرم میرفت مخصوصا وقتی صدام میزد.
هیچوقت به خودم اجازه ندادم بی عفتش کنم؛ عقلم میگفت وقتی پری واسه خودته صبر کن عقدش کنی بعد هرکاری خواستی بکن‌....
اما نشد که نشد.
پری هم بی وفایی کرد.
وقتی به خودم اومدم پشت در خونمون نشسته بودم و صورتم خیس از اشک...
دستم رفت واسه اخرین بار بهش پیام بدم بی معرفت حالا که نیستی کی صبح بیدارم کنه؟
دستم رفت ولی دلم نرفت.
ابی به صورتم زدم تا رنگ رخساره خبر ندهد از سر درونم.
پوشک بابامو كه عوض میکردم دست بیجونش نشست رو دستم و گفت: مرد که گریه نمیکنه.
سرمو انداختم پایین و گفتم: یادمه يك روزی اینقد ریختی تو خودت تا حفظ ابرو کنی که به این روز افتادی. من اگه زمین گیر بشم کی پرستاریمو مى کنه؟
گوشه ى چشمش نم دار شد و گفت: منم یادمه هروقت دلت میگرفت حرف میزدی پسر.
سرمو گذاشتم رو دستش و اشکام باز باريدن گرفت و گفتم: دلم پره نه بخاطر دلم بخاطر اقبالم... دل وامونده ام تیمار میشه ولی اقبالم چی؟
پشت دست بابام هم خیس شد. نگاهش كردم و گفتم: تو میگی زنا همه بی وفان؟ بخدا دوستش داشتم اما جوابم کرد.من میگم باشه جوابم کردی قصدت جواب کردن بود لامروت چرا به خودت عادتم دادی؟....

حکایت و داستان

 از داناى پیرى شنیدم در نصیحت به یكى از مریدان خود چنین مى گفت: اى پسر به همان اندازه كه دل انسان به رزق و روزى تعلق دارد، اگر به روزى دهنده تعلق داشت، مقام او از مقام فرشتگان بالاتر مى رفت.

فراموشت نكرد ایزد در آن حال
كه بودى نطفه مدفوق و مدهوش

روانت داد و طبع و عقل و ادراك
جمال و نطق و راى و فكرت و هوش

ده انگشت مرتب كرد بر كف
دو بازویت مركب ساخت بر دوش

كنون پندارى از ناچیز همت
كه خواهد كردنت روزى فراموش؟

سعدی

......................................................................


کسی کفشش را برای تعمیر نزد کفاش می برد. کفاش با نگاهی می گوید این کفش سه کوک می خواهد و هر کوک ده تومان و خرج کفش می شود سی تومان.
مشتری هم قبول می کند. پول را می دهد و می رود تا ساعتی دیگر برگردد و سوار کفش تعمیر شده بشود.
کفاش دست به کار می شود. کوک اول، کوک دوم و در نهایت کوک سوم و تمام ...
اما با یک نگاه عمیق در میابد اگر چه کار تمام است ولی یک کوک دیگر اگر بزند عمر کفش بیشتر می شود و کفش کفشتر خواهد شد.
از یک سو قرار مالی را گذاشته و نمی شود طلب اضافه کند و از سوی دیگر دو دل است که کوک چهارم را بزند یا نزد...

او میان نفع و اخلاق میان دل و قاعده توافق مانده است.
یک دوراهی ساده که هیچ کدام خلاف عقل نیست.
اگر کوک چهارم را نزند هیچ خلافی نکرده. اما اگر بزند به انسانیت تعظیم کرده... اگر کوک چهارم را نزند روی خط توافق و قانون رفته اما اگر بزند صدای لبیک او آسمان اخلاق را پر خواهد کرد.
دنیا پر از فرصت کوک چهارم است . و من و تو کفاش های دو دل..

...........................................................................

 

حكایت دامپزشكى كه بینا را كور كرد

مرد نادانى درد چشم سخت گرفت و به جاى پزشك نزد دامپزشك رفت. دامپزشك همان دارویى را كه براى درد چشم حیوانات تجویز مى كرد به چشم او كشید و او كور شد. او از دست دامپزشك شكایت كرد. دادگاه دو طرف دعوا را حاضر كرده و به محاكمه كشید. راى نهایى دادگاه این شد كه قاضى به دامپزشك گفت: برو هیچ تاوانى بر گردن تو نیست، اگر این كور خر نبود براى درمان چشم خود نزد دامپزشك نمى آمد.

هدف از این حكایت آن است كه: هر كس مهمى را به شخص نا آزموده و غیر متخصص واگذارد، علاوه بر اینكه پشیمان خواهد شد، در نزد خردمندان به عنوان كم خرد و سبك سر خوانده خواهد شد.

ندهد هوشمند روشن راى
به فرومایه كارهاى خطیر
بوریا باف اگر چه بافنده است
نبرندش به كارگاه حریر


سعدی

....................................................................................

 

داستان امنیت در دستگاه دیوانی

روزی مردی پیش قاضی آمده و گفت: ای قاضی نگهبان دروازه شهر هر بار که من وارد و یا خارج می شوم مرا به تمسخر می گیرد و در مقابل حتی نزدیکانم دشنامم میدهد. قاضی پرسید چرا؟ این رفتار را می کند مگر تو چه کرده ای آن مرد گفت: هیچ، خود در شگفتم چرا با من چنین می کند .

قاضی گفت بیا برویم و خود با لباسی پوشیده در پشت سر شاکی به راه افتاده و به او گفت به دروازه شو تا ببینم این نگهبان چگونه است. به دروازه که رسیدند نگهبان پوز خندی زد و شروع کرد به دشنام گویی و تمسخر آن مرد بیچاره. قاضی صورت خویش را از زیر نقاب بیرون آورد و گفت مردک مگر مریضی که با رهگذران اینچنین می کنی سپس دستور داد او را گرفته و محبس برده و بر کف پایش۵۰ ضربه شلاق بزنند .

 

سه روز بعد دستور داد نگهبان را بیاورند و رو کرد به او و گفت مشکل تو با این مرد در چه بود که هر بار او را می دیدی دیوانه می شدی و چنین می گفتی .

مرد گفت: هیچ 

قاضی پرسید پس چرا در میان این همه آدم به او می گفتی؟

گفت: چون می پنداشتم این حق را دارم که با مردم چنین کنم  اما هر ضربه شلاق به یادم آورد که باید پا از گلیم خود بیرون نگذارم .

قاضی گفت: عجیب است با این که به تو بدی نکرده بود تو به او می تاختی؟ چون فکر می کردی این حق را داری؟

آن مرد گفت سالها به مردم به مانند زیر دست می نگریستم فکر می کردم چون مواجب بگیر سلطانم پس دیگران از من پایین تر هستند. این شد که کم کم به عابرین آن طور برخورد می کردم که دوست داشتم .

قاضی پس از آن ماجرا پنهانی در کار کارمندان و کارگزاران دستگاه دیوانی دقت کرد و دید اغلب آنها  دیگر وظایف خویش را آن گونه که دستور گرفته اند انجام نمی دهند و هر یک به شیوه ای به خطاکاری روی آورده اند. به محضرسلطان شد و شرح جریان را بگفت .

سلطان در دم دستور داد او را بگیرند و به محبس برده و ۵۰چوب بر کف پای بیچاره قاضی بنوازند. چون قاضی را بار دیگر به پیشگاه سلطان آوردند سلطان گفت: خوب حالا فهمیدی در کار دیوانی دخالت کردن چه مزه ایی دارد. قاضی سر افکنده و گریان گفت: آری و سپاس از چوب سلطان که مرا به خود آورد .

قاضی چون از درگاه سلطانی برون شد با خود گفت: عجبا ! من به پیش سلطان شدم تا خطاهای عوامل حکومت را باز گویم و او به من فهماند زمان چقدر دستگاه و دیوان را عوض می کند.

................................................................................


نادانى مى خواست به الاغى سخن گفتن بیاموزد، گفتار را به الاغ تلقین مى كرد و به خیال خود مى خواست سخن گفتن را به الاغ یاد بدهد.

حكیمى او را دید و به او گفت: اى احمق! بیهوده كوشش نكن و تا سرزنشگران تو را مورد سرزنش قرار نداده اند این خیال باطل را از سرت بیرون كن، زیرا الاغ از تو سخن نمى آموزد، ولى تو مى توانى خاموشى را از الاغ و سایر چارپایان بیاموزى.

حكیمى گفتش اى نادان چه كوشى

در این سودا بترس از لولائم

نیاموزد بهایم از تو گفتار

تو خاموشى بیاموز از بهائم

هر كه تامل نكند در جواب

بیشتر آید سخنش ناصواب

یا سخن آراى چو مردم بهوش

یا بنشین همچو بائم خموش

سعدی

....................................................................................

 

یک زوج انگلیسی در اوایل 60 سالگی، در یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.

ناگهان یک پری کوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم وفادارموندین ،
هر کدومتون می تونین یک آرزو بکنین.
خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من می خوام به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر کنم.
پری چوب جادووییش رو تکون داد و ...اجی مجی لا ترجی


دو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک QM2در دستش ظاهر شد.

حالا نوبت آقا بود، چند لحظه با خودش فکر کرد و گفت:

باید یه جوری از شر زن پیرم خلاص بشم باید یه دختر خوشگل گیرم بیاد و بعد با کمال پر رویی گفت : خب، این خیلی رمانتیکه ولی چنین موقعیتی فقط یک بار در زندگی آدم اتفاق می افته ، بنابر این، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.
خانم و پری واقعا نا امید شده بودن ولی آرزو، آرزوه دیگه

پری چوب جادوییش و چرخوند و.........

اجی مجی لا ترجی

و آقا 92 ساله شد!


خانمش تا چشمش به صورت پر از چروک و دستان لرزان همسر پیرش افتاد از جاش بلافاصله بلند شد و گفت تو دیگه همسر من نیستی پیرمرد !!

مرد با چشمانی گریان بدنبال همسرش با پشتی خمیده می دوید و می گفت : من عاشقتم !!!

.........................................................................................

 

شیرین" ملقب "ام رستم" دختر رستم بن شروین از سپهبدان خانان باوند در مازندران و همسر فخرالدوله دیلمی(387ق. ـ 366ق.) که پس از مرگ همسر به پادشاهی رسید او اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام بود. او بر مازندران و گیلان ، ری ، همدان و اصفهان حکم می راند .
به او خبر دادند سواری از سوی محمود غزنوی آمده است .

سلطان محمود در نامه ی خود نوشته بود : باید خطبه و سکه به نام من کنی و خراج فرستی والا جنگ را آماده باشی .
ام رستم ، به پیک محمود گفت : اگر خواست سرور شما را نپذیرم چه خواهد شد ؟ پیک گفت آنوقت محمود غزنوی سرزمین شما را براستی از آن خود خواهد کرد .
ام رستم به پیک گفت : که پاسخ مرا همین گونه که می گویم به سرورتان بگویید : در عهد شوهرم همیشه می ترسیدم که محمود با سپاهش بیاید و کشور ما را نابود کند ولی امروز ترسم فرو ریخته است برای اینکه می بینم شخصی مانند محمود غزنوی که می گویند یک سلطانی باهوش و جوانمرد است برروی زنی شمشیر می کشد به سرورتان بگویید اگر میهنم مورد یورش قرار گیرد با شمشیر از او پذیرایی خواهم نمود اگر محمود را شکست دهم تاریخ خواهد نوشت که محمود غزنوی را زن جنگاور کشت و اگر کشته شوم باز تاریخ یک سخن خواهد گفت محمود غزنوی زنی را کشت .
پاسخ هوشمندانه بانو ام رستم ، سبب شد که محمود تا پایان زندگی خویش از لشکرکشی به ری خودداری کند.
.....................................................................................

 

در دوران نوجوانی، از آنجا که خواهرم و همسرش در شیراز زندگی می‌کردند، زیاد به شیراز می‌رفتم... یکی از این بارها در بازگشت از شیراز چند دقیقه‌ای به پرواز مانده بود که مردی با کت و شلوار اتوکشیده بالا آمد و رو به مسافران گفت: «مسافران عزیز! من مسئولیتی در سرجنگل‌داری کشور دارم و چند ساعت پیش به من خبر دادند یک هیئت خارجی مهم مرتبط با کارم به تهران آمده‌اند و قصد مذاکره و انعقاد قرارداد دارند و حضور من در این مذاکرات و بازدیدها ضروری است. از طرفی هواپیما هم جای اضافه ندارد. هر‌کس که بلیت خودش را به من بدهد، من همین الان هزینه بلیت برگشت و یک هفته اقامت و تفریح در بهترین هتل شیراز را به او می‌دهم.»
من کتم را روی دستم انداختم، بلند شدم و گفتم: «من بلیتم را به شما می‌دهم، از لطف شما هم ممنونم؛ من خواهرم اینجاست و به هتل و هزینه‌های دیگر احتیاجی ندارم؛ شما به کارتان برسید.» خلاصه هر‌چه آن مرد اصرار کرد، من چیزی قبول نکردم و به منزل خواهرم برگشتم.
چند ساعتی که گذشت، رادیو با قطع برنامه‌های خود اعلام کرد: «هواپیمای حامل تعداد زیادی از هم‌وطنان که از شیراز به تهران در حرکت بود، سقوط کرده و تمام مسافران از جمله مهندس ساعی، رئیس سازمان سرجنگل‌داری کشور و بنیان‌گذار بسیاری از پارک‌ها، باغ‌ها و جنگل‌های کشور کشته شده‌اند.» حالا من برای همیشه تأسف می‌خورم که چرا با دادن بلیت خودم به آن مرد که بعد از مرگش فهمیدم چه خدمات بزرگی به سرسبزی و آبادانی کشور کرده است، باعث شدم کشورم از خدمات او محروم شود و من زنده بمانم.‌
دکتر باستانی پاریزی‌

 

داستان گم شدن مداد

مقایسه داستان دو مرد در گم شدن مداد:

مرد اول می‌گفت:«چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی‌مسئولیت و بی‌حواس هستم.

آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه برنگردم و مدادهای دوستانم را بردارم.
روز بعد نقشه‌ام را عملی کردم. هر روز یکی دو مداد کش می‌رفتم تا اینکه تا آخر سال از تمامی دوستانم مدادبرداشته بودم. ابتدای کار خیلی با ترس این کار را انجام می‌دادم ولی کم‌کم بر ترسم غلبه کردم و از نقشه‌های زیادی استفاده کردم تا جایی که مدادها را از دوستانم می‌دزدیدم و به خودشان می‌فروختم.

بعد از مدتی این کار برایم عادی شد. تصمیم گرفتم کارهای بزرگتر انجام دهم و کارم را تا کل مدرسه و دفتر مدیر مدرسه گسترش دادم. خلاصه آن سال برایم تمرین عملی دزدی حرفه‌ای بود تا اینکه حالا تبدیل به یک سارق حرفه‌ای شدم!

 

مرد دوم می‌گفت:«دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم مداد سیاهم را گم کردم. مادرم گفت خوب بدون مداد چکار کردی؟ گفتم از دوستم مداد گرفتم. مادرم گفت خوبه و پرسید که دوستم از من چیزی نخواست؟
خوراکی یا چیزی؟ گفتم نه. چیزی از من نخواست. مادرم گفت پس او با این کار سعی کرده به دیگری نیکی کند، ببین چقدر زیرک است. پس تو چرا به دیگران نیکی نکنی؟ گفتم چگونه نیکی کنم؟ مادرم گفت دو مداد می‌خریم، یکی برای خودت و دیگری برای کسی که ممکن است مدادش گم شود.
آن مداد را به کسی که مدادش گم مي‌شود می‌دهی و بعد از پایان درس پس می‌گیری. خیلی شادمان شدم و بعد از عملی کردن پیشنهاد مادرم، احساس رضایت خوبی داشتم آن قدر که در کیفم مدادهای اضافی بیشتری می‌گذاشتم تا به نفرات بیشتری کمک کنم.با این کار، هم درسم خیلی بهتر از قبل شده بود و هم علاقه‌ام به مدرسه چند برابر شده بود.
ستاره کلاس شده بودم به گونه‌ای که همه مرا صاحب مدادهای ذخیره می‌شناختند و همیشه از من کمک می‌گرفتند.
حالا که بزرگ شده‌ام و از نظر علمی در سطح عالی قرار گرفته‌ام و تشکیل خانواده داده‌ام، صاحب بزرگترین جمعیت خیریه شهر هستم.»

داستان های ادبی

در زمان قدیم گروهی دزد غارتگر بر سر کوهی در کمین گاهی به سر می بردند و سراه غافله ها را گرفته به قتل و غارت می پرداختند.

این گروه باعث ایجاد رعب و وحشت در بین مردم شده بودند و نیروهای ارتش شاه نیز نمی توانستند بر آن‌ها دست یابند، زیرا در قله کوهی بلند کمین کرده بودند و کسی را جرأت رفتن به آنجا نبود.

فرماندهان اندیشمند کشور برای مشورت به گرد هم نشستند. سرانجام چنین تصمیم گرفتند که یک نفر از نگهبانان با جاسوسی به جستجوی دزدان بپردازد و اخبار آن‌ها را گزارش کند و هرگاه آنان از کمینگاه خود بیرون آمدند، گروهی از جنگاوران دلاور را به سراغ آنها بفرستند. این طرح اجرا شد و هنگامی که گروه دزدان شبانه از کمینگاه خود خارج شدند.جاسوس بیرون رفتن آن‌ها را گزارش داد. دلاورمرادن ورزیده بی درنگ خود را تا نزدیکی های کمینگاه دزدان رساندند و در آنجا خود را مخفی کردند و به انتظار دزدان نشستند.

طولی نکشید که دزدان بازگشتد و آنچه را که غارت کرده‌ بودند بر زمین نهادند و لباس و اسلحه خود را کناری گذاشتند و نشستند به قدری خسته و کوفته بودند که خواب چشمانشان را فراگرفت. همین که مقداری از شب گذشت و هوا تاریک شد، دلاورمردان از کمینگاه بیرون آمدند و خود را به دزدان رساندند. دست یکایک را بر شانه هایشان بستند و صبح همه را به نزد شاه بردند.

شاه دستور اعدام همه دزدان را صادر کرد. در بین دزدان جوانی وجود داشت. یکی از وزیران  به وساطت جوان پرداخت اما شاه سخن وزیر را نپذیرفت و گفت : بهتر این است که نسل این دزدان ریشه کن شود. اما وزیر باز اصرار کرد و خواست پادشاه به این جوان فرصتی بدهد و پادشاه هم پذیرفت. این جوان را در ناز و و نعمت پرورداند و استادان بزرگی به او درس زندگی آموختند و مورد پسند دیگران قرار گرفت و وزیر هر روز از جوان و خصوصیاتش برای پادشاه می گفت و پادشاه می گفت‌:

عاقبت گرگ زاده گرگ شود

گرچه با آدمی بزرگ شود

دو سال از این ماجرا گذشت و عده ای از اوباش تصمیم گرفتند وزیر را بکشند. پسر جوان که دلش می خواست خودش به جای وزیر بنشیند، او را کشت، شاه که این ماجرا را شنید گفت:

شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی/ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس
باران که درلطافت طبعش خلاف نیست/درباغ لاله روید و در شورزار خس
زمین شوره سنبل بر نیارد/درو تخم و عمل ضایع مگردان
نکویی با بدان کردن چنان است/که بد کردن به جای نیک مردان

.............................

 

اصالت بهتر است یا تربیت خانوادگی؟
روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه شیخ بهائی رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید:
در برخورد با افراد اجتماع اصالت ذاتیِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان؟
شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من "اصالت" ارجح است.
و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که "تربیت" مهم تر است.
بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند.
بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند.
فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید
بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ و برقی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود
در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند و آنجا را روشن کردند.
در هنگام شام، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم "تربیت" از "اصالت" مهم تر است
ما این گربه های نااهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت "تربیت" است.
شیخ در عین اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند. 
شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت
این چه حرفیست فردا مثل امروز و امروز هم مثل دیروز!
کار آنها اکتسابی است که با تربیت و ممارست و تمرین یاد انجام می شود
ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند
لذا شیخ فکورانه به خانه رفت.
او وقتی از کاخ برگشت بی درنگ دست به کار شد
چهار جوراب برداشت و چهار موش در آن نهاد.
فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش می دید
زیر لب برای شیخ رجز می خواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد.
در آن هنگام هنگامه ای به پا شد یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال و این یکی جنوب.....
این بار شیخ دستی بر پشت شاه زد و گفت: شهریارا !
یادت باشد اصالت گربه موش گرفتن است گرچه "تربیت" هم بسیار مهم است
ولی"اصالت" مهم تر
یادت باشد با "تربیت" می توان گربه اهلی را رام و آرام كرد
ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل و "اصالت" خود بر میگردد

..........................

در چمنزاری خرها و زنبورها در کنار هم زندگی می کردند. روزی از روزها خری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود. از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره بود، می خورد و زنبور بیچاره که خود را بین دندانهای خر اسیر و مردنی می بیند، زبان خر را نیش می زند و تا خر دهان باز می کند او نیز از لای دندانهایش بیرون می پرد. خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کند، عر عر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کند. زنبور به کندویشان پناه می برد. به صدای عربده خر، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را می پرسد. خر می گوید: «زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است باید او را بکشم.» 
ملکه زنبورها به سربازهایش دستور می دهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند. سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها می برند و طفلکی زنبور شرح می دهد که برای نجات جانش از زیر دندانهای خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است. ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمد، از خر عذر خواهی می کند و می گوید: «شما بفرمائید من این زنبور را مجازات می کنم.»
خر قبول نمی کند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کند که: «نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم.»
ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر می کند. زنبور با آه و زاری می گوید: «« قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم. آیا حکم اعدام برایم عادلانه است؟»
ملکه زنبورها با تاسف فراوان می گوید: «می دانم که مرگ حق تو نیست. اما گناه تو این است كه با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمد و سزای کسی که با خر طرف شود همین است.»
...............................................


صغرا خانوم خوب می دانست بهترین تهدید برای ما بچه‌های تنها رها شده ازده صبح تا ده شب، این است که چادر مشکیش را از توی کمد بردارد، بازش کند، بیندازد سرش و بگوید من رفتم. همین کافی بود که ما به گریه بیفتیم، گوشه چادرش را بگیریم که تورو خدا نرو. بعد فرق نمی‌کرد کدام یکیمان چادرش را گرفته بود، آن یکی می‌دوید می‌رفت سراغ کفش‌هایش. کفش‌های صغرا خانوم روزی چند بار قايم می‌شد: زیر مبل، توی ظرف نان، پشت یخچال یا توی کیف سامسونت بابا که قفلش خراب بود. حالا محال بود ما را بگذارد برود ولی همین که برای چند لحظه باورمان می‌شد رفتنی است و همین که نمی‌رفت و کفش‌ها را از زیر بالشت می‌کشید بیرون و قربان صدقه‌مان می‌رفت داستان گریه‌دار خوش‌پایان ما بود. فکر می‌کردیم ما نگهش داشته‌ایم. فکر می‌کردیم کفش‌ها ما را نجات داده‌اند. 
‏بعدها خيلی پیش مي‌آمد که کفش‌های مهمان محبوبمان را قايم کردیم، کفش آدم‌هایی که دوست داشتیم بمانند! آدم‌هایی که یک بار و دوبار مهربان می پرسیدند کفش‌ها کجاست! آدم‌هایی که قول می‌دادند زود برگردند! آدمهایی ‏که به بابا اصرار می‌کردند که نه،نه، خودش می‌دهد، خودش الان می‌رود کفش‌ها را می‌آورد. بعد وقتی کفش‌ها را آرام از پشت در می‌کشیدیم بیرون، کسی مهربان نبود، کسی قربان ما نمی‌رفت، کسی از رفتن پشیمان نمی‌شد. یک جايی ما این واقعیت را فهمیدیم که صغرا خانوم رفتنی نیست، خودش رفتنی نیست، کفش‌ها هیچ کاره‌اند. از یک روزی به بعد که تاریخش جايی ثبت نشده ومن هم یادم نیست، ما دست به کفش هیچ کس نزدیم. هرکس رفت خداحافظی کردیم. از یک جايی به بعد پیش دستی کردیم. وسط جمله‌اش گفتیم خداحافظ و کفش‌ها را جلوی پایش جفت کردیم در را که بستیم بعد اگر گریه‌مان گرفته بود گریه کردیم یاد گرفتیم برای چند دقیقه یا چند روز بیشتر خودمان را خراب نکنیم، خودمان را کبود کنیم از گریه بعد رفتنش، اما دست به کفش‌ها نزنیم. از یک جايی به بعد کبود هم نشدیم. بعد رفتن در را بستیم و رفتیم سراغ ظرف‌ها، ازتوی آشپزخانه داد زدیم هرچی ظرف هست بیار.
‏ما این‌طور آدم‌هایی شدیم.

................................


کوه به کوه نمي رسد، اما آدم به آدم مي رسد.

کوه به کوه نمي رسد، اما آدم به آدم مي رسد
در دامنه دو کوه بلند، دو آبادي بود که يکي «بالاکوه» و ديگري «پايين کوه» نام داشت؛ چشمه اي پر آب و خنک از دل کوه مي جوشيد و از آبادي بالاکوه مي گذشت و به آبادي پايين کوه مي رسيد. اين چشمه زمين هاي هر دو آبادي را سيراب مي کرد. روزي ارباب بالا کوه به فکر افتاد که زمين هاي پايين کوه را صاحب شود.
پس به اهالي بالاکوه رو کرد و گفت: «چشمه آب در آبادي ماست، چرا بايد آب را مجاني به پايين کوهي ها بدهيم؟ از امروز آب چشمه را بر ده پايين کوه مي بنديم.» يکي دو روز گذشت و مردم پايين کوه از فکر شوم ارباب مطّلع شدند و همراه کدخدايشان به طرف بالا کوه به راه افتادند و التماس کردند که آب را برايشان باز کند. اما ارباب پيشنهاد کرد که يا رعيت او شوند يا تا ابد بي آب خواهند ماند و گفت: «بالاکوه مثل ارباب است و پايين کوه مثل رعيت. اين دو کوه هرگز به هم نمي رسند. من ارباب هستم و شما رعيت!»

اين پيشنهاد براي مردم پايين کوه سخت بود و قبول نکردند. چند روز گذشت تا اينکه کدخداي پايين ده فکري به ذهنش رسيد و به مردم گفت: بيل و کلنگ تان را برداريد تا چندين چاه حفر کنيم و قنات درست کنيم. بعد از چند مدت قنات ها آماده شد و مردم پايين کوه دوباره آب را به مزارع و کشتزارهايشان روانه ساختند. زدن قنات ها باعث شد که چشمه بالاکوه خشک شود.

اين خبر به گوش ارباب بالاکوه رسيد و ناراحت شد اما چاره اي جز تسليم شدن نداشت؛ به همين خاطر به سوي پايين کوه رفت و با التماس به آنها گفت: «شما با اين کارتان چشمه ما را خشکانديد، اگر ممکن است سر يکي از قنات ها را به طرف ده ما برگردانيد.» کدخدا با لبخند گفت: «اولاً؛ آب از پايين به بالا نمي رود، بعد هم يادت هست که گفتي: کوه به کوه نمي رسد. تو درست گفتي: کوه به کوه نمي رسد، اما آدم به آدم مي رسد.»
...............................


در پايان مصاحبه شغلي براي استخدام در شركتي، مدير منابع انساني شركت از مهندس جوان صفر كيلومتر ام آي تي پرسيد: «و براي شروع كار، حقوق مورد انتظار شما چيست؟»

مهندس گفت: «حدود 75000 دلار در سال، بسته به اينكه چه مزايايي داده شود.»

مدير منابع انساني گفت: «خب، نظر شما درباره 5 هفته تعطيلي، 14 روز تعطيلي با حقوق، بيمه كامل درماني و حقوق بازنشستگي ويژه و خودروي شيك و مدل بالاي در اختيار چيست؟»

مهندس جوان از جا پريد و با تعجب پرسيد: «شوخي مي كنيد؟

مدير منابع انساني گفت: «بله، اما اول تو شروع كردي.
........................

 

در قرون وسطا و دوران اوج قدرت کلیسا ها ، عقاید و خرافه های دینی که کشیش ها به وجود آورده بودند ، شدت گرفته بود و راهب ها به قدرت رسیده بودند... کشیش ها بهشت را به مردم می فروختند!! مردم نادان هم در ازای پرداخت کیسه های طلا ، دست نوشته ای به نام سند دریافت میکردند!!

فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد ، نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد... به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:

قیمت جهنم چقدر است ؟

کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!

مرد دانا گفت: بله جهنم...!

کشیش بدون هیچ فکری گفت: 3 سکه

مرد فوری مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم به من بدهید!

کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم

مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد :

ای مردم! من تمام جهنم را خریدم و این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کسی را داخل جهنم راه نمی دهم...

آن شخص مارتین لوتر بود...

...................................

فتحعلی شاه قاجار گه گاه شعر می سرود و روزی شاعر دربار را به داوری گرفت. شاعر هم که شعر را نپسندیده بود,بی پروا نظر خود را باز گفت. فتحعلی شاه فرمان داد تا او را به طویله ببرند و در ردیف چهار پاین به آخور بندند. شاعر ساعتی چند آنجا بود تا آن جا که شاه دوباره او را خواست و از نو شعر را برایش خواند. سپس پرسید : ((حالا چطور است)).

شاعر بینوا هم بی آنکه پاسخی بدهد , راه خروج را پیش گرفت. شاه پرسید : کجا میروی ؟ گفت: به طویله!
.............................


داستان استیو جابز در مورد مرگ :

من هفده سالم بود یک جایی خواندم که اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که من توی آینه نگاه می‌کنم از خودم می‌پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می‌دهم یا نه.

هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می‌فهمم تو زندگی ام به یک سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر دانستن این که بالآخره یک روزی من خواهم مرد برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم‌های زندگی ام را بگیرم چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند.

حدود یک سال قبل دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه‌ی صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور توی لوزالمعده‌ی من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و کجای آدم قرار دارد ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دکتر به من توصیه کرد به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم.منظورش این بود که برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه‌هایم بگویم در مدت سه ماه به آن‌ها یادآوری بکنم.

این به این معنی بود که برای خداحافظی حاضر باشم.من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روی من آزمایش اپتیک انجام دادند. آن‌ها یک آندوسکوپ را توی حلقم فرو کردند که از معده‌ام می‌گذشت و وارد لوزالمعده‌ام می‌شد. همسرم گفت که وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کردن کرد

چون که او گفت که آن یکی از کمیاب ترین نمونه‌های سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آن‌هایی که می‌خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترک در زندگی همه‌ی ما ست.

شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنه‌ها را از میان بر می‌دارد و راه را برای تازه‌ها باز می‌کند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن به جای زندگی بقیه هدر ندهید.

هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی کنید.

موقعی که من سن شما بودم یک مجله‌ی خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر می‌شد که یکی از پرطرفدارترین مجله‌های نسل ما بود این مجله مال دهه‌ی شصت بود که موقعی که هیچ خبری از کامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست می‌شد. شاید یک چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود داشته باشد.

در وسط دهه‌ی هفتاد آن‌ها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روی جلد آخرین شماره‌ی شان یک عکس از صبح زود یک منطقه‌ی روستایی کوهستانی بود. از آن نوعی که شما ممکن است برای پیاده روی کوهستانی خیلی دوست داشته باشید.زیر آن عکس نوشته بود:

stay hungry stay foolish

این پیغام خداحافظی آن‌ها بود وقتی که آخرین شماره را منتشر می‌کردند

stay hungry stay foolish

این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ‌التحصیلی شما آرزویی هست که برای شما می‌کنم.

داستان عبرت آموز

خداوند به دنبال جمعیت نیست

کشیشی خود را شبیه به یک شخص فقیر و بی خانمان با لباسهای ژولیده در می آورد و روزی که قرار بوده اسمش به عنوان کشیش جدید یک کلیسای ده هزار نفری اعلام شود با همین قیافه به کلیسا وارد می شود...!

خودش ماجرا را اینطور تعریف می کند:
نیم ساعت قبل از شروع جلسه به کلیسا رفتم.
به خیلی ها سلام کردم ، اما فقط سه نفر از بین آن همه جمعیت جواب سلام مرا دادند!
به خیلی ها گفتم گرسنه هستم ، اما هیچکس حاضر نشد حتی یک دلار به من کمک کند!

سپس وقتی رفتم در ردیف جلو روی صندلی نشستم انتظامات کلیسا از من خواست که از آنجا بلند شوم و به صندلی های عقب تر بروم!

به هرحال وقتی شبان کلیسا اسم کشیش جدید را اعلام می کند ،
تمام افراد حاضر در کلیسا شروع به کف زدن می کنند و این مرد ژولیده از جای خود بلند می شود و با همین قیافه به قسمت جلوی کلیسا می رود.

مردم با دیدن او سرهایشان را از خجالت خم می کنند ،
عده ای هم شروع به گریه می کنند.
این مرد سخنانش را با خواندن بخشی از انجیل اینگونه آغاز می کند:
گرسنه بودم ، غذا دادید...
تشنه بودم ، آب دادید...
مریض بودم ، به عیادتم آمدید...

و سپس ادامه داد:
خیلی ها به کلیسا می روند ،
اما شاگرد راستین عیسی مسیح نیستند...
خدا به دنبال جمعیت نیست...!!!

خدا به دنبال دستیست که کمک می کند ،
قلبی که محبت می کند ،
چشمی که برای دیگران نگران است ،
و پایی که برای ناتوان برداشته می شود...

خدای مهربان را که نباید فقط درآسمانها به دنبالش گشت!....

میشود خدا را در همین جا میان آدمها پیدا کرد!....

در دل کسی که امید را به زندگی نا امیدی برمیگرداند.....

درچشمان کسی که خنده را به جای غم در دلها می نشاند.....

در دستان کسی که از بزرگی و مهربانیش گره از کارخیلیها گشوده میشود.....

و درقلب و روح کسانیکه اندازه خوبیهایشان به بلندای آسمان است....

آری...خدا را میشود همه جا دید و احساس کرد....

...........................................

سرگذشت یه بچه تنبل:
ﮐﻼﺱ ﺍﻭﻝ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ، شیراز ﺑﻮﺩﻡ ﺳﺎﻝ ١٣٤٠،
ﻭﺳﻄﺎﯼ ﺳﺎﻝ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ اصفهان ﯾﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ،
ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﻡ،
ﻟﻬﺠﻪ ﻏﻠﯿﻆ ترکی قشقایی،
ﺍﺯ ﺷﻬﺮﯼ ﻏﺮﯾﺐ
ﻣﺎ ﮐﺘﺎﺑﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺍ اناﺭ ﺑﻮﺩ
ﻭﻟﯽ اصفهان ﺁﺏ ﺑﺎﺑﺎ
معضلی ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ،
ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺗﻮ ﺷﻬﺮ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﻧﺒﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺳﺨﺘﯽ ﻭ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﺩﺭﺳﮑﯽ ﻣﯿﺨﻮﻧﺪﻡ.
ﺗﻮ اصفهان ﺷﺪﻡ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ
ﻣﻌﻠﻢ ﭘﯿﺮ ﻭ ﺑﯿﺤﻮﺻﻠﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ
ﮐﻪ ﺷﺪ ﺩﺷﻤﻦ ﻗﺴﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻣﻦ
ﻫﺮ ﮐﺲ ﺩﺭﺱ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺑﺸﯽ ﻓﻼﻧﯽ ﻭ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻣﻦ ﺑﯿﻨﻮﺍ ﺑﻮﺩﻡ
ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺯﺣﻤﺖ ﺭﻓﺘﻢ ﮐﻼﺱ ﺩﻭﻡ
ﺁﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﺨﺖ ﺑﺪ ﻣﻦ، ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﺷﺪ ﻣﻌﻠﻤﻤﺎﻥ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﭼﻮﺑﯽ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻡ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﺮﻭﺩ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﻢ!!
ﺩﯾﮕﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻠﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ.......
ﮐﻼﺱ ﺳﻮﻡ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻢ ﺟﻮﺍﻥ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺁﻣﺪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﺎﻥ
ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﻗﺸﻨﮓ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺧﻼﺻﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﺎﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻮﺩ،
ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻼﺱ ﻣﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ،
ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻧﺸﺴﺘﻢ. ﻣﯿﺪوﻧﺴﺘﻢ ﺟﺎﻡ ﺍﻭﻧﺠﺎﺳﺖ
ﺩﺭﺱ ﺩﺍﺩ، ﻣﺸﻖ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺎﺭﯾﻦ.
ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﯿﺰ ﻣﺸﻘﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻢ
ﻭﻟﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ ﭼﯿﺴﺖ!
ﻓﺮﺩﺍﺵ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪ، ﯾﮏ ﺧﻮﺩﻧﻮﯾﺲ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﮔﺮﻓﺖ ﺩﺳﺘﺶ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ
ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﻀﺎ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺸﻖ ﻫﺎ...
ﻫﻤﮕﯽ ﺷﺎﺥ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺁﺧﻪ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮﻥ ﺭﺍ ﯾﺎ ﺧﻂ ﻣﯿﺰﺩﻥ ﯾﺎ ﭘﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻥ،
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺭﺳﯿﺪ ﺑﺎ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪﯼ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ،
ﺩﺳﺘﺎﻡ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﯾﺪ
ﻭ ﻗﻠﺒﻢ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﯽ ﺯﺩ.
ﺯﯾﺮ ﻫﺮ ﻣﺸﻘﯽ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﯿﻨﻮﺷﺖ،
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺑﺮﺍ ﻣﻦ ﭼﯽ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻪ؟!!!
ﺑﺎ ﺧﻄﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﻮﺷﺖ:
ﻋﺎﻟﯽ
ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻣﻦ ﺑﯿﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﺭﺩ ﺷﺪ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺩﻓﺘﺮﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺑﻔﻬﻤﺪ ﻣﻦ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺳﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﻢ...
ﺁﻥ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﻣﻌﺪﻝ ﺑﯿﺴﺖ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ
ﺳﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺑﻌﺪ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺍﺩﻡ ﻧﻔﺮ ﺷﺸﻢ
ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺭﻓﺘﻢ
ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﺮﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩ.
ﭼﺮﺍ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﻣﺜﺒﺖ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﺭﯾﻎ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ؟؟؟؟
ﺑﻪ ﻭﯾﮋﻩ ﻣﺎ
ﭘﺪﺭﺍﻥ، ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ، ﻣﻌﻠﻤﺎﻥ، ﺍﺳﺘﺎﺩﺍﻥ، ﻣﺮﺑﯿﺎﻥ، ﺭﺋﻴﺴﺎﻥ ﻭ...

امیرمحمد نادری قشقایی
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎسی ﻭ ﻋﻠﻮﻡ ﺗﺮبیتی ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻛﻨﺖ
ﺍﻧﮕﻠﺴﺘﺎﻥ

.................................................................................

در یکی از شهرهای ایتالیا جوانی بود به نام آلفردو . آلفردو دکه کوچکی داشت که در آن عرق سگی میفروخت. او هر بطری عرق سگی را به قیمت دو لیره میفروخت. هزینه تولید عرق سگی چیزی حدود 1.8 لیره بود. برای همین آلفردو در ازای فروش هر بطری عرق سگی چیزی حدود 0.2 لیره سود میبرد. او در روز 200 بطری عرق میفروخت و لذا درآمدش روزانه 40 لیره بود و با این 40 لیره با مادرش به دشواری زندگی میگذرانید.
روزی از روزها دولت بنیتو موسولینی قانونی امضا کرد که در آن خرید و فروش عرق سگی ممنوع اعلام میشد. اینگونه بود که فردای آن روز ماموران پلیس به مغازه او هجوم آوردند و مغازه او را پلمپ کردند.
آلفردو بیچاره تنها و سرگردان به پارک پناه برد. او در پارک ناراحت و غمگین شروع به راه رفتن کرد و بر بخت بد خود بسی گریست و گریست . در حالی که سرش را به درختی تکیه داده بود داشت هق هق میزد و از زمین و زمان دل چرکین بود ، ناگهان یک نفر از پشت سرش گفت :
هی آلفردو! خوب شد پیدات کردم. بد جوری تو خماری موندم رفیق. امروز تمام عرق فروشی های شهر رو تعطیل کردند و من هم نمیدونم باید از کجا عرق گیر بیارم. تو چیزی تو خونه ات داری به من بدی ؟ من حاضرم به جای دو لیره ، بهت 10 لیره پول بدم.
آلفردو در بهت فرو رفت. سریع به خانه رفت و در زیر زمین به جست و جو پرداخت. تعدادی بطری عرق سگی پیدا کرد . یکی از آنها را در یک کیسه مشکی گذاشت و یواشکی دوباره به پارک برگشت و بطری را دست مشتری داد و ده لیره را گرفت. او در پایان به مشتری گفت :
اگه باز هم خواستی بیا همینجا. به دوستان قابل اعتمادت هم بگو. اسم رمز هم این باشه :
"آقا ببخشید ! شما دیروز بازی اینتر و یونتوس رو دیدید؟"
در روزهای بعد هم آلفردو به پارک میرفت. هر روز تعداد بیشتری پیدایشان میشد. در هفته اول مشتری های او به ده تن رسیده بود. در هفته دوم مشتری های او سی تن شده بودند. در آمد او کم کم روزانه به 200 لیره رسیده بود. او خانه ای جدید خرید. برای مادرش خدمتکار گرفت که لازم نباشد کار کند. با ویتوریا ی جوان نامزد کرد و برای او گردنبند طلا خرید. دوستان جدیدی پیدا کرد :
لئوناردو. کارلو . الساندرو
کم کم شهرتش فزونی گرفت طوری که پلیس از افزایش ثروت او مشکوک شد که نکند که او به صورت مخفیانه دارد عرق سگی میفروشد. این گونه بود که ماموری را برای تحقیقات روانه کرد.
مامور فردایش به اداره برگشت و گفت نه قربان. آلفردو هیچ قانون شکنی ای انجام نداده است
مامور دیگری را فرستاند و او هم همین را گفت . مامور دیگر هم همین را گفت و اینگونه بود که خیال رئیس پلیس راحت شد که مشکلی در کار نیست.
آن ماموران برای حق السکوت روزانه 5 لیره از آلفردو شیتیل میگرفتند و هر از گاهی هم از خود آلفردو عرق میخریدند. آلفردو در این مدت حسابی به این ماموران رشوه داد . کم کم خود رئیس پلیس هم شروع به رشوه گرفتن کرد.
گذشت تا اینکه بنیتو موسولینی به گسترش یک باند مافیایی در کشور مشکوک شد. او اختیارات سازمان جاسوسی را برای نفوذ در مافیا افزایش داد اما افسوس که دیگر دیر شده بود. آلفردو حتی افرادی را در بین خود مقامات فاشیست خریده بود که از قضا یکی از آنها رئیس اطلاعات موسولینی بود. این شخص از کل کشور برای آلفردو اطلاعات می آورد. مرتب هم موسولینی را در مورد مافیا گیج میکرد. در نهایت آلفردو با متفقین متحد شده و زمینه سقوط موسولینی را فراهم کرد. بعد از روی کار آمد نظام جدید ، نخست وزیران توسط آلفردو نصب و عزل میشدند. در واقع همه سیاستمداران فهمیده بودند که " پدر خوانده " کیست.
چند بار چند تن از سیاستمداران مستقل تلاش کردند که خرید و فروش عرق سگی را بار دیگر آزاد گرداندند اما همگی به شکل فجیعی ترور شدند. ..........

عموم تصور میکنند که مافیا در فقدان قانون است که رشد میکند حال آنکه دقیقا جریان برعکس است. مافیا از قانون تغذیه میکند. منتهی یک قانون اضافی (نامناسب)
هر جا قانون اضافه باشد مافیا آنجا است.

...........................................................................................

چندی پیش یه برنامه مستند نشون دادن در مورد قطب شمال...


بهار و تابستون و پاییز، کلا پنج شش ماه میشد و بقیه ی سال زمستون تاریک و سرمای وحشتناک...!!!
پنج دقیقه از این مستند در مورد یه کرم کوچولو بود، از شما چه پنهون، من اصلاً فکرش هم نمی کردم که تو اون سرمای وحشتناک هیچ حشره ای دوام بیاره. حالا چه برسه به یه کرم کوچولوی دو سانتی!! و اما، قصه ی زندگیش! عجیب!!

این کرم کوچولو که چون رو تنش کرک داشت، بهش میگفتند کرم پشمالوی قطبی، وقتی از حالت لارو خارج میشد و تبدیل میشد به کرم، مثل همه ی کرم های دیگه شروع میکرد به خوردن و ذخیره سازی و کسب انرژی برای دگردیسی، کل بهار و تابستون را میخورد، ولی اینقدر وقت کم بود که زمستون از راه می رسید و اون هنوز آماده نبود. سرما می اومد و بالی نداشت واسه پریدن. می خزید زیر یه سنگ و یخ میزد، اول اندام هاش بعد خونش منجمد میشد. بهار که میومد، با گرم شدن هوا، یخ اونم وا می رفت و دوباره زنده میشد و دوباره شروع می کرد به خوردن و اندوختن تا بلکه بتونه پروانه بشه، ولی خیال باطل!!

تو بهار دوم هم وقت کم میاره، بازم زمستون و دوباره مرگ و ...
حالا فکر کنید، این روند چند سال طول میکشه؟ چهارده سال!!! فکرش رو بکنید، چهارده بار بمیری و زنده شی و تلاش کنی، برای پروانه شدن!!!
بالاخره تو بهار پانزدهمین سال، اینقدر انرژی جمع میشه که به نظر کافی میاد، شروع می کنه به تار تنیدن و شفیره شدن، دگردیسی شروع میشه، تبدیل شدن و بالاخره بعد از چهارده سال کرم کوچولوی پشمالو تبدیل میشه به "پروانه"...!!!
حالا چقدر وقت داره؟ فقط "هفت روز"!! هفت روز برای پرواز کردن، برای زندگی کردن، برای جفت پیدا کردن و بعدش مرگ واقعی!!! چهارده سال تلاش واسه هفت روز!!! عجیبه؛ نه؟!

داشتم فکر میکردم، کاشکی ما آدم ها هم مراحل دگردیسی داشتیم، یه عمر بدو بدو میکنیم، برای چی؟ آدم بهتری شدن؟ اندوختن؟ هیچ وقت لذت پروانه شدن را کشف میکنیم؟ هیچ وقت به رویاهامون میرسیم؟؟ پرواز میکنیم؟؟ یا فقط تا دقیقه ی آخر عمر اندوخته جمع میکنیم؟! هیچ وقت به روحمون فکر می کنیم؟ آدمی لذت رسیدن به پرواز را با اندوختن چه چیزی عوض کرده که هیچ وقت به قدر کافی نیست؟
به نظر می رسد حتی یک کرم پشمالوی قطبی هم از بیشتر ما مردم متمدن امروزی هدفمندتر و جلوتر است !!!

........................................................................................

یکی از بزرگان می گفت:
ما یک گاری چی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی می گفتند.
یک روز مرا دید و گفت حاج آقا سلام، ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید؟
گفتم بله.
گفت: فهمیدم چون سلام هایت تغییر کرده!
آقا می گوید من تعجب کردم گفتم: یعنی چه؟
گفت: قبل از اینکه خانه ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل می گرفتی، حالم را می پرسیدی، همۀ اهل محل همین طور هستند.
هرکس خانه اش گازکشی می شود دیگر سلام علیک او تغییر می کند.
این آقا که از بزرگان است فرمود: من فهمیدم سی سال، سلامم بوی نفت می داد. عوض اینکه بوی خدا بدهد.

سی سال او را با اخلاق خوب تحويل گرفتم- خیال می کردم اخلاقم خوب است- ولی حال که خانه را گازکشی کردم ناخودآگاه فکر کردم نیازی نیست به او سلام کنم.
یادمان باشد ، سلاممان بوی نیاز ندهد ...

..............................................

عده‌ای گُمان می‌کنند ژولیوس سزار بهترین پاک‌کنندهٔ صورت‌مسئله به هنگام عشقولیت بود، چونان که وقتی دل در گروی کلوپاترا بسته بود خیلی خونسرد کُشتار صد‌ها هزار آدم را کلا تکذیب کرد اما خیر… شک نکنید در این مهم هم ایران حرف‌های بسیاری برای گفتن دارد. خودِ من هفده ساله که بودم در یک شرکت آماری کار می‌کردم و از‌‌ همان روز اول عاشق دختری شده بودم به نام مهسا که در آن شرکت رئیسِ من محسوب می‌شد و پدرش هم رئیس کل شرکت بود، برای ذره‌ای جلب توجه، شده بودم بهترین کارمند تاریخِ دنیا اما او اصلا به من محل نمی‌گذاشت. روز‌ها می‌آمد و می‌رفت و این دختر متوجه نمی‌شد من چه گزینهٔ خوبی حداقل برای روی میز هستم. اگر مهسا می‌گفت آدمِ اکتیو دوست دارد مثل خر کار می‌کردم! اگر می‌گفت هنرمندان را دوست دارد با دُکمه سرآستینم موزیک «سام وان لایک یوی» ادل را می‌نواختم. وقتی گفت از مردهای دست‌به‌فرمان خوشش می‌آید گفتم: «من رانندگیم بیسته! بابام از ده سالگی اینقدر به دست‌فرمونِ من اعتماد داشت که ماشین را به نامِ من کرد اصلا» کم‌کم آماده می‌شدم که یک بار که سراغم می‌آید درمانده و شکسته بگویم: «آمدی جانم به قربانت ولی تو هم که حتی توی این شرایط هم…»
تا اینکه یک روز شتر بخت پیدا و پدرش دچار حملهٔ قلبی شد و مهسا خیلی دلواپس و هیجان‌زده به جای زنگ زدن به اورژانس سوئیچ را به سمتِ من پرت کرد و گفت: «زودباش کمک کن باید برسونیمش بیمارستان». مانده بودم بهش بگویم که گواهینامه ندارم یا نه… که رانندگی هم بلد نیستم… که حتی پدرم هم ماشین ندارد… که اصلا نمی‌دانم کدام دکمه برای بوق است و کدام برای برف‌پاک‌کن… ولی خیلی رمانتیک بهم نگاه کرد و گفت: «مهرداد خدا رو شکر الان اینجایی… این لطفت فراموشم نمی‌شه…»
دو دل اما امیدوار، با دلی مملو از عشق، با گام‌هایی استوار… نشستم پشت رُل، داشتم با یک دنده‌عقب از جای پارک درمی‌آمدم که دووووفسکککک… به پرایدی برخورد کردیم و نیمی از آن را هم‌سطح آسفالت کردیم، مهسا که هنوز کمربندش را نبسته بود، محکم رفت توی شیشه و پدرش که روی صندلی عقب دراز کشیده بود در خودش گره خورد… مهسا وحشت‌زده بهم زل زده بود و با چشمانی گشاد منتظر توضیحاتم بود، خودم را نباختم و ناباورانه گفتم: «تو رو خدا نگاه کن، مردیکه مثل گاو داره رانندگی می‌کنه! متنفرم از رانندگی در این شهر». خلاصه اینکه به ژولیوس سزار بگویید هیچ‌وقت استعدادهای نوظهور را نباید دسته‌کم گرفت.

مهرداد نعیمی

.................................................................................................

️تصمیم قاطع مدیریتی


روزی مدیر یکی از شرکت های بزرگ در حالیکه به سمت دفتر کارش می رفت چشمش به جوانی افتاد که در راهرو ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میکرد. جلو رفت و از او پرسید: «شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می‌کنی؟»

جوان با تعجب جواب داد: «ماهی 2000 دلار.»

مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از کیف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود، تو اخراجی ! ما به کارمندان خود حقوق می‌دهیم که کار کنند نه اینکه یکجا بایستند و بیکار به اطراف نگاه کنند.»

جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد. مدیر از کارمند دیگری که در نزدیکیش بود پرسید: «آن جوان کارمند کدام قسمت بود؟»

کارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: «او پیک پیتزا فروشی بود که برای کارکنان پیتزا آورده بود.»

نکته:
برخی از مدیران حتی کارکنان خود را در طول دوره مدیریت خود ندیده و آنها را نمی‌شناسند. ولی در برخی از مواقع تصمیمات خیلی مهمی را در باره آنها گرفته و اجرا می‌کنند.

...........................................................................................

"گفتگو با خدا"
اثر رابیندرانات تاگو
I dreamed I had an interview with God.
در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم؛


“So you would like to interview me?” God asked.
خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟


“If you have the time” I said.
من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.


God smiled. “My time is eternity.”
“What questions do you have in mind for me?”
خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است؛
در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟


“What surprises you most about humankind?”
پرسیدم:چه چیز بشر, شما را سخت متعجب می سازد؟


God answered...
“That they get bored with childhood,
they rush to grow up, and then
long to be children again.”
خدا پاسخ داد:کودکی شان ،اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند.

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند؛


“That they lose their health to make money...
and then lose their money to restore their health.”
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند؛

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند !


“That by thinking anxiously about the future,
they forget the present,
such that they live in neither
the present nor the future.”
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند ؛

زمان حال فراموش شان می شود ؛

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال !


"That they live as if they will never die,
and die as though they had never lived.”
اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و

به گونه ای می میرند که گوئی هرگز زندگی نکرده اند!


God’s hand took mine
and we were silent for a while.
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی سکوت کردیم...


And then I asked...
“As a parent, what are some of life’s lessons
you want your children to learn?”
بعد پرسیدم ...

به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی از زندگی را یاد بگیرند ؟

God replied with a smile

خدا با لبخند پاسخ داد :


“To learn they cannot make anyone
love them. All they can do
is let themselves be loved.”
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد،
اما می توان محبوب دیگران شد .


“To learn that it is not good
to compare themselves to others.”
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند،


“To learn to forgive
by practicing forgiveness.”
با بخشیدن ، بخشش را یاد بگیرند


“To learn that it only takes a few seconds
to open profound wounds in those they love,
and it can take many years to heal them.”
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد،

تا زخم های عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم،

اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم!


“To learn that a rich person
is not one who has the most,
but is one who needs the least.”
بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ،

بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد!


“To learn that there are people
who love them dearly,
but simply have not yet learned
how to express or show their feelings.”
بیاموزند که آدمهایی هستند که

آنها را دوست دارند فقط نمی دانند

که چگونه احساساتشان را نشان دهند،


“To learn that two people can
look at the same thing
and see it differently.”
بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه

نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند!


“To learn that it is not enough that they
forgive one another, but they must also forgive themselves.”
یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .


"Thank you for your time," I said humbly.
.من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم


"Is there anything else
you would like your children to know?"
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟


God smiled and said,
“Just know that I am here... always.”
خداوند لبخند زد و گفت :

فقط اینکه بدانند من هستم، همیشه!

..........................................

سنگسار!!!


یکی نامرد نصرانی
زنی را نزد عیسی برد،
و در محضر شهادت داد
که این زن پاکدامن نیست!

... زن از شرم گنه
چون آهوی زخمی، هراسان بود
و مروارید اشکش
از خجالت روی مژگان بود،

مسیحا از تأثّر،
همچو گردابی به خود پیچید،
و توآم با سکوتی سوی یاران دید،
ز چشم همرهانش
ناگهان برق غضب جوشید،

یکی آهسته،
امّا با ادب پرسید:
که ای روح مقدّس
از چه خاموشی؟
چرا از جرم این پتیاره
این سان دیده میپوشی؟
سزای این چنین جرمی
مگر بر تو مبرهن نیست؟

ولی فرزند مریم،
همچنان با شاخۀ خشکی که بر کف داشت،
نقشی بر زمین میزد،
و با پای تفکر
گام در راه یقین میزد،

که ناگه،
اعتراض دیگری، زان جمع، بالا شد.
که ای عیسی!
چه میخواهی؟
گناه او نمایان است،
سزایش سنگباران است،
چراغ عفت مریم،
درون سینۀ این دیو، روشن نیست،
و این بدکاره را راهی،
به جز در زیر سنگ شرع، مردن نیست.

مسیحا از پی اندیشه ای کوته،
سکوت تلخ را بشکست،
و چون روشن چراغی،
در میان دوستان بنشست،
وگفت: آری،
سزایش سنگباران است،
ولیکن سنگ اوّل را،
به سوی این زن آلوده در عصیان
کسی باید بیندازد،
که خود، عاری ز عصیان است
و دامانش،
رها از چنگ شیطان است!
و میپرسم:
که مردی با چنین اوصاف،
اندر جمع یاران است؟

مسیحا حرف خود را گفت،
و سر را در گریبان کرد،
و همراهان خود را،
زان قضاوت ها پشیمان کرد!

که را جرأت،
که نزد پاک جانان
جان خود را
پاک از لوث خطا بیند؟
که را زهره،
که خود را پاک،
نزد انبیا بیند؟

پس از لختی،
کز آن بی حرمتی
یاران خجل گشتند،
و از محضر برون رفتند ؛
مسیحا ماند و آن زن ماند
و عیسی با زبان نرم،
آن محجوبه را فهماند،
و با اندرز های پاک،
بذر عفت و نیکی،
به دشت خاطرش افشاند،

... و آن زن،
با هوای تازه ای،
بیرون ز محضر شد،
و تصویر نویی،
از شرع،
در ذهنش مصوّر شد،
که از خون بنی آدم،
چراغ شرع، روشن نیست ؛
و راه شرع،
تنها راه، کشتن نیست!

تو را،
ای ادّعا پرداز احکام مسلمانی،
نمیگویم مسیحا شو،
که ایمان پیمبر،
در دل و جان تو و من نیست،
ولی سر در گریبان کن،
و از خود نیز پرسان کن،
که اعمال تو آیا،
گاهگاهی،
بد تر از کردار آن زن نیست؟
و از داغ هزاران جرم پنهانی
بگو ای مرد،
ترا آلوده دامن نیست؟!

...........................................

شیرین ترین خاطره پروفسور حسابی

پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشتند که مهم ترین و آخرین آن ها نظریه بی نهایت بودن ذرات بود , در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کنند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که بطور مستقیم با دفتر پروفسور اینشتن تماس بگیرد بنابراین ایشان نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی ایشان به این دانشگاه دعوت میشوند و وقت ملاقاتی با دستیار اینشتن برایشان مشخص می شود پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور اینشتن تعیین می شود که نظریه خود را بصورت حضوری با ایشان مطرح کنید.

پروفسور حسابی این ملاقات را چنین توصیف می کنند: وقتی برای اولین بار با بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت اینشتن روبه رو شدم ایشان را بی اندازه ساده , آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش , به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست , نظریه خود را در ارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم ، بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند ، گفتند که ما یکماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد.

یکماه بعد وقتی دوباره به ملاقات اینشتن رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شد که چه شنیده ام , دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم , در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند, به این ترتیب با پی گیری دستیار و ارسال نامه ای با امضا اینشتن، بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو، با امکانات لازم در اختیار من قرار دادند و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند.

اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم , متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است , بسرعت آن را نزد رئیس آزمایشگاه بردم و مسئله را توضیح دادم , رئیس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است , گفتم اما با این روش امکان سو استفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطا های احتمالی همکاران خیلی ناچیز است
بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد , با تشویق حاضرین در جلسه , وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخواستند , من که کاملا مضطرب شده و دست و پای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و نشتستن در کنار ایشان کمی آرام تر شده، سپس به پای تخته رفتم شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور اینشتن من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله ؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیرالان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست.
آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود من در نزد بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت اینشتن از نظریه خودم دفاع می کردم و و مردی با این برجستگی من را استاد خود خطاب کرد و من بزرگترین درس زندگیم را نیز آنجا آموختم که هر چه انسانی وجود ارزشمندتری دارد همان اندازه متواضع، مودب و فروتن نیز هست . بعد از کسب درجه دکترا اینشتن به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم.

............................................

شخصی مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد!


می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...

گذشت و به مقصد رسیدیم . 


موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . 


با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم!

تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . 


من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم!!

............................................

در قهوه خانه ساده بالای کوه ؛ سفارش املت دادیم ...
کنار دست قهوه چی نوشته بود : " ما را در فیــسبـــوک ملاقات کنید "
فکر کردم ، در کجای دنیا میشود اینچنین املت خوشمزه و نان لواشی پیدا کرد ، که فروشنده اش هم تا این حد به روز باشد ؟
تجربه میگوید : هیچ کجا …
هنگام برگشتن ...
خانمی با مانتو و روسری و ظاهری مرتب در حال فروختن گل بود ،
آنقدر ظاهر با کلاسی داشت که برای خرید گل پنجره را باز کردیم ،
شخصیت با وقاری داشت ،
وقتی گفتیم : به شما نمی آید گل بفروشید ؛ با کلامی تکان دهنده گفت : " بی کس هستم ؛ اما ناکس نیستم ؛ زندگی را باید با شرافت گذروند "
کجای دنیا میتوان این سطح از فلسفه و حکمت را ؛ در کلام یک گلفروش یافت ؟
به خانه که رسیدیم ؛ همسرم یادش افتاد چیزهایی را نخریده است،
به سوپری نزدیک خانه رفتم و خرید کردم ، دست کردم دیدم کیفم همراهم نیست ،
گفتم : ببخشید پول نیاوردم، میروم بیاورم و در حالیکه مبلغ کالایی که خریده بودم کم نبود،
مغازه دار با اصرار گفت : " نه آقا قابل شما رو نداره ببرید " و با کلامی جدی و قاطع کالا را به من داد
تشکر کردم و در راه خانه فکر کردم :
کجای دنیا چنین اعتمادی به یک غریبه وجود دارد؟
تازه پول را هم که آوردم فروشنده با تعجب گفت : آخه چه عجله ای بود؟
شب در حالیکه پشت لپ تاپم داشتم کار میکردم، یکباره صدای آکاردئون یکی از ترانه های خاطره انگیز را سر داد.
در کوچه نوازنده ای با زیباترین حالت و مهارتی خاص مینواخت.
به دنبال صدا رفتم و پنجره را باز کردم.
یکی آمد و به او نزدیک شد و گفت : از طبقه هشتم آمدم پایین فقط بخاطر این ملودی قشنگی که میزنی.
با رضایت پولی به او داد و رفت…
حساب کردم دیدم پولی که در این کوچه گرفت را اگر در ده کوچه گرفته باشد، درآمد ماهانه خوبی دارد.
در کجای دنیا کسی میتواند در کوچه اي چنين سرود دلنشيني را بخواند ؟
من جایی ندیده ام.
میتوان همه رخدادهای بالا را منفی دید.
چرا باید خانمی با وقار گل بفروشد ؟
چرا فردی که به کامپیوتر وارد است باید بالای کوه املت درست کند ؟
چرا باید نوازنده ای ماهر در کوچه بنوازد ؟
و از این دست نگاههای منفی که خیلی ها دارند ...
اما هیچ راه حلی هم ندارند که مثلا این مرد اگر در کوچه ننوازد، چه مشکلی حل خواهد شد؟
و آیا نگاههای منفی ما کمکی به حل مشکلات دنیا میکند؟
من هر چه را دیدم مثبت میدیدم.
بعضی از ما چیزهایی را برای خودمان ذهنی کرده ایم در حالیکه در عمل وجود ندارند،
و آنچه را نیز که وجود دارد، چشم ما نمی بیند و ذهن ما درک نمیکند.
مثلا ...
آدمها را به دو گروه باکلاس و بی کلاس تقسیم کرده ایم
ماکسیما ؛ پرادو و بنز با کلاس ؛ و پیکان و پراید بی کلاسند
حالا در جاده گیر کنید ؛ به هردلیل ...
چه تمام شدن بنزین ؛ چه خرابی ماشین …
امتحان کنید حتی یک ماکسیما و پرادو و بنز بخاطر کمک به شما توقف نمیکند ،،،
و اگر کسی به کمکتان بیاید یا پیکان دارد یا پراید یا وانت …
کدام با کلاس ترند؟
میتوانید ...
"" به رخدادهای یکروز عادی از زندگی فکر کنید ؛
در آن تلخ و شیرین بسیار وجود دارد ... ""

............................................................

" .. در بازگشت از كليسا، جك از دوستش ماكس مي پرسد: «فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟

ماكس جواب مي دهد: «چرا از كشيش نمي پرسي؟

جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد: جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم.

كشيش پاسخ مي دهد: «نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.

جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند.

ماكس مي گويد: تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذار من بپرسم.

ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «آيا وقتي در حال سيگار كشيدن هستم مي توانم دعا كنم؟»

كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد: مطمئناًً، پسرم. مطمئناً.

" فراموش نكنيد :

پاسخي كه دريافت مي كنيد به شدت بستگي به پرسشي دارد كه پرسيده ايد .."

........................................

پادشاهی قصد کشتن اسيری کرد. اسير در آن حالت نااميدی شاه را دشنام داد. شاه به يکی از وزرای خود گفت: او چه می گويد؟ وزير گفت: به جان شما دعا می کند. شاه اسير را بخشيد. وزير ديگری که در محضر شاه بود و با آن وزير اول مخالفت داشت گفت: ای پادشاه آن اسير به شما دشنام داد. پادشاه گفت: تو راست می گويی اما دروغ آن وزير که جان انسانی را نجات می دهد بهتر از راست توست که باعث مرگ انسانی می شود.

«گلستان سعدی»

.....................................

می گویند: روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.

شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟

مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوارهستی؟!

شمس پاسخ داد: بلی.

مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!

ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.

ـ در این موقع شب، شراب از کجا گیر بیاورم؟!

ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.

– با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.

– پس خودت برو و شراب خریداری کن.

- در این شهر همه مرا میشناسند، چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!

ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نه بخوابم.

مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.

تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شد مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند.


آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.

هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.

در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد: "ای مردم!
شیخ جلال الدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است."

آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد

. مرد ادامه داد: "این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!"

سپس بر صورت جلال الدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد.

زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.

در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد: "ای مردم بی حیا! شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید، این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با غذای خود تناول میکند "

رقیب مولوی فریاد زد: "این سرکه نیست بلکه شراب است"

شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.

رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت، دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.

آنگاه مولوی از شمس پرسید: برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟

شمس گفت: برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست، تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی، با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند.

این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت. پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرودّ.
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ با هیچ مپیچ

دانی که پس از مرگ چه باقی ماند
عشق است و محبت است و باقی همه هیچ

شب رویایی

* دو تا خانم تو محل کارشون داشتند با هم صحبت می کردند …


اولی : دیشب، شب خیلی خوبی برای من بود. تو چه طور؟


دومی : مال من که فاجعه بود. شوهرم وقتی رسید خونه ظرف سه دقیقه شام خورد و بعد از دو دقیقه رفت تو رخت خواب و خوابش برد. به تو چه جوری گذشت ؟


اولی : خیلی شاعرانه و جالب بود. شوهرم وقتی رسید خونه گفت که تا من یه دوش می گیرم تو هم لباساتو عوض کن بریم بیرون شام. شام رو که خوردیم تا خونه پیاده برگشتیم و وقتی رسیدم منزل شوهرم خونه رو با روشن کردن شمع رویایی کرد.


* گفت وگوی همسران این دو زن :


شوهر اولی : دیروزت چه طوری گذشت ؟


شوهر دومی : عالی بود. وقتی رسیدم خونه شام روی میز آشپزخونه آماده بود. شام رو خوردم و بعدش رفتم خوابیدم. داستان تو چه جوری بود ؟


شوهر اولی : رسیدم خونه شام نداشتیم، برق رو قطع کرده بودند چون صورت حسابشو پرداخت نکرده بودم بنابراین مجبور شدیم بریم بیرون شام بخوریم. شام هم بیش از اندازه گرون تموم شد و مجبور شدیم تا خونه پیاده برگردیم. وقتی رسیدم خونه یادم افتاد که برق نداریم و مجبور شدم چند تا شمع روشن کنم …

داستان های آموزنده

داستان ۱:

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.

روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.
فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.
فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد.
شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد!
بعد خطاب به فرعون گفت: من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟


داستان 2:
خداوند عزوجل به يكي از پيامبران خود وحي كرد كه:
فردا صبح به نخستين چيزي كه رسيدي آن را بخور،
دومي را بپوشان،
‌سومي را بپذير،
چهارمي را نااميد نكن
و از پنجمي بگريز.
پيامبر خدا صبحگاه به راه افتاد و به كوه بزرگ سياهي برخورد، در حيرت ماند و با خود گفت چگونه اين را بخورم،‌سپس به خود آمد و و گفت:‌ خداوند سبحان دستور محال نمي دهد و به قصد خوردن كوه جلو رفت،‌ هرچه جلوتر مي رفت كوه كوچكتر مي شد تا اين كه به صورت لقمه اي درآمد، وقتي خورد ديد گواراترين چيزي بوده كه خورده است.
از آنجا گذشت به طشت طلايي رسيد،‌ پس طبق دستور آن را خاك كرد و رفت اما پس از اندكي پشت سرش را نگريست ديد طشت خود به خود بيرون افتاده و ظاهر گشته،‌با خود گفت:‌ طبق دستور عمل كرده ام و گذشت.

سپس به پرنده اي برخورد كه يك باز شكاري آن را تعقيب مي كرد،‌پرنده آمد و دور پيامبر چرخيد،‌سپس دانست كه بايد پرنده را بپذيرد، آستينش را گشود و پرنده در آن وارد شد،‌
باز شكاري به او گفت:‌ صيدي را كه چند روز به دنبالش بودم از من گرفتي،‌ دانست كه نبايد او را نااميد كند، پس از غذايش قطعه اي پيش وي انداخت و از آنجا گذشت.

ناگاه گوشت مردار بدبويي را ديد و طبق دستور الهي از آن گريخت.

شب در خواب ديد كه به او گفته شد: تو مأموريت خود را انجام دادي آيا مراد و مقصود از آن را دانستي؟
گفت: نه.
به او گفته شد: اما كوهي كه ديدي،‌ آن غضب بود، انسان هنگام خشم،‌ خود را در برابر كوهي مي بيند،‌ اگر موقعيت خود را بشناسد و خود را نگاه دارد و خشمش را فرونشاند آن را به صورت لقمه اي گوارا خواهد يافت.

اما آن طشت طلا كنايه از نماز شب و عمل صالح و كار نيك بود وقتي كه انسان آن را از مردم پنهان كند،‌ خداوند آن را آشكار خواهد ساخت تا زينت بنده اش شود در دنيا،‌ علاوه بر اجر و پاداشي كه در آخرت برايش ذخيره ساخته.
اما آن پرنده كنايه از كسي است كه مي خواهد انسان را نصيحت كند كه بايد راهنمايي و اندرزش را بپذيري

و اما باز شكاري كنايه از شخص محتاج و نيازمند است كه نبايد نااميدش كني.

و بالاخره گوشت متعفن و گنديده،‌ غيبت و بدگويي پشت سر مردم است كه بايد از آن بگريزي.


داستان 3:

فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت.
 مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخ ها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت.
او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت:کجا میروی پول دود کباب را که خورده ای بده. از قضا ملا از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری میکند و تقاضا مینماید او را رها کنند. ولی مرد کباب فروش میخواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد.


ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است میدهم.
کباب فروش قبول کرد و مرد فقیر را رها کرد. ملا پس از رقتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حال که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین میانداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر. مرد کباب فروش با حیرت به ملا نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟ ملا همان طور که پول ها را بر زمین میانداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود کباب و بوی آنرا بفروشد و بخواهد برای  آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آنرا تحویل بگیرد.



داستان های عبرت

 

ارزش انسان


یک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد

... ... ...او پرسید چه کسی این بیست دلار را می خواهد؟

دست ها بالا رفت.او گفت:من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم

اما اول اجازه دهید کاری انجام ده

او اسکناسها را مچاله کرد و پرسید چه کسی هنوز این ها را می خواهد؟

باز هم دست ها بالا بودند.او جواب داد خوب. اگر این کار را کنم چه؟

او پول ها را روی زمین انداخت و با کفشهایش آنها را لگد کرد

بعد آنها را برداشت و گفت:مچاله و کثیف هستند حالا چه کسی آنهارا می خواهد؟

بازهم دستها بالا بودند

سپس گفت:هیچ اهمیتی ندارد که من با پولها چه کردم شما هنوز هم آن ها را می خواستید

چون ارزشش کم نشد و هنوز هم بیست دلار می ارزید

اوقات زیادی ما در زندگی رها می شویم، مچاله می شویم

و با تصمیم هایی که می گیریم و حوادثی که به سراغ ما می آیند آلوده می شوی

 
و ما فکر می کنیم که بی ارزش شده ایم

اما هیچ اهمیتی ندارد که چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد.

شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید

کثیف یا تمیز،مچاله یا چین دار

شما هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند بسیار ارزشمند هستید

ارزش ما در کاری که انجام می دهیم یا کسی که می شناسیم نمی آید

ارزش ما در این جمله است که: ما که هستیم؟

هیچ وقت فراموش نکنید که شما استثنایی هستید

 

 

ورشکستگی


مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه

 پرسید:

- جرج از خانه چه خبر؟

- خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.

- سگ بیچاره! پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد

- پرخوری قربان.

- پرخوری؟ مگر چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟

- گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.

- این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟

- همه اسب های پدرتان مردند قربان.

- چه گفتی؟ همه آنها مردند؟

- بله قربان. همه آنها از کار زیادی مردند.

- برای چه این قدر کار کردند؟

- برای اینکه آب بیاورند قربان!

- گفتی آب؟ آب برای چه؟

- برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان.

- کدام آتش را؟

- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.

- پس خانه پدرم سوخت؟ علت آتش سوزی چه بود؟

- فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد قربان!

- گفتی شمع؟ کدام شمع؟

- شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!

- مادرم هم مرد؟

- بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند

 نشد قربان.

- کدام حادثه؟

- حادثه مرگ پدرتان قربان!

- پدرم هم مرد؟

- بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.

- کدام خبر را؟

- خبرهای بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا

 بیش از یک سنت در این دنیا ارزش ندارید. من جسارت کردم قربان. خواستم خبرها

 را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!

 

سقراط


در يونان باستان سقراط به دليل خرد و درايت فراوانش مورد ستايش بود 

روزي فيلسوف بزرگي که از آشنايان سقراط بود،با هيجان نزد او آمد و گفت : سقراط

 ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟ 

سقراط پاسخ داد : " لحظه اي صبر کن.قبل از اينکه به من چيزي بگويي از تومي

 خواهم آزمون کوچکي را که نامش سه پرسش است پاسخ دهي

" مرد پرسيد : سه پرسش؟

سقراط گفت : بله درست است. قبل از اينکه راجع به شاگردم بامن صحبت

 کني،لحظه اي آنچه را که قصد گفتنش را داري امتحان کنيم.

اولين پرسش حقيقت است. کاملا مطمئني که آنچه را که مي خواهي به من

 بگويي حقيقت دارد؟

مرد جواب داد :" نه،فقط در موردش شنيده ام 

"سقراط گفت : "بسيار خوب، پس واقعا نميداني که خبردرست است يا نادرست.

 حالا بيا پرسش دوم را بگويم،" پرسش خوبي" آنچه را که در موردشاگردم 

مي خواهي به من بگويي خبرخوبي است؟

" مردپاسخ داد :" نه، برعکس…"

سقراط ادامه داد :" پس مي خواهي خبري بد در مورد شاگردم که حتي درموردآن

 مطمئن هم نيستي بگويي؟"

مردکمي دستپاچه شد و شانه بالا انداخت 

سقراط ادامه داد :" و اما پرسش سوم سودمند بودن است. آن چه را که مي خواهي

 در مورد شاگردم به من بگويي برايم سودمند است؟" 

مرد پاسخ داد :" نه ، واقعا…"

سقراط نتيجه گيري کرد :" اگرمي خواهي به من چيزي رابگويي که نه حقيقت

 داردونه خوب است و نه حتي سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من مي گويي؟!!

 


ساعت گمشده کشاورز


روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است

ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود

بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در

 بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند

 جایزه ای دریافت نماید.


کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی

 کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد


کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده

 بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد


کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی

 صادق به نظر میرسد


پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد

بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد

کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ

 این کودک شد

پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟

پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش

 دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم


ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند

هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس

 ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر

 و سامان بخشید

  

حکایتی از مثنوی

 

یک شکارچی، پرنده‌ای را به دام انداخت. پرنده گفت: ای مرد بزرگوار! تو در طول

 زندگی خود گوشت گاو و گوسفند بسیار خورده‌ای و هیچ وقت سیر نشده‌ای. از

 خوردن بدن کوچک و ریز من هم سیر نمی‌شوی

اگر مرا آزاد کنی، سه پند ارزشمند به تو می‌دهم تا به سعادت و خوشبختی برسی

پند اول را در دستان تو می‌دهم. اگر آزادم کنی پند دوم را وقتی که روی بام خانه‌ات

 بنشینم به تو می‌دهم. پند سوم را وقتی که بر درخت بنشینم. مرد قبول کرد

پرنده گفت: پند اول اینکه: سخن محال را از کسی باور مکن. مرد بلافاصله او را آزاد

 کرد. پرنده بر سر بام نشست

گفت پند دوم اینکه: هرگز غم گذشته را مخور. برچیزی که از دست دادی حسرت

 مخور

پرنده روی شاخ درخت پرید و گفت : ای بزرگوار! در شکم من یک مروارید گرانبها به

 وزن ده درم هست. ولی متأسفانه روزی و قسمت تو و فرزندانت نبود. و گرنه با آن

 ثروتمند و خوشبخت می‌شدی

مرد شگارچی از شنیدن این سخن بسیار ناراحت شد و آه و ناله‌اش بلند شد. پرنده

 با خنده به او گفت: مگر تو را نصیحت نکردم که بر گذشته افسوس نخور؟ یا پند مرا

 نفهمیدی یا کر هستی؟ پند دوم این بود که سخن ناممکن را باور نکنی

ای ساده لوح ! همه وزن من سه درم بیشتر نیست، چگونه ممکن است که یک

 مروارید ده درمی در شکم من باشد؟

مرد به خود آمد و گفت ای پرنده دانا پندهای تو بسیار گرانبهاست. پند سوم را هم به

 من بگو

پرنده گفت : آیا به آن دو پند عمل کردی که پند سوم را هم بگویم

پند گفتن با نادان خواب‌آلود مانند بذر پاشیدن در زمین شوره‌زار است

چهار داستان کوتاه آموزنده

 

انتــظاری بیهـــــوده 

یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند.از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن! در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند !

بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره !

خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

سه سال گذشت … و لاک پشت کوچولو برنگشت ... پنج سال … شش سال

سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده .

او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

در این هنگام لـاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید ... منم حالا نمی رم نمک بیارم» !! 

 

کــــاسه ی چـــوبی 

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند. دستان پیرمرد می لرزید، چشمانش تار شده بود و گام هایش مردد و لرزان بود.
اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع می شدند اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند.یا وقتی لیوان را می گرفت شیر از داخل آن به روی میز می ریخت. پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.
پسر گفت باید فکری برای پدر کرد. به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام. پس زن و شوهر برای پیر مرد در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند. در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را می خورد، در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت می بردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود، حالا در کاسه ای چوبی به او غذا می دادند.

گهگاه آنها که چشمشان به پیرمرد می افتاد و متوجه می شدند همچنان که در تنهایی غذا می خورد، چشمانش پر از اشک است. اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او می دادند.
اما کودک ۴ ساله شان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود. یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود. پس با مهربانی از اوپرسید:
پسرم داری چی می سازی؟

پسرک هم با ملایمت جواب داد: یک کاسه ی چوبی کوچک. تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدم.و بعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد

  

قورباغه ناشنوا


روزي از روزها گروهي از قورباغه هاي کوچک تصميم گرفتند که با هم مسابقه دو بدهند. هدف مسابقه رسيدن به نوک يک برج خيلي بلند بود. جمعيت زيادي براي ديدن مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند و مسابقه شروع شد. کسي توي جمعيت باور نداشت که قورباغه هاي به اين کوچکي بتوانند به نوک برج برسند.
از بين جمعيت جمله هايي اين چنيني شنيده مي شد: «اوه، عجب کار مشکلي!!»، «اون ها هيچ وقت به نوک برج نمي رسند.» يا «هيچ شانسي براي موفقيت شان نيست. برج خيلي بلنده!» قورباغه هاي کوچک يکي يکي شروع به افتادن کردند به جز بعضي که هنوز با حرارت داشتند بالا و بالاتر مي رفتند. جمعيت هنوز ادامه مي داد: «خيلي مشکله! هيچ کس موفق نمي‌شه!» و تعداد بيشتري از قورباغه‌ها خسته مي شدند و از ادامه دادن منصرف.
ولي فقط يکي به رفتن ادامه داد؛ بالا، بالا و باز هم بالاتر. اين يکي نمي خواست منصرف بشه! بالاخره بقيه از بالا رفتن منصرف شدند به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زياد تنها قورباغه اي بود که به نوک برج رسيد!

بقيه قورباغه‌ها مشتاقانه مي خواستند بدانند او چگونه اين کار رو انجام داده؟ اونا ازش پرسيدند که چطور قدرت رسيدن به نوک برج و موفق شدن رو پيدا کرده؟ مشخص شد که برنده مسابقه ناشنوا بوده

 

تخته سنگ


زمان‌های قدیم، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس‌ِالعمل مردم را ببیند، خودش

 را جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی‌تفاوت ازکنار تخته سنگ می‌گذشتند.

بسیاری هم غرولند می‌کردند که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی‌عرضه‌ای است

 و… با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه برنمی‌داشت.

نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیج.........ا ت بود، نزدیک سنگ شد. بارهایش را

 زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد.

ناگهان کیسه‌ای را دید که وسط جاده و زیر تخته سنگ قرار داده شده بود. کیسه را باز کرد و داخل آن

 سکه‌های طلا و یک یادداشت پیدا کرد.

پادشاه در آن یادداشت نوشته بود:


هر سد و مانعی می‌تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد

داستان های واقعی از پشتکار

تسلیم نشدند

خیلی از کسانی که به جایی رسیدند نه به خاطر غنی بودن و ثروت و موقعیت خوب ، بلکه به دلیل همت و پشتکارشون به موفقیت رسیدن ، انسانهای موفق به شدت عملگرا و دارای همت های عالی بودن ، تا تونستن به خواسته هاشون برسند ، با استاد صابونچی هنرمند معروف شروع می کنیم ...

روزی که استاد صابونچی فلج شد ...
استادی هست در انجمن خوشنویسان به نام استاد صابونچی ، قیمت تابلوهاش زیر 4 میلیون نیست ، آقای صابونچی تصادف می کنه و قسمتی از بدنش فلج میشه ، از جمله دست راستی که باهاش تابلوهای گرون قیمت می نوشته و تدریس می کرده ، خودشون میگن ، سه سال تمام شبانه روز اشک ریختم و با دست چپم نوشتم ، بالاخره تونستم بعد از سه سال خون دل خوردن مثل دست راستم بنویسیم ، الانم باز تابلوهاشون همون قیمت های میلیونی رو داره.

کرایسلر ، نوازنده ای که عمرش را گذاشت...
آقای کرایسلر از نوازندگان مشهور دنیاست ، به زیبایی ویولن می نوازه ، توی یکی از کنسرت هاش ، وقتی اومد از سن بیاد پایین ، خانومی بهش گفت : آقای کرایسلر من حاضرم همه ی عمرم رو بدم تا مثل شما ویولن بزنم ، آقای کرایسلر لبخندی زد و گفت منم همین کار رو کردم !

یعنی منم همه ی عمرم رو گذاشتم تا تونستم اینجوری ویولن بزنم.

حالا حالا ها باید دوید ، برای رسیدن به هدف باید مایه گذاشت باید تلاش کرد باید همت داشت باید خون دل خورد. تلاشهای طاقت فرسا باید انجام داد.

ادیسون میگه من هیچ وقت هیچ کاری رو اتفاقی انجام ندادم ، همش بر اثر پشتکار و همت بوده.
ادیسون یه گیاهی رو پرورش میده که ماده ی اولیه ی تولید لاستیکه ، 1700 بار تجربه می کنه و نمی تونه اون گیاه رو بدست میاره ، 1700 بار تلاش کرده و ناامید نشده . ما نباید ناامید بشیم ، اجازه نداریم ناامید بشیم.

آقای راجر کرافورد ، یک پا داره و دو تا بازو همین !
راجر کرافورد که مادرزادی اینجوری به دنیا میاد ، تصمیم می گیره تنیس بازی کنه ، تنیس ! اصلا دست نداره بخواد راکت رو بگیره !

انقدر ممارست و تلاش می کنه ، که میشه استاد حرفه ای و بین المللی تنیس ، قهرمانان تنیس میان پیشش آموزش می بینن.

آقای دموستنس در یونان ، به لکنت زبان شدید مشهور بوده ، به طوری که هر کلمه اش 2-3 دقیقه طول می کشیده ، دموستنس تصمیم می گیره سخنران بشه ! شوخیه نه ؟
میره از این سنگهای ریز جمع می کنه ، مشت مشت میذاشته تو دهنش ، از لای این سنگها سعی می کرده حرف بزنه بدون لکنت.

اگر تاریخ یونان رو بررسی کنید ، دموستنس جزو بزرگترین سخنرانان یونان به شمار میره.

آقای جرالد ، ژورنالسته ، یه مقاله برای نیوزویک می فرسته ، سردبیر مقاله رو می خونه و میگه مزخرفه و میندازه تو سلط زباله.

جرالد مقاله ی دوم رو می فرسته ، میره تو سطل.

مقاله ی سوم ، سطل.

مقاله ی دهم ، صدم ، سیصدم ، پانصدم ، تا ششصدم ...

یکی اومد پیش من گفت چه وضع مملکته زمینه ی کار نیست و ... گفتم چی شده ؟ گفت 3 بار برای یکی از نشریات ورزشی مقاله دادم چاپ نکردن ، اینا فقط برای فک و فامیلاشونه ! سه بار ؟ زحمت کشیدی !

مقاله ی ششصد و یکم آقای جرالد منتشر میشه و میگه او ! تازه فهمیدم چجوری باید بنویسم .

امروز آقای جرالد یکی از مشهورترین ژورنالیست های دنیاست ، قیمت یک مقاله ی چند سطری که بنویسه چندهزار دلاره.

ولی من و شما یه کاری رو 4 بار بکنیم نشه میگیم ای بابا مملکت نیست ، چه وضعیه ! من باید برم کانادا ! ای بابا به خاطر 4 بار ؟ همین ؟

فکر می کنی تو مملکتهای دیگه هر کی هر کاری بکنه سریع کارش میگیره ؟ این مثالها مال همون مملکت هاست.

سرهنگ ساندرز ، در سن 60 سالگی از ارتش امریکا بازنشسته میشه ، با ماهی 99 دلار حقوق.

آقای ساندرز زمانی که در ارتش بود ، چون اردو زیاد میرفتن معمولا خودش غذا واسه خودش درست می کرد ، چون غذاهای اردوی نظامی رو دوست نداشت.

آقای ساندرز یه پودری درست کرده بود مثل پودر سوخاری که به مرغ می زنیم ، از اونا ، وقتی این پودر رو به مرغ میزد ماهی بسیار لذیذ میشد.

انقدر خوشمزه می شد که چادر سرهنگ ساندرز شده بود پاتوق بقیه سرهنگ ها ، چون اونا هم خیلی از مرغایی که ساندرز درست می کرد خوششون میومد و میگفتن یه مقداری از مرغت رو هم به ما بده.

در 60 سالگی بازنشسته میشه ، اینو به کسانی میخوام بگم که میگن ای کاش زودتر شروع می کردیم و دیگه دیر شده و داریم پیر میشیم ، همیشه وقت هست دوستان.

ساندرز فکر می کنه چیکار کنم ؟ برم تو خونه بخوابم ؟ میگه نه ، من یه فرمولی برای پخت مرغ بلدم که این میتونه برام پولساز باشه ، تو ارتش خیلی ها استقبال می کردن.

میره یه رستوران به رئیس رستوران میگه ببخشید آقا من مرغ رو با یه فرمولی درست می کنم که خیلی خوشمزه میشه ، میخواین بپزم امتحان کنید؟

صاحب رستوران میگه : عمو جون برو بذار باد بیاد ، اینجا سرآشپز ما به 30 روش مرغ رو می پزه ، برو بینیم بابا دلت خوشه ها.

رستوران دوم ، رستوران سوم ، همه ی رستورانهای ایالت رو میره ، نمیشه ، میره یه ایالت دیگه ، رستوران صدم ، رستوران دویستم ، ششصدم ...

حتی حاضر نبودن یکبار بپزه و امتحان کنن ، هزار و نه رستوران رو میره و هیچ کس اصلا محل بهش نمیذاره.

رستوران هزار و دهم میگه حالا بپز ببینم چیه ، میخوره میبینه وای چه خوشمزه ، حالا چجوری با هم کار کنیم ؟

ساندرز میگه : بیا یه رستوران جدید راه بندازیم ، بودجه و امکانات از تو ، پخت از من.

چند وقت بعد اولین رستوران "کنتاکی" در امریکا راه اندازی میشه و در عرض کمتر از یکسال ، کنتاکی نه تنها در امریکا بلکه در تمام دنیا شعبه میزنه.

و آقای ساندرز با 99 دلار حقوق میلیاردر میشه ، ولی ... ولی

ولی هزار و نه بار بهش میگن نه ، هزار و نه بار تحویلش نمی گیرن ، هزار و دهمی گفت باشه.

من و شما هم اگر چنین پشتکاری داشته باشیم حتما حتما حتما موفق میشیم.

میدونین ملکه ی زنبورها چجوری ازدواج می کنه ؟

زنبور ماده میاد بیرن و شروع می کنه به پرواز به صورت عمودی ، همینجوری مثه هلیکوپتر میاد بالا میگه هر کی زن میخواد بیاد.

دسته ی زنبورهای نر راه میفتن ، یه عده شون 20-30 تا بال می زنن بی خیال میشن.

یه عده 50-60 تا بال میزنن ، میگن بابا سرکاریه ، میرن کنار.

یه عده 200 – 300 تا بال میزنن میگم نه بابا این شوهر بکن نیست ، اونا هم میرن کنار.

بین این زنبورها یه زنبور هست میگه : ببین ! هر جا میخوای بری برو ، منم باهات میام ! و تا آخر میمونه ، این زنبور با ملکه میرن کجا ؟ محضر !

زنبور ماده با زنبوری ازدواج می کنه که بیشترین پشتکار رو داره.

بسیاری از آدمهایی که ضریب هوشی متوسطی داشتن ، اینها راههای تقویت اراده است با پشتکار عالی به درجات بسیار بالایی از موفقیت رسیدن ، یکی از زمینه هایی که تحقیق شده در مورد انسان های موفق ، روی ضریب هوشی اونها بوده ، به این نتیجه رسیدن که بسیاری از افرادی که به جایی رسیدن نه به خاطر هوششون بلکه به خاطر پشتکار و مداومت شون در کار بوده که موفق باشد.


اگر میخوای به جایی برسی عمل کن ، تلاش کن ، بدو ، کم نیار.

پشتکار تا کی ؟ تا کجا ؟ تا جایی که به هدفت برسی ، مدام به خودت روحیه بده ، بگو برو یه کم دیگه مونده ، چیزی به رسیدن نداریم دیگه ، ولی این جمله رو همیشه به خودت بگو.
همش بگو برو ها ! داری میرسی ها داری نزدیک میشی ...

داستان سرکاری عشق به همسر

مرد چند ماه بود که در بیمارستان بسترى بود ، بیشتر وقت ها در کما بود و گاهى چشمانش را باز مىکرد و کمى هوشیار مىشد اما در تمام این مدت همسرش هر روز در کنار بسترش بود.
یک روز که او دوباره هوشیاریش را به دست آورد از زن خواست که نزدیکتر بیاید. زن صندلیش را به تخت چسباند و گوشش را نزدیک دهان شوهرش برد تا صداى او را بشنود.
مرد که صدایش بسیار ضعیف بود در حالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود به آهستگى گفت : تو در تمام لحظات بد زندگى در کنارم بوده‌اى ؛ وقتى که از کارم اخراج شدم تو کنار من نشسته بودى ، وقتى که کسب و کارم را از دست دادم تو در کنارم بودى ، وقتى خانه مان را از دست دادیم باز هم تو پیشم بودى و الان هم که سلامتیم به خطر افتاده باز تو در کنارم هستى و مىدونى چى میخوام بگم ؟
زن در حالى که لبخندى بر لب داشت گفت : چى مىخواى بگى عزیزم ؟
مرد گفت : فکر میکنم وجود تو باعث ایجاد این همه بدبختی برای من شده !

داستان صورتحساب

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

داستان مسلمانی

 

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :

بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :

آری من مسلمانم.

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ،

پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد .

پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :

آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟

افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند .

پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :

چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود ...

شاه و کنیزک

شاه و کنیزک (داستانی زیبا از مثنوی مولوی)

پادشاه قدرتمند و توانایی, روزی برای شكار با درباریان خود به صحرا رفت, در راه كنیزك زیبایی دید و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خرید. پس از مدتی كه با كنیزك بود. كنیزك بیمار شد وشاه بسیار غمناك گردید. از سراسر كشور, پزشكان ماهر را برای درمان او به دربار فرا خواند, و گفت: جان من به جان این كنیزك وابسته است, اگر او درمان نشود, من هم خواهم مرد. هر كس جانان مرا درمان كند, طلا و مرواریدفراوان به او می‌دهم.

پزشكان گفتند: ما جانبازی می‌كنیم و با همفكری ومشاوره او را حتماً درمان می‌كنیم. هر یك از ما یك مسیح شفادهنده است. پزشكان به دانش خود مغرور بودند و یادی از خدا نكردند. خدا هم عجز وناتوانی آنها را به ایشان نشان داد. پزشكان هر چه كردند, فایده نداشت.دخترك از شدت بیماری مثل موی, باریك و لاغر شده بود. شاه یكسره گریه می‌كرد. داروها, جواب معكوس می‌داد. شاه از پزشكان ناامید شد. و پابرهنه به مسجد رفت و در محرابِ مسجد به گریه نشست. آنقدر گریه كرد كه از هوش رفت. وقتی به هوش آمد, دعا كرد. گفت ای خدای بخشنده, من چه بگویم, تواسرار درون مرا به روشنی می‌دانی. ای خدایی كه همیشه پشتیبان ما بوده‌ای، بارِ دیگر ما اشتباه كردیم. شاه از جان و دل دعا كرد, ناگهان دریای بخشش ولطف خداوند جوشید, شاه در میان گریه به خواب رفت. در خواب دید كه یك پیرمرد زیبا و نورانی به او می‌گوید: ای شاه مُژده بده كه خداوند دعایت راقبول كرد, فردا مرد ناشناسی به دربار می‌آید. او پزشك دانایی است. درمان هر دردی را می‌داند, صادق است و قدرت خدا در روح اوست. منتظر او باش.

دخترك از شدت بیماری مثل موی, باریك و لاغر شده بود. شاه یكسره گریه می‌كرد. داروها, جواب معكوس می‌داد.فرداصبح هنگام طلوع خورشید, شاه بر بالای قصر خود منتظر نشسته بود, ناگهان مرد دانای خوش سیما از دور پیدا شد, او مثل آفتاب در سایه بود, مثل ماه می‌درخشید. بود و نبود. مانند خیال, و رؤیا بود. آن صورتی كه شاه در رؤیای مسجد دیده بود در چهرة این مهمان بود. شاه به استقبال رفت. اگر چه آن مرد غریب را ندیده بود اما بسیار آشنا به نظر می‌آمد. گویی سالها با هم آشنابوده‌اند. و جانشان یكی بوده است. شاه از شادی, در پوست نمی‌گنجید. گفت : ای مرد ، محبوب حقیقی من تو بوده‌ای نه كنیزك. كنیزك, ابزار رسیدن من به تو بوده است. آنگاه مهمان را بوسید و دستش را گرفت و با احترام بسیار به بالای قصر برد. پس از صرف غذا و رفع خستگی راه, شاه پزشك را پیش كنیزك برد و قصه بیماری او را گفت: حكیم، دخترك را معاینه كرد. و آزمایش‌های لازم راانجام داد. و گفت: همة داروهای آن پزشكان بی فایده بوده و حال مریض را بدتركرده, آنها از حالِ دختر بی‌خبر بودند و معالجه تن می‌كردند.

حكیم بیماری دخترك را كشف كرد, امّا به شاه نگفت. او فهمید دختر بیمار دل است. تنش خوش است و گرفتار دل است. عاشق است. عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل دردعاشق با دیگر دردها فرق دارد. عشق آینه اسرارِ خداست. عقل از شرح عشق ناتوان است. شرحِ عشق و عاشقی را فقط خدا می‌داند. حكیم به شاه گفت: خانه را خلوت كن! همه بروند بیرون، حتی خود شاه.

من می‌خواهم از این دخترك چیزهایی بپرسم. همه رفتند، حكیم ماند و دخترك. حكیم آرام آرام از دخترك پرسید: شهر تو كجاست؟ دوستان و خویشان تو كی هستند؟ پزشك نبض دختر راگرفته بود و می‌پرسید و دختر جواب می‌داد. از شهرها و مردمان مختلف پرسید،از بزرگان شهرها پرسید، نبض آرام بود، تا به شهر سمرقند رسید، ناگهان نبض دختر تند شد و صورتش سرخ شد. حكیم از محله‌های شهر سمر قند پرسید. نام كوچه غاتْفَر، نبض را شدیدتر كرد. حكیم فهمید كه دخترك با این كوچه دلبستگی خاصی دارد. پرسید و پرسید تا به نام جوان زرگر در آن كوچه رسید،رنگ دختر زرد شد، حكیم گفت: بیماریت را شناختم، بزودی تو را درمان می‌كنم.این راز را با كسی نگویی. راز مانند دانه است اگر راز را در دل حفظ كنی مانند دانه از خاك می‌روید و سبزه و درخت می‌شود. حكیم پیش شاه آمد و شاه را از كار دختر آگاه كرد و گفت: چاره درد دختر آن است كه جوان زرگر را از سمرقند به اینجا بیاوری و با زر و پول و او را فریب دهی تا دختر از دیدن او بهتر شود. شاه دو نفر دانای كار دان را به دنبال زرگر فرستاد. آن دو زرگر را یافتند او را ستودند و گفتند كه شهرت و استادی تو در همه جا پخش شده، شاهنشاه ما تو را برای زرگری و خزانه داری انتخاب كرده است.

این هدیه ‌ها و طلاها را برایت فرستاده و از تو دعوت كرده تا به دربار بیایی ، در آنجا بیش از این خواهی دید. زرگر جوان، گول مال و زر را خورد و شهر وخانواده‌اش را رها كرد و شادمان به راه افتاد. او نمی‌دانست كه شاه می‌خواهد او را بكشد. سوار اسب تیزپای عربی شد و به سمت دربار به راه افتاد. آن هدیه‌ها خون بهای او بود. در تمام راه خیال مال و زر در سرداشت. وقتی به دربار رسیدند حكیم او را به گرمی استقبال كرد و پیش شاه برد، شاه او را گرامی داشت و خزانه‌های طلا را به او سپرد و او را سرپرست خزانه كرد. حكیم گفت: ای شاه اكنون باید كنیزك را به این جوان بدهی تابیماریش خوب شود. به دستور شاه كنیزك با جوان زرگر ازدواج كردند و شش ماه در خوبی و خوشی گذراندند تا حال دخترك خوبِ خوب شد. آنگاه حكیم دارویی ساخت و به زرگر داد. جوان روز به روز ضعیف می‌شد. پس از یكماه زشت و مریض و زرد شد و زیبایی و شادابی او از بین رفت و عشق او در دل دخترك سرد شد: عشق هایی كز پی رنگی بود عشق نبود عاقبت ننگی بود آنگاه حكیم دارویی ساخت و به زرگر داد. جوان روز به روز ضعیف می‌شد. پس از یكماه زشت و مریض و زرد شد و زیبایی و شادابی او از بین رفت و عشق او در دل دخترك سرد شد.زرگرجوان از دو چشم خون می‌گریست. روی زیبا ، دشمن جانش بود مانند طاووس كه پرهای زیبایش دشمن اویند. زرگر نالید و گفت: من مانند آن آهویی هستم كه صیاد ، برای نافة خوشبو خون او را می‌ریزد. من مانند روباهی هستم كه به خاطر پوست زیبایش او را می‌كشند. من آن فیل هستم كه برای استخوان عاج زیبایش خونش را می‌ریزند. ای شاه مرا كشتی.

اما بدان كه این جهان مانند كوه است و كارهای ما مانند صدا در كوه می‌پیچد و صدای اعمال ما دوباره به ما برمی‌گردد. زرگر آنگاه لب فروبست و جان داد. كنیزك از عشق او خلاص شد. عشق او عشق صورت بود. عشق بر چیزهای ناپایدار. خود، ناپایدار است. عشق زنده, پایداراست. عشق به معشوق حقیقی كه پایدار است. هر لحظه چشم و جان را تازه تازه‌ تر می‌كند مثل غنچه. عشق حقیقی را انتخاب كن, كه همیشه باقی است.جان ترا تازه می‌كند. عشق كسی را انتخاب كن كه همة پیامبران و بزرگان ازعشقِ او به والایی و بزرگی یافتند و مگو كه ما را به درگاه حقیقت راه نیست در نزد كریمان و بخشندگان بزرگ كارها دشوار نیست.

سلسله داستان کوتاه

         استخر

 مرد جوان مسيحي كه مربي شنا و دارنده چندين مدال المپيك بود ، به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را كه درباره خدا و مذهب مي شنيد مسخره ميكرد. شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا كافي بود. مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون استخر شيرجه برود. ناگهان، سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده كرد. احساس عجيبي تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پايين آمد و به سمت كليد برق رفت و چراغ را روشن كرد. آب استخر براي تعمير خالي شده بود!

 قدرت کلمات

 چند غورباغه از جنگلی عبور میکردند که ناگهان ۲ تا از آنها به داخل چاهی عمیق میفتند ..بقیه غورباقه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند گودال چقدر عمیق است به آن ۲ گفتند : چاره ای نیست شما به زودی میمیرید .. ۲ غورباقه این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیددند که از گودال بیرون آیند ..اما دائما غورباقه های دیگر به انها میگفتند دست از تلاش بردارید..چون نمیتوانید خارج شوید ...به زودی خواهید مرد.. بالاخره یکی از ۲ غورباقه تسلیم شد و به داخل اعماق گودال افتاد و مرد..اما غورباقه دیگر حداکثر توانش را برای بیرون آمدن به کار گرفت ..بقیه غورباقه ها فریاد میزدند که دست از تلاش بردار اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره خارج شد ... وقتی بیرون آمد بقیه از او پرسیدند مگر صدای ما را نمیشنویدی ..؟؟؟ معلوم شد که غورباقه ناشنواست ..او در تمام مدت فکر میکرده که دیگران وی را تشویق میکنند .

 شمع فرشته

 مردي كه همسرش را از دست داده بود ، دختر سه ساله اش را بسيار دوست مي داشت . دخترك به بيماري سختي مبتلا شد ، پدر به هر دري زد تا كودك سلامتي اش را دوباره به دست آورد ، هرچه پول داشت براي درمان او خرج كرد ولي بيماري جان دخترك را گرفت و او مرد . پدر در خانه اش را بست و گوشه گير شد . با هيچكس صحبت نمي كرد و سركار نمي رفت . دوستان و آشنايانش خيلي سعي كردند تا او را به زندگي عادي برگردانند ولي موفق نشدند . شبي پدر روياي عجيبي ديد . ديد كه در بهشت است و صف منظمي از فرشتگان كوچك در جاده اي طلايي به سوي كاخي مجلل در حركت هستند . هر فرشته شمعي در دست داشت و شمع همه فرشتگان بجز يكي روشن بود . مرد وقتي جلوتر رفت و ديد كه فرشته اي كه شمعش خاموش است ، همان دختر خودش است . پدر فرشته غمگينش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد ، از او پرسيد : دلبندم ، چرا غمگيني ؟ چرا شمع تو خاموش است ؟ دخترك به پدرش گفت : بابا جان ، هر وقت شمع من روشن مي شود ، اشكهاي تو آن را خاموش مي كند و هر وقت تو دلتنگ مي شوي ، من هم غمگين مي شوم . پدر در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود ، از خواب پريد . 

كفش هاي طلايي

 تا كريسمس چند روز بيشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم براي خريد هديه كريسمس روزبه روز بيشتر مي شد . من هم به فروشگاه رفته بودم و براي پرداخت پول هدايايي كه خريده بودم ، در صف صندوق ايستاده بودم . جلوي من دو بچه كوچك ، پسري 5 ساله و دختري كوچكتر ايستاده بودند . پسرك لابس مندرسي بر تن داشت ، كفشهايش پاره بود و چند اسكناس را در دستهايش مي فشرد . لباس هاي دخترك هم دست كمي از مال برادرش نداشت ولي يك جفت كفش نو در دست داشت . وقتي به صندوق رسيديم ، دخترك آهسته كفشها را روي پيشخوان گذاشت . چنان رفتار مي كرد كه انگار گنجينه اي پر ارزش را در دست دارد . صندوقدار قيمت كفشها را گفت :« 6 دلار » . پسرك پولهايش را روي پيشخوان ريخت و آنها را شمرد : 3 دلار و 15 سنت . بعد رو به خواهرش كرد و گفت : « فكر كنم بايد كفشها را بگذاري سر جايش ... » دخترك با شنيدن اين حرف به شدت بغض كرد و با گريه گفت : « نه !نه! پس مامان تو بهشت با چي راه بره ؟ » پسرك جواب داد : « گريه نكن ، شايد فردا بتوانيم پول كفشها را در بياوريم . » من كه شاهد ماجرا بودم ، به سرعت 3 دلار از كيفم بيرون آوردم و به صندوقدار دادم . دخترك دو بازوي كوچكش را دور من حلقه كرد و با شادي گفت : « متشكرم خانم ... متشكرم خانم » به طرفش خم شدم و پرسيدم : «منظورت چي بود كه گفتي : پس مامان تو بهشت با چي راه بره ؟ » پسرك جواب داد : « مامان خيلي مريض است و بابا گفته كه ممكنه قبل از عيد كريسمس به بهشت بره ؟ » دخترك ادامه داد : « معلم ما گفته كه رنگ خيابانهاي بهشت طلايي است ، به نظر شما اگه مامان با اين كفشهاي طلايي تو خيابانهاي بهشت قدم بزنه ، خوشگل نمي شه ؟ » چشمانم پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان دخترك نگاه مي كردم ، گفتم : « چرا عزيزم ، حق با تو است ، مطمئنم كه مامان شما با اين كفشها تو بهشت خيلي قشنگ ميشه ! »