داستان بی‌وفایی.... اپیزود ۱۲

داد زدم ی دوری دور خودم زدم گفتم ی نگاه به خودت کن بعد منو سرزنش کن.
با ی پوزخند صداداری گفت چمه کره خر؟چمه سر از تخم درنیاورده سینه سپر کردی جلوم؟
هیچی کم نداشتم چون فکر میکردم پسرم مرده ولی متاسفم مثل مادرت گولم زدی نامرد
پاشو برو ببین زنت چشه.
بابام حرفاشو زد خنجر طعنه هاشو تا اعماق قلبم فرو کرد و بعد سرش و برد زیر پتو.
اهمیتی ندادم رفتم سراغ مهلا گفتم چته؟
رنگ به رو نداشت گفت هیچی با اصرار و زور بردمش دکتر.اونجا فهمیدم چه خاکی تو سرم شده.
حامله بود حالا اگه بچه میخواستیم باید کلی دوا دکتر میکردیم
.

وای خدای من صبرمیکردی قبلی و هضم میکردم اونوقت ی خاک دیگه تو سرم میریختی.
خیلی کلنجار رفتم میگفتم بچه واسه من نیست ولی وقتی تاریخ سونو رو دیدم معلوم شد هرچند ناخواسته ولی بچه واسه منه.
فردای اونروز سپردم به یکی از دوستام برام دکتر پیدا کنن.شاید کلا سرجمع دوساعت طول کشید زنگ زد ادرس داد‌.
مهلا داشت صبحانه بابام و میداد بالاسرش ایستادم گفتم کارتو زود انجام بده بریم گفت کجا گفتم الوعده وفا میبرمت مهمون ناخونده تو سقط کنی حوصله جمع کردن توله ندارم‌.
مهلا ی گوشه ایستاد بابام گفت بهت شیرندادم ولی بیشتر از اون خدانیامرز زحمت کشیدم برات.
رو ازم گرفت اومدم که برم مثلا ادا دراوردم از خونه رفتم بیرون خصوصا وقتی در خروج و محکم کوبیدم ولی نرفتم.
شاید نیم ساعتی طول کشید تا مهلا از اتاق بابا اومد بیرون. دخترک مارموز صداش میومد که چطور واسه بابا درد و دل میکرد و های های گریه هاش خونه رو گرفته بود.بدون اینکه سرو صدایی کنم افتادم دنبالش دستمو گذاشتم جلو دهنش گفتم بی پدر و مادر فکر کردی منم بابامم که با چهار تا گلوله اشک خرم کنی؟
نه کودن من دیگه گول نمیخورم.بچه ایم که قراره تو براش مادری کنی نمیخوام.
جیغ میزد ولی دستمو بیشتر جلو دهنش فشار داد.
تهدیدش کردم صداش دربیاد اتیشش میزنم اونقد جدی بودم که لال شد مانتو پوشید.
بابام صداش زد مهلا دخترم
بیا ی کمکی بده بشینم تو جا
اشاره کردم بهش مهلا گفت اقا جون ببخشید ولی دستم بنده دارم میرم جایی و بعدم کشوندمش بیرون حیاط انداختمش تو ماشین هرچیم التماس کرد توجه نکردم.
نمیگفت بچه رو سقط نکنیم میگفت تو بد میکنی بهم.
زدم بغل خیابون گفتم بد و تو کردی که بهم دروغ گفتی. باورامو بهم زدی از علاقه ام سواستفاده کردی از گذشته مادرم سواستفاده کردی تا سر اخر بگی باکره نیستم و مادرم فلان کرده؟
چی فکر کردی؟

با هق هق گفت به خداهرچی گفتم راست بود. نگفتم اولش چون اگه میگفتم پسم میزدی مثل اونشب رسوام میکردی که.

خدا ازت بگذره من بچه بودم اون دست درازی برام شده بود ی راز تا وقتی به تو گفتم و همه رو خبردار کردی‌

تو اگه مرد بودی کمک میکردی به خودم بیام دارم سکته میکنم که ناروا شدم هرزه.

بی اختیار تو سرنوشتم شدم بی حیا و پاچه پاره. حق با تو عه سقطش کنیم تایکی بدبخت تر از خودمون بدنیا نیاد.

با پشت دست کوبیدم تودهنش گفتم لال شوبلبل زبونی نکن زیر و رو کش دروغگو.

اگه ریگی به کفشت نبود همون روزای اول میگفتی حالا فهمیدم چرا خاستگارت و رد کردی چون خر تر از من گیرت نمیومد.

با صدای بلند گریه میکرد

زنی تنها

و این منم

زنی تنها

در آستانه ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی.

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روز اول دی ماه است

من راز فصل ها را می دانم

و حرف لحظه ها را می فهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک، خاک پذیرنده

اشارتیست به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد می آید

در کوچه باد می آید

و من به جفت گیری گل ها می اندیشم

به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون

و این زمان خسته ی مسلول

و مردی از کنار درختان خیس می گذرد

مردی که رشته های آبی رگ هایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده اند

و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را

تکرار می کنند

سلام

سلام

و من به جفت گیری گل ها می اندیشم.

در آستانه ی فصلی سرد

در محفل عزای آینه ها

و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه می شود به آن کسی که می رود این سان

صبور

سنگین

سرگردان

فرمان ایست داد

چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست او هیچوقت زنده نبوده است

در کوچه باد می آید

کلاغ های منفرد انزوا

در باغ های پیر کسالت می چرخند

و نردبام

چه ارتفاع حقیری دارد

آنها تمام ساده لوحی یک قلب را

با خود به قصر قصه ها بردند

و اکنون دیگر

دیگر چگونه یک نفر به رقص برخواهد خاست

و گیسوان کودکیش را

در آب های جاری خواهد ریخت

و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است

در زیر پا لگد خواهد کرد ؟

ای یار، ای یگانه ترین یار

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان شد

انگار از خطوط سبز تخیل بودند

آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس می زدند

انگار

آن شعله ی بنفش که در ذهن پاک پنجره ها می سوخت

چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود

در کوچه باد می آید

این ابتدای ویرانیست

آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد

ستاره های عزیز

ستاره های مقوایی عزیز

وقتی در آسمان، دروغ وزیدن می گیرد

دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم

و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد

من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار، آن شراب مگر چند ساله بود
نگاه کن که در اینجا

زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و می دانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم، عریانم، عریانم
مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق، عشق، عشق.

من این جزیره ی سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده ام

و تکه تکه شدن، راز آن وجود متحدی بود

که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد

سلام ای شب معصوم

سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را

به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی

و در کنار جویبارهای تو، ارواح بیدها

ارواح مهربان تبرها را می بویند

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می آیم

و این جهان به لانه ی ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که تو را می بوسند

در ذهن خود طناب دار تو را می بافند

سلام ای شب معصوم !

میان پنجره و دیدن

همیشه فاصله ایست

چرا نگاه نکردم ؟

مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد

چرا نگاه نکردم ؟

انگار مادرم گریسته بود آن شب

آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم

آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود

و آن کسی که نیمه ی من بود، به درون نطفه من بازگشته بود

و من درآینه می دیدمش

که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود

و ناگهان صدایم کرد

و من عروس خوشه های اقاقی شدم

انگار مادرم گریسته بود آن شب

چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر کشید

چرا نگاه نکردم ؟

تمام لحظه های سعادت می دانستند
که دست های تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ی ساعت
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن کوچک برخوردم
که چشمهایش، مانند لانه های خالی سیمرغان بودند
و آن چنان که در تحرک رانهایش می رفت
گویی بکارت رویای پرشکوه مرا
با خود به سوی بستر شب می برد.
آیا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد
به مادرم گفتم: ” دیگر تمام شد ”
گفتم: ” همیشه پیش از آنکه فکر کنی، اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم ”
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود می خواند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن می درند
و او چگونه از کنار درختان خیس می گذرد:
صبور
سنگین
سرگردان.
در ساعت چهار
در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند

و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار می کنند
سلام
سلام
آیا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را
بوییده ای ؟
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون می کشید.
من از کجا می آیم ؟
من از کجا می آیم ؟
که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خاک مزارش تازه است
مزار آن دو دست سبز جوان را می گویم …
چه مهربان بودی ای یار
ای یگانه ترین یار

راز منوری است که آن را

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند

ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل

به داس های واژگون شده ی بیکار

و دانه های زندانی

نگاه کن که چه برفی می بارد …

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

و سال دیگر، وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره هم خوابه می شود

و در تنش فوران می کنند

فواره های سبز ساقه های سبکبار

شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانه ترین یار

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد …

داستان بی‌وفایی.... اپیزود ۱۱

کشیدمش رو تخت گفتم راستشو بگو کی و کجا بلا سرت اومد؟

باز میگفتم خدا وکیلی راستشو بگو منو کردی وسیله که به اهدافت برسی؟

چرا ندیدی چقد دوستت دارم؟هیچی نمیگفت همین سکوتش وحشی ترم میکرد تا بهش دست درازی کنم.

وقتی کوبیدم تو صورتش به هق هق افتاد و گفت به جون خودت که دوستت داشتم واقعیت همون چیزی بود که گفتم. من تو همون بچگی مردم.

دستمو گذاشتم رو گلوش فشار دادم گفتم دروغ میگی اونم مثل سگ.

راستشو بگو اینقد مستم که هیچی حالیم نباشه و بتونم همزمان دوتا بلا سرت بیارم یکی اینکه بهت دست درازی کنم هرچند زنمی و عیب نیست دومی بعد اینکه روحم اروم گرفت بکشمت تا قلبمم اروم بگیره اینقدخودخوری نکنم خر فرضم کردی لعنتی.

چشماش اخ چشماش قرمز قرمز بود کنترل و اختیارم از دستم خارج بود وقتی همچنان گلوش و با حرص میفشردم.

تک تک اجزای صورتش و نگاه کردم به لباش رسیدم متورم شده و سرخ بود.دستام شل شد صورتم و بردم نزدیک لباش و...
طفلی سرفه میکرد ولی دست برداش نبودم دلم میخواست تلافی دروغشو دربیارم.
به التماس افتاده بود بابامو صدا میزد با قهقه خنده گفتم کور خوندی از زیر دستم در بری.
گفت با من اینکارو نکن کم از تجاوزش نداره کارت.
گفتم لال شو وقتی واسم دم تکون میدادی حتما خودتم اماده کرده بودی واسه اینکه هم بالینم بشی.
چقد نالید و قسمم داد ولی مگه ادم مست چیزی حالیشه؟
تلاشش فایده نداشت چون کارم و هرچند زور بود انجام دادم.
همون یبارو بهش دست زدم و خوابیدم که همونم اشتباه کردم.
خدام خوب تاوانی ازم گرفت.یک ماهی تقریبا به همین منوال گذشت روزا تا بوق سگ توحجره کار میکردم شبام مست برمیگشتم خونه.خوبی حضور مهلا این بود خیالم بابت بابا راحت بود چون بنده خدا ی تنه همه کارا رو میکرد.
ی شب سوت زنون اومدم خونه صدای اوق زدن از سرویس بهداشتی میومد گوشامو تیز کردم مستی از سرم پرید گفتم یا خدا بابام.
ولی بابام نبود و مهلا با رنگ پریده اومد بیرون‌.واسه اینکه هم کلومش نشم رفتم پیش بابام با خنده و شیطنت گفتم هوا چطوره
با اخم گفت اومدی بالاخره شازده؟
خم شدم دستشو ببوسم که چنان سیلی زد به صورتم که برق چشام رفت.

با دلخوری گفت رسمش این نیست. کی یادت دادم اینجوری مردونگی تو ثابت کنی؟
تو اون حجره کوفتی چه غلطی داری میکنی
مثل خودش نگاش کردم و گفتم از کی تاحالا نامردی یاد گرفتی.خوشت باشه حاجی که از پشت زدی.
با طعنه گفت گنده تر از دهنت حرف نزن شاید نتونم باهات یقه به یقه بشم اما خوب بلدم چوب استینت جا بدم‌.هر چی باشم ولی پیش خدای خودم رو سفیدم دختره از صبح ناخوش احواله صدای اوق زدنش دل وروده منو کشیده بیرون هرچی گفتم زنگ بزن بگو بیای جرات نکرد. بچه عقده هاتو سر این دختر خالی نکن که مرام و معرفتت و ببری زیر سوال واسه ی لذت ۳ثانیه ای که وقتی دریده بشه هیچ فرقی با بقیه زنا ندارن....

داستان بی‌وفایی... اپیزود ۱۰

اون شب نه کنار مهلا بلکه تو حیاط تا صبح بیدار بودم. چقدر خوش خيال بودم که فکر میکردم مهلا که زن عقدیم شد با خيال راحت سر رو متکا ميذارم. هوا گرگ و میش بود که چشمام‌گرم خواب شد وقتى چشم باز کردم افتاب وسط آسمون بود.

رفتم به بابا سر بزنم كه مهلا از اتاق بيرون اومد و سلام زير لبی داد و زود رد شد.

انگاری صبحانه بابا رو داده بود.

ی چشمک بهم زد و گفت زدی به کوه و کمر؟مجنون شدی پسر؟روبه راهی؟

با حسرت گفتم شنیدی میگن اونکه به ما نپریده بود کلاغ دم دریده بود؟

از زمین و زمان خوردم از ی فنقل بچه ام خوردم.

داشتم پوشكشو عوض مى كردم كه گفت: باهاش حرف بزن نذار بی هدف سر کنی

بذار خودشو بهت ثابت كنه که هرچی گفته حقیقته

بازم حرفى نزدم.رفتم اشپزخونه برام صبحونه چيده بود تا نشستم پشت کرد بهم بره گفتم بيا بشين

دلم نمیرفت نگاش کنم گفتم

برات خونه ميگيرم وسايلاشو آماده مى كنم میبرمت همونجا.

طلاقت نميدم اما جز اون شناسنامه هيچى بينمون نيست. ماه به ماه نفقه تو میریزم هر چى احتياج داشتى و برات فراهم مى كنم اما بازم دارم تاكيد مى كنم هيچى بين من و تو نيست

افتاد جلو پام و با گریه گفت منو از اين خونه بيرون نكن بذار اينجا بمونم كلفتى خودت و پدرتو بكنم. من فوبياى تنهايى و محيط بسته دارم. دق میکنم بخدا. نمى تونستم تحملش كنم. چشمم كه بهش مى افتاد دلم مى خواست انتقام مادرم و مادرش و همه ى آدمارو ازش بگيرم.

انقدرى گريه و التماس كرد كه عصبى شدم از خونه زدم بیرون

همه مى دونستن امروز باید پیش زنم باشم واسه همین نشد برم حجره و تا خود شب ول گشتم چه خيالا داشتم و همه نقش بر اب شد.دیر وقت بخاطر بابام برگشتم خیره شده بود به تیکی که تازه گرفتم آروم گفت: وقتى میگى بى گناهه پس هنوزم دوستش دارى درسته؟

بی تفاوت گفتم نه مجبورم تحملش كنم.
براش تعريف كردم مهلا چرا وچجوری بلا سرش اومده اخر حرفم يك قطره اشك از كنار چشمش بيرون چكيد و گفت کاری نکن که خدا ازت نگذره و لعنتش بزنت زمین؟
با بغض گفتم پس من چی؟بهم ظلم نشد؟الان شدم ظالم؟اونی که ظلم دیده منم حرفم اینه اگه راست حسینی حرف میزنه چرا زودتر نگفت؟بخدا اونموقع درکش بهتر بود الان حس میکنم داشته خرم میکرده سرم کلاه میذاشته تا خودشو قالب کنه.بخدا که دارم میسوزم بابا انگار از عشقم به خودش سواستفاده کرد به جون خودت هنوز تو شوکم.
بابام گفت منطقی تر فکر کن.دنیا دوروزه.
عذابی که میکشیدم قلقلکم میداد پشت پا بزنم به ی عمر پاکیم.با رفیقم هماهنگ کردم ی شیشه مشروب گرفتم خیلی خراب بودم فقط دلم میخواست اروم بشم حالاهرجوری بود.
اونشب واسه اولین بار خوردم وقتی اومدم خونه تلو تلو میخوردم تو حال خودم نبودم چشمم که به مهلا افتاد همچین سوتی زدم که خود طفلیش ترسید.
جنگل سبز چشماش براق بود کشیده شدم سمتش.
در اتاق و بستم پشت سرهم میگفت مستی؟ تورو خدا حالت خوب نیست‌
ولی کو گوش شنوا وچشم بینا واسه دیدن ترس و واهمه دخترک دست و پا بسته ای که سخت بال بال میزد...

هدیه

عاشقی محنتِ بسیار کشید

تا لبِ دِجله به معشوق رسید

نشده از گل رویش سیراب

که فلک دسته گلی داد به آب

نازنین چَشم به شط دوخته بود

فارغ از عاشق دلسوخته بود

دید در رویِ شط آمد به شتاب

نو گلی چون گل رویش شاداب

گفت بَه بَه چه گل زیبایی ست

لایق دست چو من رعنایی ست

حیف از این گل که برد آب او را

کند از منظره نایاب او را

زین سخن عاشق معشوقه پرست

جست در آب چو ماهی از شست

خوانده بود این مَثل آن مایه ناز

که نکویی کن و در آب انداز

خواست کازاد کند از بندش

نام گل برد و در آب افکندش

گفت رَو تا که ز هجرم بِرَهی

نام بی مهری بر من ننهی

موردِ نیکیِ خاصت کردم

از غم خویش خلاصت کردم

باری آن عاشق بیچاره چو بط

دل به دریا زد و افتاد به شط

دید آبی است فراوان و دُرست

به نشاط آمد و دست از جان شست

دست و پایی زد و گل را بربود

سوی دلدارش پرتاب نُمود

گفت کای آفت جان سُنبلِ تو

ما که رفتیم ، بگیر این گُلِ تو

بِکُنَش زیب سَر ، ای دلبر من

یاد آبی که گذشت از سر من

جز برای دل من بوش مکن

عاشق خویش فراموش مکن

خود ندانست مگر عاشق ما

که ز خوبان نتوان خواست وفا

عاشقان را همه گر آب بَرَد

خوبرویان همه را خواب بَرَد